|
سهراب ... گفتی چشمها را باید شست شستم .....ولی..... گفتی جور دیگر باید دید دیدم.... ولی..... گفتی زیر باران باید رفت رفتم... ولی .... او نه چشم های خیس و شسته ام را نه نگاه دیگرم را هیچکدام را ندید فقط در زیر باران با طعنه ای خندید وگفت : دیوانه ی باران ندیده !!!!!! + ببین سهراب... مطمئنی اگه الآن بودی بازم همین شکلی شعر می گفتی؟؟؟ + روزگارم بد نیست ! می سوزیم و می سازیم و هی ر به ر می گیم : شکرت بالاسری! + نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 10:48 توسط مهسايي |
|
| ||||||