تبليغاتX
جـینگولــک

جـینگولــک

LeO  منو به يه بازي دعوت كرده :


بازی اینجوریه که شخص بازی کن بايد کسی که دعوتش کرده + 7 الی هر چند نفر از دوستاشو که لینک داره بهشون یا کلا زیاد دید و بازدید بلاگی دارن رو وصف کنه !

حالا این وصف اين طوريه که باید هر چیزی که از فرد تو ذهنش می یاد رو بگه ، چه واقعی باشه چه نه !

[کسانی که توصیف شدن حتما به بازی دعوت اند+ هر کس دعوت شد !!]

و اینکه فرد وصف شده در صورت تمایل می تونه اشتباهات رو اصلاح کنه !!

خب ديگه بريم سراغ بازي :

 LeO: كم مينويسه، يه وقتايي كامنتايي كه براش ميذارم از متنه پُست هاش بيشتره D: اما نوشته هاش تاثير گذاره، يه وقتايي از خودش، يه وقتايي از جامعه .........!


NeO (گل سرخ مبسوط): يه پسر كه با هيچ كس و هيچ چيز رودربايسي نداره و حرفه دلشو راحت ميزنه! عاشقه اين جسارتشم!


LoCo (من گناهكار نيستم): يه دختر قدبلند خوشگل و فوق العاده مهربون! دلنوشته هاش تو دل برو! (فك كنين يه درصد من نديده باشمش)


خورشيد خانوم: يه دختر 15 ساله ي لاغر كه معصوميت تو چشاش برق ميزنه! با اين سنه كمش انقدر خوب مينويسه كه يه وقتايي به نوشته ها و افكارش حسوديم ميشه!


الهام (سكوت مرداب): يه دختره خوب كه بينه كار و درسش خوب رابطه اي ايجاد كرده! حسه پرواز تو وجودشه هميشه ! دلش پاكه و بزرگ مث دريا!


ماري (آرامتر از نبض مرده): دختري كه نوشته هاش دلمو مي گيرونه، حسه باريدن بهم ميده، اما صداش بهم آرامش ميده و اعتماد به نفس ، آجي بزرگه ي جينگولكه


سام (شبح): از روز اولي كه اومد بلاگفا ميشناسمش! اندونيش يه وقتايي رو اعصابمه :( هميشه مث يه خواهر بزرگتر هواشو داشتم خودش نخواست....يه جورايي مث جينگوله، يه روز خوب! يه روز خراب! راجبه اين اواخرش هيچي نميتونم بگم ، فقط سكوووووووووت :(


بهار (خيانتكار): يه دختره جوونه شاد و پر جنب و جوش، فكر ميكنم موهاش بلند باشه، دست به قلمش در هر زمينه اي حرف نداره ... اگه يكي از دوستاي دانشگاهش بودم با هم شيطوني ميكرديم...


ابول (مزاحم): يه بچه خر خونه به تمام معنا،،، اما در عينه حال وقتي دو نفر دور و برش مي بينه شيطونيش گل ميكنه ،،، عاشق استاد آزاريه ، اما فك مي كنم يه كم ماماني باشه !


آدم نــ ـ ــــــمـ ا : يه وقتايي تو تنهاييام، ميرم تو وبلاگش و مي خونم و مي خونم! درسته زياد سر در نميارم، اما بعضي تفاله هاش آرومم ميكنه! يه موجوده پيچيده در مورد اسم، سن، و شخصيت كليش ! خيلي سخت ميشه فهميدش!


امير مُطلبي (روزگار والیوم): خوب شناختمش اما بازم برام پیچیده س! نوشته های درنهایته پیچیدگی و غلمبه سلمبگی:( به آدم حال میده :)) يه حاله تو مخي ! يه جورايي فقط دنباله جنجاله.... ميتونه يه جامعه شناسه خوب بشه! شايدم يه موزيسين خوب :)


شهيار كبيري (تيمارستان خيلي خصوصي من): صاحابه ديوونه خونه س كه وقتي ميري تو بلاگش حسه ديوونگيت فوران ميكنه و به اوج ميرسه ! يه پسره قد بلند كه اگه مخش در زمينه مثبت كار بكنه انيشتين ميشه!

مهيار (يه وبلاگ تخمي): از اون اولاي وبلاگ نويسي با نوشته هاش حال كردم، يه شخصيته كاملا واقعي كه نوشته هاي مجازيش انقدر قشنگه كه باهاشون تو دنياي واقعي زندگي ميكني، مياد و ميره اما اين بار ! رفتنش هميشگي شد!!!‌ كاش برگرده :(


 

پ.ن: اينا همه نظره شخصيه منه تو اين يه سال و اندي وبلاگ نويسي، اگه مخالفين اعلام كنين!

پ.ن:فك نميكردم انقدر دوسته خوب و هميشگي داشته باشم،‌بعضيا هم هستن كه هيچ توصيفه نوشتني تو مخم نيومد، لطفا ناراحت نشين از دستم....... باشه ؟ !! ؟

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388 11:0 توسط مهسايي |


يكي بود يكي نبود!!! توي اين دنياي پره گُرگ، يه بابا بود با يه خونواده ي خوب!

 اين باباي قصه ي ما سه تا دختر داشت يكي از اون يكي خوشگل تر و خانوم تر.

براي بزرگ كردنه بچه هاش، خيلي خودشو به آب و آتيش زد! به قوله بعضيا، اينا رو به چنگ و دندون گرفت تا به اينجا رسيدن ... آخه محيطه زندگيه اونا خيلي كوچيك بود و حرفه مردم زياد...

گذشت و گذشت تا اينكه سنه ازدواجه دختر بزرگه ميرسه  دختره كه تازه ديپلم گرفته بود، يه خواستگاره سِمِج پيدا ميكنه كه هيچي نداره، تازه، از مرام و معرفت هم بويي نبُرده! مُعتاد بودنش هم كه ....

باباي قصه ي ما كه دخترشو خيلي دوس داشته و نميخواسته خدايي نكرده بدبخت بشه، مخالفت ميكنه و نميذاره اين ازدواج سر بگيره، طوريكه مامانه دختر هم نميتونه بابا رو راضي كنه

جالب اينجاست كه دختر هم هيچ اعتراضي نميكنه ! با اينكه پسر رو خيلي دوست داشته!

خلاصه بعده چند ماه كه اين دوتا مخفيانه با هم در ارتباط بودن به اميد اينكه يه روزي به همديگه برسن، صبره دوتاشون تموم ميشه و يه تصميمه احمقانه مي گيرن!

يه روز بعدازظهر كه دختر از پيش دانشگاهيش برميگرده، جلوي مدرسه، سواره ماشينه پسر ميشه و براي هميشه از شهرش و خونواده ش دل مي كنه!

 اون لحظه به هيچي فكر نميكنه جز پسره.....!!! اونا ازدواج ميكنن و بعده يه سال هم بچه دار ميشن !!!!

اما باباي دختر...

يه تنه با تمامه فاميله پسر در مي افته و دعوا ميكنه، كارش به زندان مي كشه و دادگاه و چندين ميليون ديه و بدهكارشدن و ...

خلاصه بگم !!! باباي قصه ي ما لِه ميشه،‌كمرش مي شكنه، نميتونه سرشو تو اون محيطه كوچيك بلند كنه، حرفه مردمو كه ميشنوه هيچ جوابي نداره....

نميتونه به هيشكي بگه كه چه درده بزرگيه كه همه روت حسابه بي غيرت باز كنن و بگن كه ...

نميتونه، نميكِشه، طاقت نمياره ...

بعد چن ماه ........ دِق مي كنه و مي ميره

 

پ.ن: عجيب، اما واقعي ...

پ.ن: روحش شاد :(

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388 11:29 توسط مهسايي |


۳سال پيش همچين روزايي بود كه علمي كاربردي مترجمي زبان قبول شدم

اون موقع پيش دانشگاهي بودم و هم زمان دانشگاه مي رفتم و مدرسه!

ترم يك خوبي بود! تا اينكه تابستون شد و جواب اولين كنكورم اومد!

دانشگاه آزاد ساوه (مديريت دولتي) ... نرفتم! (بدلیل تقص بازیام)

چن روز بعد جواب سراسري اومد! پيام نورساوه (علوم اجتماعي)!

گفتم كه اين كارشناسيه، دولتيه، رشتشو دوس دارم! پس ميرم!

از علمي كاربردي انصراف دادم چون كارداني بود.میدونم دلیل مسخره ایه

 رفتم ساوه، با هزار تا ذوق و شوق،

 از ترم يك هم رفتم سركار! چون میخاستم رو پای خودم واستم!

كلاساي پيام نور تشكيل نميشد اگه ميشد هم براي رفع اشكال بود.

4 ترم و يه ترم تابستوني واحد برداشتم. اما فقط 23 تا پاسيدم!

نذا از مشكلاي پيام نور بگم! ترم قبلم مرخصي گرفتم!

پنج شنبه ظهر براي ترم 6 انتخاب واحد كردم...

 شب يه اس ام اس گرفتم كه جواب علمي كاربردي اومده!

دوستم تو اينترنت ديد كه قبول شدم! بازم مترجمي زبان....

سه شنبه ميرم براي ثبت نام

بهمن 84 تا بهمن 87 ...  سه سال گذشت

برگشتم سرخونه ي اول! بد آوردم قبول

خودمم مقصرم ميدونم اما .... بخت با ما يار نبود

بگذريم كه تو اين سه سال خيلي از اعصاب و وقت و پولم مايه گذاشتم

برای مرخصی چقدر از حقوقم کم می کردن هربار

از این به بعد چی باید بکشم روزایی که کلاس دارم! کار و درس و کمبود مرخصی

اين نيز بگذرد...می خندیم! دلخوشيم به اين دوسال و نيم سابقه كاريمه

 

پ.ن: داشتم زندگيمو مرور مي كردم يهو دلم خواس بنويسم! هردفعه میخام آپم کوتاه باشه اما نمیشه

کاش میرفتم نویسندگی جای اینهمه تعویض دانشگاه!

احساس میکنم استعدادای نهفته ای دارم که باید کشفشون کنم!

پ.ن: هنوز نرفتم براي امتحان مقدماتي آئين نامه! چه برسه به نهائي و امتحان شهر!

پ.ن: ميگن ز گهواره تا گور دانش بجوي، شده مثل مهسا جينگول!

پ.ن: اونوقت بگین حق ندارم با بالاسری لج کنم و قهر بشم!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 14:37 توسط مهسايي |


چی بگم؟

از کجا بگم؟خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

راستش آدمی نیستم که بشه دقیق بگی چی کارست و چه جوریه

یه جورایی یه جوریم.... این جوووری خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irیا اون جووووریم خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irیه وقتایی هم خیلی ناجوووورم...خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

نمی دونم تا به حال کسی عاشقم شده یا نه؟خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

چون اصلا حواسم نیست و خیلی وقتهخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir که یاد گرفتم عاشق کسی نشم!

اصلا نمی دونم چه آدمایی ازم خوششون میاد؟خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

بنده ی  خدا...لابد کلی جلوی من به شکلای مختلف عرض اندامخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir کرده و هر بار خورده تو پوزشخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

چون هیچی ندیده

شایدم پیش خودش گفته ببین ما عاشق کی شدیم؟

خب چیکار کنم؟خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

مگه من باید بفهمم؟؟؟

خودش باید بگه دیگه...

مگه نه؟؟؟

اصلا وقتی مبینه هر کار میکنه من نمی فهمم باید بیاد مستقیم بهم بگه

از کجا معلوم که عاشق شده یا میخواد منو؟خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir اینا همش فکرای تو مخمه...

بعضی حرفا رو باید مث پتک خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irبکوبی تو سر آدمی که حواسش پرته. تا شاید بفهمه!

درسته شاید اولش یکم شوکه بشه

یکمم خررررررررر کیف

اصلا شاید جفتک هم بندازه... خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irفک کن

ولی خب ...  زودگذره

میگذره سریع

هههه !!! شاید اون بره عاشق یکی دیگه بشه شایدم بمونه و بسازه.... 

تازه از اینجا بدبختی عاشقه شروع میشه

حالا بیا و بهش بفهمون که واقعا عاشقتم

باید کلی فردین بازی خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irدر بیاره... چه لاوایی خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irکه بترکه و من نفهمم!

کلی خود خوری کنه

تو روش وای نسته

عصبانی نشه

جلف بازی در نیارهخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

تازه...باید اثبات کنه که مرد زندگیهخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir ...

میتونه رو پای خودش واسته و از این جور چیزا. البته گشتم نبود. نگرد نیستا!

 جالبه نه؟ خودمم خوب میدونم....آره خودم...

یه آدم دم دمی مزاج و بازیگوش و سربه هوا

یه روز این دوست! یه روز اون یکی بهتره! یه روز این مدلی بپوشم! یه روزم اون شکلی! یه روز کلاس نی نای نایخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir! یه روز نقاشی! یه روز ورزش! یه روز دیگه یه کلاس دیگه! ر به ر هم که دانشگاه عوض میکنم!

 پروژه ایه واسه خودش

راستشو بگم؟

 خودمم دلم واسه کسایی که نمیتونن حرفشونو راحت بهم بگن می سوزه.

اصلا به من چه! بی خیال بابا...

می خواست عاشق من نشه...خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

والااااااااا!!!!!

انقدر بدم میاد از آدمایی که تقی به توقی می خوره می گن عاشقت شدم!!! منم که هی میگم برو بابا ... دیروز بیا !

بابا یه ذره فکر کن

با حرف مفت نیا جلو که خودم حالتو میگیرم

 از این آدما که توقع دارن تا تب کنن برا یکی خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irطرف هم واسش بمیره انقدر بدم میاد!!!

حق دارم خب

آدم سر به هوایی هستمخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

شاید به این زودیا متوجه نشمخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

اما وقتی مسئله جدی شد شوخی ندارم! به سلابه خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irمی کشم

 باید بتونه بیا و برو ها رو تحمل کنه

مگه نمیگه عاشقه؟؟؟؟

خب بسم الله ....خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

 از بچه بازی هم خوشم نمیاد. باید بتونه ب رو از پ تشخیص بده ...خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

مثل این بچه ننه ها نباشه که دوبار مامانشینا بهش اصرار میکنن بدون توجه به خواسته ی خودش حرف بزنه و دیکته ی مامانشو بلغور کنه...خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

خلاصه من یه همچین آدمی هستمخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

بازیگوش یا شایدم دم دمی مزاج

شلوغخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

سر به هواخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

جدی خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

سمجخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

لجباز و مغروووووورخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

حرفیه؟؟؟؟خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

 پ.ن: یه کم متحول شدم تازگیا. از شنبه صبح رفتم یه شرکت نیمه دولتی (پالایشگاه).البته فعلاْ یه هفته آزمایشی... دعام کنین که موندگار شم. چون اصلاْ با شرکت قبلیمون قابل مقایسه نیست و خیلی بهتره! یه کم بد مسیره! فک کن! جینگولوی خوابالوی تنبلو باید ۶صبح از خواب پاشه ولی عوضش عصر یه ساعت زودتر خلاصیم! البته اینجا از زندان قبلیمون بهتره (مزایاش بیشتره و کارام خیلی کمتر)

پ.ن: کلاس تایپ تموم شد و بدلیل خوب بودن کار استاد (مهسا) از امشب کلاس ورد هم تشکیل خواهد شد. خدایا آخر عاقبت منو با این شاگردای تیزهوشم به خیر کن! به من میگه بعد کلاس چی کاره ای؟ بعضیا چه اعتماد به نفسی دارنا!منم زدم تو برجکش! یه کاری کردم که اول فک کنه بعد پیشنهاد بده.

پ.ن: دیگه از این به بعد میخوام کامنت های هرکیو که عشقم میکشه جواب بدم. مثل بعضی از شماها کلاس بذارم بگم کار دارم! حرفیه؟؟؟

پ.ن: کاش کتابای دانشگامم مث نوشته های جینگولکم بود! آن لاین میخوندم و اگه روزی هزار بار میخوندمشون خسته نمی شدم اونوقت فک کنم جزء نوابغ میشدم و بعدشم هوتوتوووو (فرار مغزها) میشد! {جینگولک مراقب هندونه ها باش نشکنه ها. البته برا بازار گرمی خودمم بودا}

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387 15:26 توسط مهسايي |


مدیر خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irبه منشی خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irمیگه برای یه هفته باید بریم مسافرت.... خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
کارهاتو رو به راه کن.

منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه : من باید با رئیسم برم سفر کاری، کارهات رو رو به راه کن.خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

شوهره زنگ میزنه به دوست دخترشخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir، میگه : زنم یه هفته میره مأموریت، کارهات رو رو به راه کن.خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

معشوقه هم که تدریس خصوصی می کرده، به شاگرد کوچولوشخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir زنگ میزنه میگه : من تمام هفته مشغولم، نمی تونم بیام.

پسره زنگ میزنه به پدر بزرگش میگه : معلمم یه هفته ی کامل نمیاد، بیا هر روز بریم بیرون گردش.خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir



پدربزرگ که اتفاقاً همون مدیر شرکته، به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو کن.خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir من با نوه م سرم گرمه.خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه : مأموریت کنسل شد. من دارم میام خونه.

شوهر زنگ میزنه به دوست دخترش و میگه : زنم مسافرتش لغو شده، نیا خونه ی ما.خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

دوست دختره زنگ میزنه به شاگردش میگه : کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم . پس دارم میام که بریم سر درس و مشق.خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه : راحت باش... برو مسافرت. معلمم برنامه ش عوض شد و میاد.

مدیر خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irهم دوباره گوشی رو بر می داره و به منشی زنگ میزنه و میگه برنامه عوض شد.
حاضر شو که بریم مسافرت .....خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir



پ.ن: به این میگن سیر تکاملی سر کاری که وقتتون رو خوب گرفت.
پ.ن: آهنگ وبلاگم رو تازه عوض کردم. دوسش دارم. میخوام نظرتونو راجع بهش بدونم.
پ.ن: دیشب داشتم کارتای عروسی داش پوریا رو می نوشتم... تا ساعت 2، خوابم میاد...
تازشم؛ فردا میریم جشن نامزدی مریم، همکار مامان .... دیشب هم رفتم تئاتر طنز من اگه نباشم (اریکه ی ایرانیان) یکی از همکارام بازی کرده بود. خوب بود...

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387 22:44 توسط مهسايي |


(من از آن روز که در بند توام آزادم م م م )
یوهاااااااااااااااااااااااااا
راحت شدم
امروز تنها شدم م م
نه خوشحالم نه ناراحت اما ...
یه مرحله جدیده تو زندگیم
زیاد اتفاق افتاده تا حالا ، اما میخوام این یکی فرق کنه
بابا منم میخوام عوض شم . . . تکراری بودن خوب نیست
ترکیدیم با این تجربیاتمونا
اسم هر اشتباهمونو میذاریم تجربه تجربه تجربه ....................
یکی نیست بگه مگه چن سالته این همه تجربه ها ؟ ؟ ؟ ؟
بی خیال فقط خودتو عشقه بالاااااااااا سری ی . . . . . . همه چیزی ی ی . . .
دوست داشتنی ترین واسه مهسا جوجو خودتی فقط
الان تو شرکتم . . . با مدیر عامل یه پنجره فاصله دارم تو ی اتاق بغلیه ... برم تا ...........
وای نه ............

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 9:52 توسط مهسايي |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

بازی روزگار را نمی فهمم؛
من تو را دوست دارم
تو دیگری را
دیگری مرا
و همه در آخر تنهائیم . . .

_________________________

تو یه دستش یه قلبه؛ تو دست دیگه ش یه خنجر؛ روی سینش
یه جای زخم هست،چیکه چیکه های خونم نشون میده که زخمش تازس.ولی اینکه هنوز سرپا ایستاده و زانوهاش رو زمین نیست میگه که چقدر قویه و با این بادا نمی لرزه ...


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

پروفایل مهساجینگول
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

آبان 1388

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387


آرشیو موضوعی

دل نوشته ها
یک تجربه
دوتایی ها
جینگولیات
دیوونه خونه
دخترونه پسرونه
جينگول و تنهايياش


پیوندها

اينجا غسالخانه است
آرامتراز نبض مرده
سكـــوت مُــرداب
mY ViEw
ســگ لرز
LoCo
نئـــو
مه/يار
واليـــوم
من و تنهايي
پسرک عاشق
آدم نمــــ ــ ـ ـا
خورشيد خانوووم
دختر دستفروش مترو
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin