|
+اگه آپای جینگولکم چرت شده ... چرا خودتو اذیت میکنی چه کاریه خب؟ نیا .... نخون.... +بهم گفت: خیلی حرفا دارم! اما تو با من تیریپ برادری برداشتی از همون اول کاش این طوری نبود و بهت میگفتم حرفامو! گفتم: از اون اولم دست خودم نبود! شاید از برادرم عزیزتری واسم! بازی روزگاره کاریش نمیشه کرد! + هی عوضی! مث تو و بقیه تو همین جهنمی که اسمشو گذاشتن دنیا زندگی می کنم... کار می کنم... عاشق میشم(که البته الان زوده).... و خیلی غلطای دیگه که به خودم مربوطه! حرفیه؟؟؟ + این یکی خیلی باحاله ... به خدا من چیزیم نیس... اما بذار بهت بگم که جینگولکم کاری از دستش برنمیاد! + نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 13:5 توسط مهسايي |
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 21:7 توسط مهسايي |
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387 0:49 توسط مهسايي |
پرچم کمک داور سرنوشت، مدتهاست به علامت در آفساید ماندن شادی هایم بالاست. نتیجه ی سرنوشت من و زمستان با هم به تساوی کشیده شد. در حقیقت بازی به نفع تو تمام شد. تقدیر، قانون گل های نهایی را منحل کرد تا مبادا تو با گل لبخندت دروازه ی سکوت مرا بشکنی... سرنوشت حتی ثانیه ای وقت اضافی قلب من بیشترین گل خورده را از تو دارد. تو، دروازه ی قلبم را با مهارتی عجیب گشودی و ترجیح دادی که دروازه ی سکوتم همچنان بسته بماند. شنیده ام تکل از پشت کارت قرمز دارد، نمی دانم آن زمان که سرنوشت به تنها بخش باقیمانده از آرزوهای من پشت پا زد؛ داورها کجا بودند. هیچ کس حتی کارت زرد هم نشان نداد. چرا هیچ داوری خطاهای سرنوشت پ.ن: قابل توجه بازدید کننده های محترم، این فقط یک آپ می باشد و ارزش دیگری ندارد. (یعنی جوجو شکست عشقی نخورده) .... + نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387 3:51 توسط مهسايي |
از کجاش بگم هوووم؟ تا حالا شده همه چیز رو یه جا داشته باشی (کار، درس، خونواده خوب، دوستای ای .... اونا هم خوب) اما فکر کنی که هیچی نداری؟ من امروز به این نتیجه رسیدم، خیلی بده، خیلی سخته، امروز از صبح که بیدار شدم احساس می کنم خودمو گم کردم، یعنی زندگیم بی هدفه، فقط داره میگذره. . . . . البته از دیشب خل شدما آهای بالاسری، هرکی درکم نکنه تو خوب می فهمی که چی میگم، پس نذار انقدر تند تند این فکرا بیاد سراغم خو ؟ می دونی که من خیلی مقاومم واین جور وقتا کم نمی آرم و از رو نمی رم و بازم عین قبل ادامه میدم. اما مگه یه جوجوی فسقلی تا کجا می کشه ها؟ چقدر توان داره؟ احساس می کنم دور و برم یه عده آدم هستن که ادای آدم خوبا رو در می آرن همه تو فکر خودشونن و ... البته خود منم یکی از اونام مهسا خستس ، همش اشتباه های گذشته رو تکرار می کنه خودشم گیج شده . . . از هیشکی گله نداره ، فقط یکیو می خوام که منو بفهمه، که همش نگه خب همه این جورین من چیکار کنم، همه یه وقتایی داغ می کنن، خودم همه اینا رو می دونم اماااااااااا . . . آهای بالاسری همه امیدم به تو ست . + نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 10:20 توسط مهسايي |
|
| ||||||