|
+ امشب شبه تولدمه هه، حسه جینگولیزمیت دیگه داره می میره! داره له میشه بدست خودت و بقیه و خدای خودت شاهده همه ی ایناس...... + اون داره میاد اینجا ، جینگولک اون الان تو راهه ، داره میاد خونه مون ! قیافه م خیلی خسته س! حس ندارم لباسامو عوض کنم ! داره میاد که با مامان حرف بزنه شایدم مامان با اون... میخواد بیاد و بهش بگم که همه چی تمومه دیگه برو تو رو خدا برو ! میخوام بگم که خسته شدم ، یه ساله دارم میشنوم یه ساله دارم میگم، یه ساله دارم اعتراض میکنم به اومدنت تو زندگیم و درست کردنه زندگیه خیالیت تو آینده با من، اما تو حالیت نیس، مامان هم شاید... بیا و بشنو و برو، دلم برا خودت و خودم خیلی میسوزه! میگی یه فرصت دیگه؟ تا کی ؟ تا کجا؟ من و تو تیکه ی هم نیستیم انقدر سعی نکن بچسبیم به هم ... + جانه جینگول فک نکنین من دختره غمگینی اما، به خدا دسته خودم نیس، تازگیا با این مدلی نوشتنم آروم میشم .... ! کمکم کنین برگردم به قبل ! اما میدونم تا خودم نخوام نمیشه ، خوب میدونم ، + فنچولکم هفته ی پیش داغان شد... من و دوست جونمو وسطه اتوبانه امام علی پیاده گذاشت و با جرثقیل تا خونه آوردیمش، چه شبه بدی بود اون شب، الان خوب شده خدا رو شکر، اونم یه کم جوش آورده بود! مث صاحابش + انتخاب واحده دانشگاه انجام شد، 3 روز تو هفته از صبح تا شب کلاس، اونم برای 17 واحد فقط، بیشتر ارائه نمیدن چون ترم بالایی نداریم! مسخره س و جالب اما دارم کارمو از دست میدم، شاید یکی دوماهی بعده سه سال کارکردنه مداوم به خودم استراحت بدم، به مغزم! به دلم. + نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388 14:9 توسط مهسايي |
+ديگه دارم كم ميارم عوضي !!! يه مدت عنده اميدواري ... چن روز بعد ...... سگ شدن و خسته شدن از زندگي چن ديقه بعدش، با يه كلمه ي شما رو به خير و مارو به سلامت گند ميزني به همه ي چيزاي خوشگل چرا اول زود قضاوت مي كني بعد پشيمون ميشي و ميگي ببخشيد! من اشتباه كردم ؟ چرا اين شكلي فكر ميكني.. يه وقتايي ، تو سختيا ، دوست دارم يكي كنارم باشه و دركم كنه ! توقعه زياديه آخه ؟!! +50 ديقه مكالمه ي تلفني توي خيابون! شب! بدونه توجه به اطراف! بغضه زياد!اين بار برا دله ساده ي اون ... حرفاي منطقيه جينگول، بي منطقيه طرف، نميخاد بكشه كنار! بهش گفتم من بيشتر دارم عذاب مي كشم ! گفتم تو فقط خودتو مي بيني !!!! ميگه ميخوام بمونم ! با اينكه 99 درصد شد صد تا .... ! آخه لامصب اين عشقه يه طرفه س ... جينگولك خودش عذاب ميكشه ،،، اصن به من چه ... به جهنننننننننم :( دلم مي سوزه براي خودم! كاش جاي اين يه نفر ديگه اي بود.... خدايا، چرا مامان راه نمياد ؟ يه كم درك ... يه كم ... ! همين فقط ! بابا من كه چيزي نخواستم :( + امشب شبه قدره ! يادمه پارسال تا صبح هزار بار گفتم گُه خوردم و آدم ميشم ، هه ! يه نيگا كه ميكنم مي بينم هيچ تغييري نكردم بدتر هم شدم! امشب ميخوام بخوابم كه نگم گُه خوردم و بشم بدتر از ساله قبل ! نميخام شرمنده ت شم بالاسري ! روم سياه ... (التماسه دعا براي يه جينگول ) + داداشم هميشه ميگه ، شهريور ماهه خوبي نيس! آخه چن سال پيش شدن دوتا !!! 27 شهريور نحس ترين روزه زندگيه يه جينگول :( جينگولك منو ياده چيزايي كه ندارم ننداز! هر ثانيه كه از عمرم ميگذره بيشتر نبودشو حس مي كنم ... + از در و ديوار مي باره برا حاجيت ! اين هكر ديگه از كجا پيداش شد آخه ؟ چرا من انقدر ساده ام و به همه اعتماد مي كنم ؟ !! پ.ن : يه نصيحت ! لطفا گوسفند نباشيد !!! ( تازگيا با خيلي از اين گوسفنداي آدم نما طرفم ) + نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 11:46 توسط مهسايي |
اما الان! مهربونياش باعث ميشه بالا بيارم .... مي ترسم ! يه وقتايي كه ندارمش دل تنگم ! اما وقتي هست دلمو ميزنه !!! اون شب كه نبودش داشت هميشگي ميشد ، من ، جينگول ، مهسا ، با اين دله سنگه ش ! گريه كررررد :( + ديشب يه خوابه تكراري ولي قشنگ ديدم ! تا خوده صبح ،،، ميگفت تمامه اين 13 سال اسير بوده ! ميگفت دخملم گريه نكن من برگشتم ! تو خواب بغلش كردم! همه فاميلايي كه يه عمره نديدمشون هم بودن. گريه هامو دوست داشتم ! نميذاشت ادامه بدم ......... ! خوابه قشنگي بود! صبح كه بيدار شدم ، ديدم نيست! ديدم منم و مامان هم تنهاس! اين بار واقعي گريه كردم ... كاش بود ! + جينگولك شيطون شدم ! شيطونيام دوره اي شده، يه مدت زياد ، يه مدت انقدر كم ميشه كه خودم تعجب مي كنم... با مهسا جينگوله دوسال پيش فاصله گرفتم، خيلي ! اما همين مهسا رو هم دوست دارم! + ميخام بنويسم، مخم تو اين يه ماهه پره حرفاي نگفتنيه ! نميشه گفت! نبايد گفت ! اصن به من چه كه كي مياد و جينگولكو مي خونه ، اين شكلي نميشه ، ميخام بگم ...خيلي چيزا رو اگه بشه نوشت ... ! + انگار مداد رنگيهاي خدا گم شده، بي جهت نيست كه روزگارم سياه است! پ.ن: روزه نمي گيرم ، كسي ميدونه چرا ؟!! + نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388 12:3 توسط مهسايي |
روزگارم بدك نيست! ميگذروووووونيم كه فقط بگيم : گذشت! جيني جونم با تمامه بي مراميام ، مي سازه و دم نميزنه! دلمان بسيار براي شما دوست جونيا تنگ شده بود! تازشم هوا خيلي خيلي گرمه و رو اعصابم داره حركت ميزنه اين گرما! خدايا هرچه سريع تر زمستونو برگردون! اين روزا يه كم كارم زياد شده تو شركت ! اميدوارم كه بهونه ي قشنگي باشه براي ننوشتن هام! يه چيزي، گوشام دراز نيستنا ... اما لامصب ما رو خَر فرض كرده با اين دروغه گُنده ش .... جينگولك بذا اونم با خيالاي خامش خوش باشه، بذا عشق دنيا رو كنه ! بعد كه همه تنهاش گذاشتن ياده جينگول بيفته و عينهو سگ پشيمون شه ! نميدونم چرا تازه گيا بعده يه مدت دوري براي همه عزيز ميشم ! اما ديگه چه فايده ؟ نمیدانم چرا با اینکه میدانم ازآن من نخواهی شد ولی با تار و پود جان برایت خانه میسازم كاش آدم ميتونست يه كم به خودش تو زندگي استراحت بده! كاش خدا ميشد مديرعامل و آدما هم ميشدن اعضاي هيئت مديره! كاش همه ي تصميما رو خودش نمي گرفت فقط ، اين روزا با ديدنه يكي دو تا از دوستاي خوبم آرامش پيدا كردم ! وجودشون تو زندگيم لازمه ! اما كافي نيست! جينگول به همه ي شما قول ميده كه ازين پس اكتيو تر بشه مث قبل ! كاش ميتونستين ببينين جينگول تو زندگيه واقعيش، بيرون ازين دنياي مجازي! چه سگ دو اي ميزنه كه يه جينگول باقي بمونه و روزگار، حسه جينگوليزميشو ازش نگيره :) پي نوشت : تاسهايت را دوباره بريز! اين جفت يك ارزشه دو را ندارد! به هم نخواهيم رسيد ... :( + نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 10:18 توسط مهسايي |
+ بعده عُمري خواستيم مجردي يه هوايي بخوريم! بهم ميگه: تو كه ميدوني من مخالفم اما بازم هركاري ميخواي بكن ، بهش گفتم: يه تنوعه خيلي كوچيكيه تو زندگيم ! اينم ازم ميگيري؟ ميگه: تنوعه بزرگ داشت مي اومد تو زندگيت اما خودت نخواستي! نتيجه ي اين گفتگو : بسته شدنه دره اتاقه يه جينگول با شدت! پناه بردن به اتاقه هميشه تاريكش! گريه ...تمام + بذا گريه كنم ! تا كه قلبم آروم بگيره آرزو دارم بميره اونكه تو دستاش دستتو مي گيره ! با TeXt اين آهنگ زندگي مي كنم! + بعده يه ماه تمامه اين افكاره مزخرفو از خودم دور كردم ! يه روز خريت كردم و به يه نفر تو فاميل كه خيلي باهاش راحتم گفتم! حالا گير داده و بي خيال نميشه ! جونه بچه ت بي خيال اين قضيه شو ! بذار به درده خودم .... ! استرس تمامه وجودمو گرفته بفهم ! + تا بهش ميگم داغونم و دركم كن ! ميگه يه عمره كسي منو درك نمي كنه و شروع ميكنه از خاطراته سگيه گذشته مون ميگه ، ميگم ميخام نباشم ! ميخام برم ازين زندگيه كثيف ! مي ترسيدم بگم اما گفتم : ميخوام خودكشي كنم ! ميدوني چي گفت؟ هه ! آبت كمه ! دونت كمه ! .......................... خفه شو بچه ! (جينگول تو دلش:حاضرم پاتم ببوسم هرچي فحش بدي بازم كممه ! زندگيمي باو) + هميشه هر كي ميگفت چطوري تو اين چن سال تونستي نبودشو تحمل كني ! ميگفتم ديگه عادت كردم! اگه بود بايد شاخام در مي اومد و نميتونستم تحملش كنم ! ضر زدم ، بالاسري خوب ميدونه كه هر وقت اينا رو ميگفتم تو خلوتم به خودم بخاطره دروغام فحش ميدادم ! خيلي بهت احتياج دارم كاش ميشد ده پانزده سال برگردم عقب ! روزايه شايد خوب ... يه چيزي : اگه الآن بودي .......... بي خيال كه سگي ميشم دوباره :( + يه نيگا به خودم و هم سنام ميندازم! چه كارايي كردم تو اين بيست سال كه اونا خوابشم نميتونن ببينن! چه چيزايي كشيدم كه اونا ... ! بالاسري ، مگه من چن سالمه آخه؟؟؟؟؟ + يه وقتايي آدم دوس داره يكيو كه دوستش داره بدست بياره شايد يه نيازه گذراس! اما پشيمون ميشه! چون اگه بهش برسه ديگه تو روياهاش با اون خوش نيس! ديگه بهش فكر نميكنه! ديگه ..... آخه اگه اون بياد ميشه يكي مث همه ي دوتايياي واقعي! ديگه تنوعي وجود نداره كه نتيجه : خودتو عشقه مهسا جينگول ....... + غروبا كناره جاده! منم و يك دله ساده ! آخه كي گفته منتظر بموني ؟ مگه مجبورت كردن؟ آخه عوضي ..... تو هم بُرو ديگه ! نميخام كسي برام بمونه مي فهمي ؟ + يه وقتايي يه اس ام اس برات مياد كه حاضري تا صبح فقط به مفهمومش فكر كني و آخرشم عينهو خر تو گِل گير مي كني و به هيچ نتيجه اي نميرسي ! + انگار هيچي سره جاي خودش نيس ....اونيكه بايد باشه نيس! اونيكه نبايد باشه عينهو خرچسونه بهت مي چسبه! (ميگن اين نيز بگذرد) پ.ن: آخ كه چقد نوشتنم مياد اما همه چيو نميشه نوشت! پ.ن: خيلي از قديمياي بلاگفا تخته كردن! چه مرگتونه آخه ؟ميام اينجا هم بايد سگ شم آيا؟ پ.ن: خدايا اين روزا رو هرچه زودتر ختمه به خير بگردان! لال از دنيا نري بلند بگو آمين ! + نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388 12:6 توسط مهسايي |
+ از آخرين پُستم خيلي ميگذره! نوشتنم نمي اومد جينگولك! نميخاستم بنويسم تا يه مدت! اما وقتي ميام اينجا دلم آروم مي گيره! +يه كم اتفاقه عجيب برام افتاده! خيلي سخته بياي و بخواي بنويسي اما نتوني بعضي چيزا رو بگي! هر چي ميگذره سخت تر ميشه و بدتر! + جيني بي خياله همه ي اينا خودت چطوري؟ انگار جينگول كه نمياد اينجا كسي هم هواتو نداره؟ انگار تو هم داري از رونق مي افتي! + ما آدما هيچ وقت اشباع نميشيم، هميشه چيزاي جديد ميخوايم....بذا خودمونيشو بگم : سيرموني نداريم. + يه كم بد شدم تازگيا، يه جورايي با بالاسري درگير شدم انگار... يه جورائي بي اعتقاد شدم به همه چي... نميدونم براي چي زندگي ميكنم، فقط ميگذرونم كه بگن اينم زنده س... وگرنه فردام اصن برام مهم نيس! +دله دو سه نفرو شكوندم بخاطره دله خودم، بخاطره اينكه نميخاستم از روي ترحم .....! خدايا يه كاري كن كه دركم كنن.... +چن ماه فكر مي كني بهترين آدمه دنيا رو شناختي و تو دنياي خياليت با خوبياش زندگي ميكني. اما وقتي خوب فكر مي كني و ميري تو عُمقه رفتارش، مي بيني كه طرف بويي از انسانيت نبرده و يكي مثه بقيه س! اين خودت بودي كه بزرگ جلوه ميداديش تو ذهنه ت! اما چه فايده ، اونم آخرش خوب ميذاره تو كاسه ت! نوبتش ميرسه بالاخره ، دير و زود داره اما سوخت و سوز نداره! (آيكونه ديگه برام مهم نيس) +چه حسه قشنگي داشت! بعده 5 سال پيدام كرده بود! با همون علوي اول شناختمش! شوكه شده بود، توقع داشت قطع كنم اما ... به قوله خودش مرام كُشش كردم ... ديدمش! بزرگ شده بوديم دو تامون... باورش نميشد همون آدمه قبلي ام! ميگفت فكر مي كردم خيلي عوضي شده باشي... بهش گفتم رفيق زود قضاوت نكن شايد منم يكي مث همه ي عوضياي عالمم جينگولك يه درصد فكر نميكردم كه هنوزم ممكنه كسي بعده اينهمه مدت به يادم باشه ، دلايله قشنگي داشت، اما نه براي من!آخه بهش گفتم ديگه هيچي برام فرقي نميكنه، گفتم قشنگیش به اینه که هیچ وقت سراغی ازم نمیگرفتی و تو خاطراتت محوم می کردی ... يه چيزي تو ذهنم آزارم ميده ! كه اگه جاي اون كسه ديگه اي بود هم همينو ميگفتم بهش؟ (شايد اين كسه ديگه اصن تو ذهنم وجود نداشته باشه.) + چقدر رفاقتا بوي گُه گرفته خداييش، كُلي آدم دور وبرت مي پِلكن اما خوب كه نيگا ميكني مي بيني تنهايي، شايد چون مطمئنم حرفه دلمو كه بهت بگم از زبونه يكي ديگه نميشنوم، شايد تو يه تيكه از خوده مهسايي ! شايد ........... جينگولك بمون برام ، باشه؟ پ.ن: سرعته اینترنته شرکت یه هفته ایه که پایین اومده در حده لاک پشت:( چن تا از سایتایی که میرفتمو برامون فیلتر کردن! یاهو هم برام باز نمیشه! تلفنه خونه هم ترکیده ! چشمم زدن انقدر گفتن کار نداری و همش تو نت می چرخی! نمیدونم چشون شده! سیاستاشون کٌشته منو! حوصله م به شدت سر میره اینجا ! پ.ن: دیگه بعد از ظهرا مستقیم میرم خونه و ارتباطمو با خیلی از دوستام کم کردم! گرمای هوا رو اعصابم تاثیر گذاشته انگار:) پ.ن: بعده سه ماه رفتم امتحانه شهر دادم و گواهینامه رو گرفتم ! اما دریغ از یه خوش رکاب! خدایا میخوامش خب ! همه ی امیدم به مامانه که به قولش عمل کنه .... + نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388 10:24 توسط مهسايي |
یکسال آره دوس جونا درست شنیدین ! جینی جونم تو این یه سال دوستای خوب اما بچه ها جينگولكم از همتون ممنونه اما نميدونم چرا! دوست دارم كه تا آخره عمرم يه جينگول بچه ها ! بياين دست برداريم از اين نك و نالاي بيخودي! بگذريم! من ماله نصيحت كردن نيستم چن يه وقتايي خودم خيلي بدترم از شماها! جينگولكم تولدتو بهت تبريك ميگم پ.ن: از اين به بعد به تمام كامنت هاتون توي وبلاگ جينگولك و جينگول و تنهايياش جواب ميدم! پ.ن: مرسي از صاحبه بلاگفا كه قسمت وبلاگه دوستانو اضافه كرده، اين طوري هركدوم از شماها كه آپ ميكنين من باخبر ميشم، ميگم شما هم اگه وبلاگه منو بذارين تو ليسته دوستاتون بدك نيستا! پ.ن: جوابه نامم اومد و واحداي دانشگامو كه قبلاْ پاسيده بودم، قبول كردن! خيلي خوشحالم اما اين ترم به دلايلي 5 واحد بيشتر نتونستم بردارم! باشد كه ترم هاي بعدي جبران كنم! پ.ن: يكي از دوستام بهم گفت كه جينگولكو توي PeRsIan GiG بسازم! منم كه معتاده نت و اين حرفا، اين كارو كردم... اما هنوز چيزي توش ننوشتم! اگه دعوتنامشو ميخواين ايميلتونو خصوصي بذارين تا بفرستم براتون! + نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 13:47 توسط مهسايي |
سلام علکم دوست جونیای خودم!!! چطو مطوری جینی جونم؟؟ راستی جینگولک...این اولین پسته امسالته ها! یه آپ بهاری! آخه میگن عیده مثلن و باید شاد باشی و از این حرفا... دو سه روز اول بدک نبود! حداقل مزیتش این بود که چن ساعت اضافه خوابیدم کل این چن روز اوله عید خونه ی یکی دوتا خاله ماله ها و دایی اینا رفتیم و اونا اومدن خونمون ! همین ... یه خاله بازیه بی نمک ... از پنجم هم که اومدم شرکت و همش بیکارم ! جینگولک اگه بدونی توی شرکتمون چه اتفاقایی افتاده تو این چن ماهه گذشته که من اصن خبر نداشتم شاخات در میاد! (كنايه از تعجب زياد) هنوزم که چن روز از شنیدنشون میگذره هنگــــــــم !!!! هی بالاسری یا من خنگم یا ملت خیلی گرگن و چهره ی واقعیشونو بهم نشون نمیدن! یکی از بچه ها بهم گفت تو همیشه تو شرکت سرت تو لاک خودته واسه همین از هیچی خبر دار نشدی البته بهتر که نفهمیدم ... چون همین جوریش با ما راه نمیان ! چه برسه بخام حرفی بزنم ! بگذریم! دوست دارم این چن روزه عید هم بگذره چُن عید خوبی نبود اَصن ! دوستش ندارم خب حرفیه؟ به هر حال اميدوارم سال خوبي براي خودم و خودت و همه ي دوستاي مجازيم باشه! اي جان! مامان ميگفت سال ۸۸ چون كه جفت ۸ داره همه جفت ميشن! آره ديووووووونه با تو ام .... از بعد عید میخام یه کم شیطونیامو تعطیل کنم و درس بخونم! (آیکون آره جون عمت) اما نه به جون جینگولک! ایندفعه تصمیمم جدیه! تازه هنوزم منتظره جوابه نامه ی دانشگامم! بچه ها خیلی برام دعا کنین! پ.ن: دیشب یه نفر تو یاهو بهم گفت که وبلاگت برترین وبلاگه سال شده! میدونم که شوخی میکنه و سر کاریه! ولی باور کنین من فقط برا دل خودم مینویسم و نوشته هامو دوست دارم حتی اگه مزخرف باشن... چُن از دلم میان! پ.ن: آهنگه جدیدم هم مث قبلیا غمگینه اما تنوع لازمه ... (آیکون بازار گرمیه غیرمستقیم) پ.ن: بچه ها کمکم کنین برگردم به روزای قبلم و خوب بنویسم! اصن از وضعیت الآنم راضی نیستم! پ.ن: خيلي سخته دو هفته همه مدله با يكي راه بياي كه ميدوني قراره بره و داره برات سوسه مياد! هي بالاسري، بعضي ازين بنده هاتو آدم كن! ديگه يابويي رو از حد گذروندن (راجبه مخاطبش هيچ وقت ازم نپرسين باشه؟) + نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388 11:24 توسط مهسايي |
چطوري جينگولكم؟
از وقتي جینگول و تنهاییاش رو جدا كردم يه كم ازم دلخور شدي ميدونم! بهت حق ميدم ! اما باور كن همه ي اينا بخاطر خودته نميخام دلت بگيره مث مهسا! جينگولك شاهد بودي كه اين يكي دوهفته مشكلاي كوچولو اومدن سراغم. شايد به قول خيليا اينا اصن مشكل نيستن! اما ... بعد قبوليم تو دانشگاه گفتم همه چي حله ... كارمو دارم سركلاسا هم ميرم! اما ترم يك خيلي بد كلاس دادن به مديرعامل گفتم... اونم گفت كه تا قبل عيد خيالي نيست! اما اگه بعد عيدم همين شكلي پيش بره نميشه! يعني بايد بري از اينجا! فك كن! جينگولك موقع قرارداد بهش گفته بودم كه من دانشگاه شركت كردم، اصن بخاطر اين زبان ميخام بخونم كه تو شركتمون لازمه! اما رئيسه ديگه ... هميشه يكي بايد باشه كه به ما ..... تازه! دو هفته س منتظرم كه جواب نامه ي ريز نمراتمو بدن كه ببينم واحدامو قبول كردن بالآخره يا نه؟؟؟ اما اونام جواب ندادن... خيلي زور داره ترم يكو دوبار بخوني! زور داره درسايي كه پاس كردي رو از اول ... همه ي اميدم به بالاسريه! اگه اون كمك كنه و يه كوچولو باهام راه بياد همه چي حله ! بهش بگو تنهام نذاره! بهش بگو مهسا همونه! يه وقتايي هم اگه كاري ميكنه كه دلتو ميشكونه بذارو حساب بچه گيش! بهش بگو بخاطر مامان مهسا كمكش كنه ... جينگولك تو كه ميدوني اون چقدر خوبه همه ي زندگيش ما دوتاييم ... جينگولك به دوستايي كه ميان اينجا هم بگو كه دعام كنن اگه كارمو از دست بدم بعد عيد باز بايد از صفر شروع كنم! هيچ جام به دانشجو جماعت كار نميدنا بگذريم! ميگن شب عيده اصن از عيد خوشم نمياد ... فاميل تو كل سال يادشون نمي افته به هم سر بزنن همين كه عيد ميشه خاله بازيام شروع ميشه! صبح خونه اين عصر خونه اون يكي! ما كه خدارو شكر فاميلامون انگشت شمارن ... خونه چن تاشونم بخاطر حرفايي كه لطف داشتن و پشت سر من زدن سعي ميكنم كه نرم! البته اگه دل صاب مرده م بذاره از پنجه فروردينم كه بايد بيام شركت ....... سخته ولي چاره اي نيس بهتر از خونه موندن و خاله بازيه يادش به خير عيداي بچه گيامون! با يه جفت جوراب يا يه تخم مرغ رنگي قانع ميشديم! خونه ي تمام فاميل سر ميزديم! از عمه و خاله و دايي و عموي مامان و بابا گرفته تا تك تك بچه هاشون چقدر دوسمون داشتن ... حالا اگه همونا تو يه مهموني يا عروسي يا ختم ببيننت نميتونن تشخيص بدن كه كي هستي! زمونه ي نكبتي! تــــف .... آخي! جينگولكم ديدي تو دانشگاه چن تا دوست خوب پيدا كردم؟ بچه هاي باحالين! سه تاشون ازمن دو سه سالي كوچيكترن! تازشم تو جلسه ي اول خودمو تو دل استادا خوب جا كردم... البته از اين چايي شيرين بازيا اصن خوشم نمياد اما مجبورم! براي آخر ترم به همين استادا احتياج دارم ... آخه كلاسارو بايد يكي درميون برم! البته ميگن سه تا بيشتر غيبت بخوري حذفيا! راستي! تو كلاسمون پسر نداريم! به قول استادا همه يه دستن! چن رشتمون زبانه خوبه. آخه سر كلاسا همش بايد انگليسي بحرفيم! يا همش بايد تمرينا رو حل كنيم! اگه اين كاكليا باشن و خدايي نكرده يه سوتي بديم كه ديگه هيچي، سوژه خنده ي خاص و عام ميشيم پ.ن:جينگولك نافرم دلم stop ميخاد! حتي چن ديقه! ميخام نفس بكشم. قول ميدم دوباره شروع كنم! پ.ن: ميخاستم تا عيد آپ نكنم اما انگار دلم خيلي پر بود. پرحرفي كردم ميدونم! پ.ن: دعا كنين تو آپ بعدي با خبراي خوب بيام و مهساجينگول بشه مث قديما. شيطون ! پ.ن: امسال سال موش بود. اين شكلي گذشت! خدا رحم كنه به ساله گاو! خدا كنه كسي بهم شاخ نزنه! + نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 10:1 توسط مهسايي |
+ سلام به اونایی که دل دارن سلام به اونایی که میتونن دلشونو جا بذارن... یا اینکه پا بذارن رو دلشون و بگن گور بابای دل........... سلام به جینگولک خودم ... چطور مطوری عشقی؟ اشتباه نکن! مهسا جینگولت عاشق نشده و واسه خودش دل و قلوه نمیخواد. مهسا از دو نفر خواسته که پا بذارن رو دلشون و بگن بی خیال مهسا ......... بذار رک بگم جینگولک. فک کنم خودتم دیگه خسته شدی تو این دو سه ماه انقدر اومدم و رمزی حرف زدم حالا که دیگه همه چی لو رفته بذار بگم ....... من شوهر بابا شوهر که لواشک + چی کشیدم هفته ی پیش... دوشنبه شب که از شرکت راه افتادم که برم ساوه مرگو جلوی چشام دیدم. اتوبان ساوه افتضاح بود.... برف و کولاک .... ترسناک بودا اما یه جورایی خوشگل + صبح سه شنبه تو دانشگاه یه ربع مونده به امتحان اسممو تو لیست کسایی که باید امتحان بدن ندیدم... میگن هر چی سنگه مال پای لنگه.... هیچی دیگه با هزار تا قسم که آقا ما ثبت نام کردیم و شهریه مونو واریز کردیم با یه پاسخ نامه ی سفید ما رو راهی جلسه کردن و ازمون تعهد گرفتن که برگه انتخاب واحدو تحویلشون بدم. کاش نمی رفتم چون امتحان اولمو ر ــــــــــ ی ــــــــــــ د ــــــــــــ م ! بعد امتحان در به در دنبال برگه انتخاب واحدم گشتم تو دانشگاه تا پیدا کردن. منم خیلی قاطی + جمعه هم که کنکور علمی کاربردی داشتم تو دغغوز آباد سفلی..! کنکور و هم که یه جورایی گند زدم چون اصلاْ نخونده بودم. مگه اینکه معجزه + دیشب هم که ....... (سگی گذشت) اما قسمت گریه ش + یکی دوهفته س که سر دردای شدید دارم احتمالاْ رفتنی ام باید برم دکتر شاید جوابم کنن! اون موقع س که قه قهه + شب عاشورا یکی گفت که چن ساله که تو خواب هیچ کس تو فامیل نمیای ... راس گفت اما دلم شکست... نمیدونم کجایی؟ اما جات خوبه. یه جای سبز! + میگن تو که کار داری چرا درس میخونی؟ خودم میگم درس بخونم کار بعداْ... یا کارو بچسبم درسو بی خیال! یا دوتاشو با هم بچسبم و دلو بی خیال؟ + اصن این دله چی هس؟ جینگولک عاشقی چه شکلیه؟ عشق چه رنگیه؟ من بدم میاد ازش دارم فرار می کنم ....... چون زندگیم ا ن تو ا ن شده ! +آپ چرندی از آب دراومد. میتونی نخونی چون حالم بده (علی الحساب آهنگ وبلاگو داشته باش... بهتر شم جبران می کنم) + نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387 10:55 توسط مهسايي |
محرمه ! اما خدا رحم کنه به اونایی که پشت پرده ........ نزدیک عاشوراس! اما من الان نمیخوام .نمی تونم. نمیشه.... دلم میخواد محرم نباشه غروبای این چن شب خیلی بد بود دوازده سیزده سالم بود اون خانمه تو هیئت..... نمیتونم بیشتر توضیح بدم اما کاش فقط برای یه دقیقه برگردم به اون موقع... کاش از روی دل پاک تو هیئت گریه کنم نه واسه اینکه گناهام روهم جمع شده و میخوام یه توبه ی الکی کنم و تو این ده شب دلمو خوش کنم که مثلاً پاکم. فلسفه ی محرم؟؟ از نظر مهسا جینگول: یه چیز میگم فقط : (حیف تو و اون 72 نفر که به خاطر من و امثال من شهید شدین) همین... من میخوام داد بزنم فک کنم الان دیگه وقتشه که اون به حال ما ناله کنه و از بالاسری بخواد که ماهاروببخشه! خدایا تو کارت موندم ناجور. چرا یکی عین حسینو بقیه رو انقدر پاک آفریدی و ماهارو گناهکار؟ میدونم میگی تقصیر خودمونه. جون خودت دلم نمیخواد تو این شبای عزیز کفر بگما اما تو هم تقصیر داری دیگه... بگو که پارتی بازی کردی ! مهسا میخواد نباشه اما وجودش داره آزارش میده و هست تا .......! (باز تو کارت فضولی کردما... شرمنده) اگه مهسا زمان حسین بود از رفیقای حسین میشد و شبا تا صبح عبادت می کرد و ذکر می گفت؟ یا از شمریای دو آتیشه که هرشب تو مراسم لهو و لعبشون شرکت می کرد و با یزید میمون بازی می کرد ها؟ تو میدونی بالاسری اما ..... دلم برای عاشوراهای بچه گی تنگ شده ! نیتمون پاک بود اشکامون قشنگ بود دلامون پیش حسین و ابوالفضل و زینب بود (گفتم ابوالفضل...سکوت ..... تمام) اما اون دختر سه ساله... درسته منم 7 سالم بود و یه جورایی اما .... حال اون بدتر بود! اون میفهمید و من نفهمیدم که چی شده! وای...دوباره یادت افتادم دوباره نبودت رو حس کردم ! دوباره احتیاج دارم بهت! دیگه از مردنم می ترسم. نمیذارن یه مدت تنها باشم فاز غمو عشق است... ؟ پ.ن: راستی یه چیزی، جینگولک اینو بهت نگفته بودم ترسیدم شوکه شی....فک کن فامیلت که از بچگی از داداشت هم عزیزتر بود و باهاش بازی میکردی و .... تازه بیست سالش شده و ترم یک دانشگاهه بیاد و بهت بگه که من تو زندگیم فقط به یکی فک می کنم اونم تو خوب میشناسیش! پ.ن: می ترسم! دیگه به خودمم سلام نمیدم می ترسم از رو طمع باشه! پ.ن: اولین عاشوراییه که جینگولک باهامه؛ میشه دیگه از جینگولک نپرسین...؟ نه بی افمه نه کودک درونم! یه شخصیت خیالی که خودم درستش کردم اما اون داره منو بزرگ میکنه و راه و چاهو نشونم میده همین... پ.ن: جون عزیزتریناتون این دوروز عاشورا و تاسوعا توی خیابونا فقط به یاد حسین باشین و شیطونی نکنین وقت زیاده واسه خیلی کارا... جینگولک به اون عوضی ای که میره تو وبلاگ دوستام و فحش میده و میگه مهسا صاحاب داره بگو اگه مردی بیا رک حرفتو بزن داغووووووون ... کاش می شناختمت و حالیت میکردم که صاحاب با چه سه ایه ! تازشم.... آهنگ وبلاگو عوض کردم خیلی دله .... گوش ندی از کفت رفته ها! + نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387 15:0 توسط مهسايي |
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387 12:38 توسط مهسايي |
+ نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387 23:18 توسط مهسايي |
سلام دوستای خوشمل خودم خوبین که نه ؟ منم خوبم ! همه خوبن خو ........ آپ امشبم یه خرده همچین متحوله می دونین چیلا ؟ آخه امشب شب تولدمه ................ ۶۷/۷/۴ یه جوجوی فسقلی به دنیا اومد طبق روایات مامان و بابای جوجو کوچمولو خیلی ذوقیدن ... نمی دونم شاید هم ذوق نکردن شاید اصلا من ناخواسته بودم، آخه با پوریا یه سال و نیم فرق دارم همش (شوخی کردما) تازشم مادر اینا میگن که بابا همیشه دخمل میخواسته بگذریم نمی خوام برگردم به اون موقع ها ......... خیلی دوست داشتم جشن تولد بگیرم اما نشد... بخاطر ماه رمضون البته یه دلایل دیگه ای هم داشتم که بماند... ولی دوستای وب لاگی من، شما ها تو جشن تولدم دعوتینااااااااااا............ هووووووووووووررررررراااااا جوجو تشکر میکنه از همه... اینم کیک تولد ... بفرمایین ...نوش جونتون شیطونی نکنینا... فقط کیکه چیز میز دیگه نداریم... تازشم بعد کیک شما رو به دیدن رقص حالا رسیدیم به کادوهای تولد هوووم.... بدک نیستن! بازم مرسی ! راستی، شاید هفته دیگه یه جشن کوچولو با سه چهار تا از بچه ها بگیریم، بعدشم؛ مهسا یه جورایی ناراحته از اینکه بیست سالش میشه، آخه میگن بیست سالگی رو که رد کنی دیگه تا 30 بدون ترمز رفتی! با سرعته اوووووف خیلی زیاد.... می ترسم! یعنی چن ساله که می ترسم از وقتی پا گذاشتم تو دنیای آدم بزرگا هر سال که میگذره از این دنیا متنفرتر میشم خوش به حال بچه ها ... کاشکی.... ولش کن نمی خوام شادیم خراب شه و .... خیلی مخلصم مرام کشم کردین اومدین.. ایشالا من و جینگولکم تلافی می کنیم ... خب دیگه من برم خدافظی تا ........... + نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387 0:59 توسط مهسايي |
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 11:58 توسط مهسايي |
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 10:10 توسط مهسايي |
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 11:43 توسط مهسايي |
وای امروز شنبه است. از صبح با انرژی الانم ظهر شده دیگه از صبح که اومدم شرکت این مریم نق نقو داره غر میزنه و هی میگه که خسته شدم حوصلم سر رفته چرا کار نداریم مهسا تو هم که همش تو نتی... چیکار می کنی اون تو...... بیا مرخصی بگیریم بریم بیرون.. تازه بعد یه هفته مرخصی چه توقعی داره ها.. من که یه چیز باید دستی به مدیرعامل بدم دیگه ... مرخصیم کجا بود... از صبح رفته رو مخم............ بعد کلی فکر کردن گفتیم خب بریم استخر ثبت نام کنیم...... تازه خانوم تلفنی هم راضی نمیشه میگه که باید حضوری پاشی بامن بیای. به زور نیگهش داشتم از صبح همین الانم داره به دوستش میگه که حوصله ندارم و اینا......... ترکونده منو خلاصه. از ساعت دوازده میگه بیا بریم نهار بخوریم بابا خب جوجو گشنش نیست الان به کی بگه هااااااااااااا؟ بترکی مریم غرغرو تازه همیشه به من میگه که غر میزنی مدیرعاملامونم نیستن کویته ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه یوهااااااااااااااااااااااااااا............ گفتی کویت و ...... حال کردم نمی دونین چه فازی میده وقتی اینا میرن جلسه ملسه ...... جوجو خستس احساس میکنه تابستونشم داره میگذره و هیچ کار مفیدی نکرده یکی به من بگه. چیکا کنم که کسل نباشم .... مخصوصاٌ با این همکار غرغروممممممممم............. + نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387 12:47 توسط مهسايي |
سلام خوبین منم خوبم.. خب از کجا بگم؟ از کار میگم....... چهارشنبه ای که رفتم شرکتمون و چون بعد همایش بیکار بودم و کارا خیلی کم شده بود، یواشکی یه روزنامه همشهری خریدم واسه اینکه دنبال کار بگردم......... چن جا هم زنگیدم البته چون تا 5 بودم نمی تونستم برم سر بزنم واسه همین شماره فکس 5-4 تاییشونو گرفتم و رزومه کاریمو فکس کردم براشون... البته بگم که هیچ امیدی نداشتم چون من خیلی قبلنا گشتم می دونم که یه وقتایی که حضوری میری نمی خوانت چه برسه به یه فکس ساده.......... اما در ناامیدی بسی امید است.. 5 شنبه صبح یکیشون زنگ زد و گفت که تا 2 خودتو برسون شرکت ما تو میدون ونک، مهسا جوجو هم شاد و شنگلول رفت و رفت و رفت ........... تا اینکه رسید در خونه مامان بزی ! نه ببخشید یکی از شرکت های خصوصی وابسته به وزارت نفت.. مدیر عامل اون شرکت (آقا گرگه) خلاصه سرتونو درد نیارم.. گذشت و گذشت (البته همش دو روز) تا اینکه شنبه شد... یعنی امروز مهسا جوجوی فسقلی رفت تو یه شرکتی که همه خانومای اون شرکت تو مایه های 40-30 سالشونه تازه بهشم گفتن فسقلی دیگه چه میشه کرد روحیه اکتیواتوریه دیگه.......... ساعت 6 شنبه شد که مهسا رفت با مدیرعامل (گرگ ناقلا) حرف بزنه و سنگاشو وا بککنه...... جوجو گفت: بیمم میکنین دیگه نه؟ ؟ میکنین؟ می دونم - عمو گرگه : بعد سه ماه بله..... رسیدگی میشه! جوجو: من گفته باشم دانشجو اما... – عمو گرگه: باش تا اموراتت بگذره تو به ما گفتی 5 شنبه پیام گور یعنی غیر حضوری یعنی خبر مرگت نرو این کلاسای چرت و پرت و تو که اول آخر مشروطی دیگه فقط امتحاناتو برو ببینیم چه گلی به سر مملکتت میزنی............. جوجو گفت من دوروز ونیم مرخصی میخواما بازم گفته باشم حساب کار بیاد دستت گرگ ناقلا!- عمو گرگه که بر افروخته شده بود گفت: بابا تو حالا دوروز بیا سرکار بعد دم از نیومدن بزن تنبل خان م م م م م....... جوجوی کوچولوی قصه ما که دلش گرفته بود رفت ورفت ورفت نشست وسط میدون ونک و زاااااااار زار گریه کرد با همون دستای کوچولوش اشکاشو پاک کرد و دید که کسی بهش محل نمیده و تازه ممکنه که گشت ارشادم بیاد و گیر بده و بقیشو خودتون می دونین که کار با کرام الکاتبین میشه.......... واسه همین برگشت خونه و الان داره واسه شما تو وبلاگ فسقلیش مطلب می نویسه. حالا شما بگین که چیکار کنه .. بره کار قبلیش یا همین نفتیه رو د ودستی بچسبه در نره ها؟ اگه بخواد بره نفت باید فردا صبح بره شرکت قبلیش تسویه کنه خدا یا کمکش کن امشب تصمیم بگیره............ با لا رفتیم ماست بود قصه ما راست بود پایین اومدیم دوغ بود غصه ما دروغ بود . البته جوجو به کسی دروغ نمیگه خدافظی تا بعد...... + نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387 19:57 توسط مهسايي |
خوبین.خوبم... یعنی یه جورایی هماهنگم یعنی شارژم....... امشب شب روز مادره یعنی شب تولد حضرت فاطمه... خیلی توپه نه؟ واسه من که فردا صبح روز مامان و بابا یکیه وای.............خیلی دوستش دارم.مامانو میگم. همیشه از بچگی انقدر ذوق میکردم وقتی این روز می اومد. خیلی حال میداد. با همون دستای کوچولو از زحمتای مامان تشکر کردن.. البته اون جوری که باید از آب در نمی اومد اما... مامانا خیلی ماهن یه دل گنده دارن هوار برابر یه دریا....... عوضش روز پدر که میشد.. یه جورایی له میشدم. داغون و خراب..حس میکردم همه چیز خوبه ها اما یه چیزی کمه. البته بچه بودم دیگه دلم یه چیزایی میخواست که به قول معروف مال از ما بهترونه! چرند میگم میدونم اون موقع بچه بودم الان مثلاْ یه چیزایی رو می فهمم.... وای گفتم بچگی... همیشه دوست دارم از بچگیام نگم. چون منو یاد چیزایی که ندارم میندازن دوران توپی داشتم مخصوصاْ تا قبل از ۷سالگی که چهارتایی بودیم........................تکمیل تکمیل. عند زندگی... اما بعدش بگذریم حالم بد میشه دوست ندارم بهش فکر کنم..... شاید یه روزی همه چیزو نوشتم تا یه کم دلم سبک شه. اما من فک میکنم همه چیز که نباید درست و سرجاش باشه. اونوقته که ما یه کم زیادی رومونو زیاد میکنیم و هی همه چیز از اوست کریم مهربون میخوایم و شاکیش میکنیم... راستی می دونم تعجب کردین که مهسا جوجو یهویی برگشته... شایدم شاکی شدین. امتحانام تموم شدن.. خوب و بدشو خدا میدونه......من که تمام سعیمو کردم. شب امتحان یه کتاب 300 400 صفحه ای رو باز کردن و به قول معروف روزنامه وار خوندن همینه دیگه... خدا کنه پاس کنم همه رو. آخه این ترم یه ماه هم مرخصی گرفتم که خوب بخونم و به قول مامان بهونه شرکت رو نگیرم آخه ترمای قبل خوب بهونه ای بود واسه نمره های افتضاحم............. امروزم دوباره برگشتم شرکت... کاری نداشتیم چون همایش تموم شده بود... روز خوبی بود ... یه کم پرحرفی کردم .. من برم؟؟؟؟؟؟ راستی... تبریک میگم! الحق که باید پاتونو بوسید خیلی نازین به خدا با همتونم دوستتون دارم دوست داشتنی ها............ مخصوصاٌ مامان گل خودم + نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387 0:44 توسط مهسايي |
من اومددددددددم... تو این مدتی که نبودم خیلی مشغولیت داشتم. گفته بودم که نزدیک همایش بود و اوووووووووف....انقده کارا زیاد شده بود که نگو.از جمعه هفته پیش رفتیم کتابخونه مرکزی دانشگاه تهران مستقر شدیم و کارسختا شروع شد. از شنبه تا دوشنبه ۹ تا کارگاه برگزار شد و سه شنبه و چهارشنبه هم از صبح تا بعدازظهر همایش بود. هر روز از ۳۰/۵ صبح بیدار میشدم میرفتم انقلاب و ۱۱-۱۰ شب هم میرسیدم خونه. خسته میشدم زیاد...یه جورایی ترکیدیم همه اما تجربه توپی بود. دوست میدارم به قول دوستم..دیروز عصر اختتامیه بود و ساعت ۱۰ رسیدم خونه. فقط به مامان اینا سلام کردم و خوابیدم. شامم نخولدم. تا ساعت ۲ امروز خواب بودم. تو تمام عمرم اینهمه نخوابیده بودم خلاصه بد یا خوب گذشت..شاید باورنکنین اما دیروز موقع اختتامیه و بعدشم دادن گواهینامه اکثر بچه ها بغض کرده بودن. من یکی که گریم گرفته بود...آخه یه سال بود که باهم بودیم.البته بعضیامون بیشتر.خستگیامون.خندیدنا وشوخی کردنامون داد وبیدادای مدیرعاملامون. قرزدنامون سر اونا. ساعت نهاریا و شوخیایی که داشتیم.یادش به خیر. دیشب یکی دوتا از بچه ها واسه همیشه خدافظی کردن چون دیگه نمیان شرکت. منم یه ماه مرخصی گرفتم برای امتحانا... از امروزم تصمیم گرفتم که درس بخونم. درسته خسته ام و احتیاج به استراحت دارم. اما تابستون جبران میشه. خونه موندن برای من خیلی سخته...اما چاره ای نیست.میگذرونیم دیگه...خب دیگه برم. باشه؟؟؟؟ جوجووو خدافظی میکنه ... + نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387 16:35 توسط مهسايي |
سابولی... چیطولین؟ حاجیتون که خوبه... شرمنده کم میاما.. دم دمای همایشه همچین یه کم سرم شلوخه... شبا ساعت ۹ اینا که میلسم خونه خسته فقط می خوافم... یه جورایی تیریپ هتلی شده خونه.. داداشمون که اکثر شبا می مونه مغازه آخه راه دوره دیگه هفته ای یه بار میاد.. من و مامان هم که از سرکار میایم خسته ایم.. کم تر واسه هم وقت میذاریم..زندگیه دیگه. دیشب رفتم کرج خونه مامان بزرگ اینا.ساعت ۶صبح هم زدم بیرون و اومدم شرکت.بعد از شرکت هم رفتم کلاس. آخه یه شاگرد تایپ دارم. خیلی تقصه... یه کم خسته شدم امروز اما نمی دونم چیلا خوابم نمی بره... شاید بی خوابی زده به کللم و خل شدم... نمی دونم فردا هم باید هفت صبح بیدار شم برم پی یه لقمه نون حلال. از روزای دم همایش خوشم میاد. درسته کار زیاد تره. اما یه جورایی منو یاد پارسال میندازه. منم که هیچ تجربه ای نداشتم.یادش به خیر دانشگاه تهران. خیلی خوب بود.وای بعد همایش ۱۴ -۱۵ روز وقت دارم که فقط درس بخونم دقیقاْ یه ماه دیگه امتحانام شروع میشه. منم که لای کتابو وا نمی کنم که...می دونم تنبلم ولی جون شما خسته میشم خو!خدا کنه این ۱۶ تارو بپاسم.شما هم شام به کسی قول ندینا.......مرام کشتون می کنم خو؟ کم کم دیگه چشام داره میره یعنی سنگین شده یعنی خوابم میاد بخوابم خو؟؟؟؟!!! مخلص مرام همه بامراما...... زمین خوردتون (مهسا جوجوووووو) + نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 1:37 توسط مهسايي |
سلام دوستام...خوبین..من نه زیاد یعنی خسته ام دیشب جمعه بود .. ما هم مهمون داشتیم. تا ۳ بیدار بودیم همه. امروزم رفتم شرکت...دیگه داریم به همایش نزدیک میشیم..کارا واقعا زیاد شده.....بعد از شرکت هم رفتم کلاس رایانه خیلی خوابم میادا ولی نمی دونم چمه حوصله خوابیدن ندارم. راستی امشب خیلی خوشحال شدم... بعد کلی ناز مامانو کشیدن راضی شد که موهامو سیخولکی کنه عین همیشه...آخه میگفت که تو دیگه داری بزرگ میشی این جنگولک بازیا چیه بچه.. می خوایم شوهرت بدیم.میگه دیگه شما که باورتون نمیشه مهسا جوجو بخواد بره .. خیلی کمدیه...نه..... یه چی بگم. من با این نیت این وبلاگو ساختوندم که فک می کردم حرفای زیادی دارم یعنی می تونستم بدردم با چن تا دوست.....اما الان حرفیدنم نمیاد. نمی دونم چرا ولی من همیشه تو تنهاییام مخصوصا شبا خیلی خیلی با مهسا کوچولو حرف می زنم... یه دفتر دارم که حرفای من و بالاسریمونه خیلی خیلی خصوصیه همیشه فکر می کردم می تونم یه کم از اونا رو رو نت بیارم واسه شما اما واقعاْ خصوصیه و ..... انقدر عجیب که می ترسم به عقل من شک کنین..حالا من یه چیز میگم شما نگینا.خب؟؟یه کم سرم شلوغه این یکی دوماهه به خاطر همایش و بعدم امتحانای دانشگاه ولی قول میدم تابستون خیلی بهتر از این شم.. باید یه کم رو خودم کار کنم و خجالتارو بذارم کنار و همه چیزو بریزم رو گود و از خیلی از ناگفته های زندگیم بگم... برم بخوابم دیگه..خسته ام زیاد + نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387 23:25 توسط مهسايي |
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 13:15 توسط مهسايي |
سلام دوستام ، خوبین که،،، + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 11:0 توسط مهسايي |
|
| ||||||