تبليغاتX
جـینگولــک

جـینگولــک

 + امشب شبه تولدمه ، 21 سالم شد....یه سر به آرشیو :

 

4 مهر 87

هه، چی بودی چی شدی دختر!!!! بزرگ شدی، پیرشدی، پیرت کردن،

حسه جینگولیزمیت دیگه داره می میره! داره له میشه بدست خودت و بقیه و خدای خودت شاهده همه ی ایناس......

 

+ اون داره میاد اینجا ،

جینگولک اون الان تو راهه ، داره میاد خونه مون ! قیافه م خیلی خسته س! حس ندارم لباسامو عوض کنم !

 داره میاد که با مامان حرف بزنه

شایدم مامان با اون...

میخواد بیاد و بهش بگم که همه چی تمومه دیگه برو تو رو خدا برو !

میخوام بگم که خسته شدم ، یه ساله دارم میشنوم یه ساله دارم میگم، یه ساله دارم اعتراض میکنم به اومدنت تو زندگیم و درست کردنه زندگیه خیالیت تو آینده با من، اما تو حالیت نیس، مامان هم شاید...

بیا و بشنو و برو، دلم برا خودت و خودم خیلی میسوزه!

میگی یه فرصت دیگه؟ تا کی ؟ تا کجا؟ من و تو تیکه ی هم نیستیم انقدر سعی نکن بچسبیم به هم ...

+ جانه جینگول فک نکنین من دختره غمگینی اما، به خدا دسته خودم نیس،

 تازگیا با این مدلی نوشتنم آروم میشم .... !

کمکم کنین برگردم به قبل ! اما میدونم تا خودم نخوام نمیشه ، خوب میدونم ،

 

+ فنچولکم  هفته ی پیش داغان شد...

من و دوست جونمو وسطه اتوبانه امام علی پیاده گذاشت و با جرثقیل تا خونه آوردیمش، چه شبه بدی بود اون شب، الان خوب شده خدا رو شکر، اونم یه کم جوش آورده بود! مث صاحابش

 

+  انتخاب واحده دانشگاه انجام شد، 3 روز تو هفته از صبح تا شب کلاس،

 اونم برای 17 واحد فقط، بیشتر ارائه نمیدن چون ترم بالایی نداریم!

 

مسخره س و جالب اما دارم کارمو از دست میدم، کارمو خیلی دوست دارم اما چاره ای نیس !!!!

شاید یکی دوماهی بعده سه سال کارکردنه مداوم به خودم استراحت بدم، به مغزم! به دلم.

+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388 14:9 توسط مهسايي |


+ديگه دارم كم ميارم عوضي !!!

يه مدت عنده اميدواري ... چن روز بعد ...... سگ شدن و خسته شدن از زندگي

چن ديقه بعدش، با يه كلمه ي شما رو به خير و مارو به سلامت گند ميزني به همه ي چيزاي خوشگل

چرا اول زود قضاوت مي كني بعد پشيمون ميشي و ميگي ببخشيد! من اشتباه كردم ؟

چرا اين شكلي فكر ميكني..

 يه وقتايي ، تو سختيا ، دوست دارم يكي كنارم باشه و دركم كنه ! توقعه زياديه آخه ؟!!


+50  ديقه مكالمه ي تلفني توي خيابون! شب! بدونه توجه به اطراف!

بغضه زياد!اين بار برا دله ساده ي اون ...

حرفاي منطقيه جينگول، بي منطقيه طرف،‌ نميخاد بكشه كنار!

بهش گفتم من بيشتر دارم عذاب مي كشم ! گفتم تو فقط خودتو مي بيني !!!!

ميگه ميخوام بمونم ! با اينكه 99 درصد شد صد تا .... ! آخه لامصب اين عشقه يه طرفه س ...

جينگولك خودش عذاب ميكشه ،،، اصن به من چه ... به جهنننننننننم :(

دلم مي سوزه براي خودم! كاش جاي اين يه نفر ديگه اي بود....

 خدايا، چرا مامان راه نمياد ؟ يه كم درك ... يه كم ... ! همين فقط ! بابا من كه چيزي نخواستم :(


+ امشب شبه قدره ! يادمه پارسال  تا صبح هزار بار گفتم گُه خوردم و آدم ميشم ، هه !

يه نيگا كه ميكنم مي بينم هيچ تغييري نكردم

بدتر هم شدم! امشب ميخوام بخوابم كه نگم گُه خوردم و بشم بدتر از ساله قبل !

نميخام شرمنده ت شم بالاسري ! روم سياه ... (التماسه دعا براي يه جينگول )


+ داداشم هميشه ميگه ، شهريور ماهه خوبي نيس! آخه چن سال پيش شدن دوتا !!!

27 شهريور نحس ترين روزه زندگيه يه جينگول :(

جينگولك منو ياده چيزايي كه ندارم ننداز! 

هر ثانيه كه از عمرم ميگذره بيشتر نبودشو حس مي كنم ...


+ از در و ديوار مي باره برا حاجيت ! اين هكر ديگه از كجا پيداش شد آخه ؟

چرا من انقدر ساده ام و به همه اعتماد مي كنم ؟ !!




پ.ن : يه نصيحت ! لطفا گوسفند نباشيد !!! ( تازگيا با خيلي از اين گوسفنداي آدم نما طرفم )

http://e.imagehost.org/0583/f1.png http://e.imagehost.org/0910/m1.png

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 11:46 توسط مهسايي |


+ چن وقت پيش انقدر سگ شده بود كه ازش بدم مي اومد! خيلي اذيت مي كرد بيخودكي!

اما الان! مهربونياش باعث ميشه بالا بيارم ....

مي ترسم ! يه وقتايي كه ندارمش دل تنگم ! اما وقتي هست دلمو ميزنه !!!

اون شب كه نبودش داشت هميشگي ميشد ،

من ، جينگول ، مهسا ،‌ با اين دله سنگه ش ! گريه كررررد :(


+ ديشب يه خوابه تكراري ولي قشنگ ديدم ! تا خوده صبح ،،، ميگفت تمامه اين 13 سال اسير بوده !

ميگفت دخملم گريه نكن من برگشتم ! تو خواب بغلش كردم!

همه فاميلايي كه يه عمره نديدمشون هم بودن.

گريه هامو دوست داشتم ! نميذاشت ادامه بدم .........  ! خوابه قشنگي بود! صبح كه بيدار شدم ،

ديدم نيست! ديدم منم و مامان هم تنهاس! اين بار واقعي گريه كردم ... كاش بود !


+ جينگولك شيطون شدم ! شيطونيام دوره اي شده، يه مدت زياد ، يه مدت انقدر كم ميشه كه خودم  تعجب مي كنم...

با مهسا جينگوله دوسال پيش فاصله گرفتم، خيلي ! اما همين مهسا رو هم دوست دارم!


+ ميخام بنويسم، مخم تو اين يه ماهه پره حرفاي نگفتنيه ! نميشه گفت! نبايد گفت !

اصن به من چه كه كي مياد و جينگولكو مي خونه ، اين شكلي نميشه ،‌ ميخام بگم ...خيلي چيزا رو 

اگه بشه نوشت ... !


+ انگار مداد رنگيهاي خدا گم شده، بي جهت نيست كه روزگارم سياه است!



پ.ن: روزه نمي گيرم ، كسي ميدونه چرا ؟!!

+ نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388 12:3 توسط مهسايي |


روزگارم بدك نيست! ميگذروووووونيم كه فقط بگيم : گذشت!

 جيني جونم با تمامه بي مراميام ، مي سازه و دم نميزنه!

دلمان بسيار براي شما دوست جونيا تنگ شده بود! با باز كردنه ساسون ها هم راهي از پيش نبرديم:(

تازشم هوا خيلي خيلي گرمه و رو اعصابم داره حركت ميزنه اين گرما! خدايا هرچه سريع تر زمستونو برگردون!

اين روزا يه كم كارم زياد شده تو شركت ! اميدوارم كه بهونه ي قشنگي باشه براي ننوشتن هام!

يه چيزي، گوشام دراز نيستنا ... اما لامصب ما رو خَر فرض كرده با اين دروغه گُنده ش .... 

جينگولك بذا اونم با خيالاي خامش خوش باشه، بذا عشق دنيا رو كنه ! بعد كه همه تنهاش گذاشتن ياده جينگول بيفته و عينهو سگ پشيمون شه !

نميدونم چرا تازه گيا بعده يه مدت دوري براي همه عزيز ميشم ! اما ديگه چه فايده ؟

نمیدانم چرا با اینکه میدانم ازآن من نخواهی شد ولی با تار و پود جان برایت خانه میسازم


كاش آدم ميتونست يه كم به خودش تو زندگي استراحت بده!

كاش خدا ميشد مديرعامل و آدما هم ميشدن اعضاي هيئت مديره!

كاش همه ي تصميما رو خودش نمي گرفت فقط ، بالاسري خواستي يه تصميمه جدي بگيري قبلش يه ندا بده باشه ؟

اين روزا با ديدنه يكي دو تا از دوستاي خوبم آرامش پيدا كردم ! وجودشون تو زندگيم لازمه ! اما كافي نيست!

جينگول به همه ي شما قول ميده كه ازين پس اكتيو تر بشه مث قبل !

كاش ميتونستين ببينين جينگول تو زندگيه واقعيش، بيرون ازين دنياي مجازي! چه سگ دو اي ميزنه كه يه جينگول باقي بمونه و روزگار، حسه جينگوليزميشو ازش نگيره :)



پي نوشت : تاسهايت را دوباره بريز! اين جفت يك ارزشه دو را ندارد! به هم نخواهيم رسيد ... :(



+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 10:18 توسط مهسايي |


+ بعده عُمري خواستيم مجردي يه هوايي بخوريم! بهم ميگه: تو كه ميدوني من مخالفم اما بازم هركاري ميخواي بكن ، بهش گفتم: يه تنوعه خيلي كوچيكيه تو زندگيم ! اينم ازم ميگيري؟ ميگه: تنوعه بزرگ داشت مي اومد تو زندگيت اما خودت نخواستي!

نتيجه ي اين گفتگو :

بسته شدنه دره اتاقه يه جينگول با شدت! پناه بردن به اتاقه هميشه تاريكش! گريه ...تمام


+ بذا گريه كنم !

تا كه قلبم آروم بگيره آرزو دارم بميره اونكه تو دستاش دستتو مي گيره ! با TeXt اين آهنگ زندگي مي كنم!


+ بعده يه ماه تمامه اين افكاره مزخرفو از خودم دور كردم ! يه روز خريت كردم و به يه نفر تو فاميل كه خيلي باهاش راحتم گفتم! حالا گير داده و بي خيال نميشه ! جونه بچه ت بي خيال اين قضيه شو ! بذار به درده خودم .... ! استرس تمامه وجودمو گرفته بفهم !


+ تا بهش ميگم داغونم و دركم كن ! ميگه يه عمره كسي منو درك نمي كنه و شروع ميكنه از خاطراته سگيه گذشته مون ميگه ، ميگم ميخام نباشم ! ميخام برم ازين زندگيه كثيف ! مي ترسيدم بگم اما گفتم : ميخوام خودكشي كنم ! ميدوني چي گفت؟ هه ! آبت كمه ! دونت كمه ! .......................... خفه شو بچه ! (جينگول تو دلش:حاضرم پاتم ببوسم  هرچي فحش بدي بازم كممه ! زندگيمي باو)


+ هميشه هر كي ميگفت چطوري تو اين چن سال تونستي نبودشو تحمل كني ! ميگفتم ديگه عادت كردم! اگه بود بايد شاخام در مي اومد و نميتونستم تحملش كنم ! ضر زدم ، بالاسري خوب ميدونه كه هر وقت اينا رو ميگفتم تو خلوتم به خودم بخاطره دروغام فحش ميدادم !

خيلي بهت احتياج دارم كاش ميشد ده پانزده سال برگردم عقب ! روزايه شايد خوب ...

يه چيزي : اگه الآن بودي .......... بي خيال كه سگي ميشم دوباره :(


+ يه نيگا به خودم و هم سنام ميندازم! چه كارايي كردم تو اين بيست سال كه اونا خوابشم نميتونن ببينن!

چه چيزايي كشيدم كه اونا ... ! بالاسري ، مگه من چن سالمه آخه؟؟؟؟؟


+ يه وقتايي آدم دوس داره يكيو كه دوستش داره بدست بياره شايد يه نيازه گذراس! اما پشيمون ميشه! چون اگه بهش برسه ديگه تو روياهاش با اون خوش نيس! ديگه بهش فكر نميكنه! ديگه .....

آخه اگه اون بياد ميشه يكي مث همه ي دوتايياي واقعي! ديگه تنوعي وجود نداره كه

نتيجه : خودتو عشقه مهسا جينگول .......


+ غروبا كناره جاده! منم و يك دله ساده ! آخه كي گفته منتظر بموني ؟ مگه مجبورت كردن؟ آخه عوضي ..... تو هم بُرو ديگه ! نميخام كسي برام بمونه مي فهمي ؟


+ يه وقتايي يه اس ام اس برات مياد كه حاضري تا صبح فقط به مفهمومش فكر كني و آخرشم عينهو خر تو گِل گير مي كني و به هيچ نتيجه اي نميرسي !


+ انگار هيچي سره جاي خودش نيس ....اونيكه بايد باشه نيس! اونيكه نبايد باشه عينهو خرچسونه بهت مي چسبه! (ميگن اين نيز بگذرد)


پ.ن: آخ كه چقد نوشتنم مياد اما همه چيو نميشه نوشت!

پ.ن: خيلي از قديمياي بلاگفا تخته كردن! چه مرگتونه آخه ؟ميام اينجا هم بايد سگ شم آيا؟

پ.ن: خدايا اين روزا رو هرچه زودتر ختمه به خير بگردان! لال از دنيا نري بلند بگو آمين !

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388 12:6 توسط مهسايي |


+ از آخرين پُستم خيلي ميگذره! نوشتنم نمي اومد جينگولك! نميخاستم بنويسم تا يه مدت!

 اما وقتي ميام اينجا دلم آروم مي گيره! يه سري دردامو تو اون بيرون فراموش مي كنم!

+يه كم اتفاقه عجيب برام افتاده! يه سري حرفايي كه حتي اينجا هم نميشه نوشت!

خيلي سخته بياي و بخواي بنويسي اما نتوني بعضي چيزا رو بگي!

هر چي ميگذره سخت تر ميشه و بدتر!

+ جيني بي خياله همه ي اينا خودت چطوري؟ انگار جينگول كه نمياد اينجا كسي هم هواتو نداره؟ انگار تو هم داري از رونق مي افتي!

+ ما آدما هيچ وقت اشباع نميشيم، هميشه چيزاي جديد ميخوايم....بذا خودمونيشو بگم : سيرموني نداريم.

+ يه كم بد شدم تازگيا، يه جورايي با بالاسري درگير شدم انگار... يه جورائي بي اعتقاد شدم به همه چي... نميدونم براي چي زندگي ميكنم، فقط ميگذرونم كه بگن اينم زنده س...

 وگرنه  فردام اصن برام مهم نيس!

+دله دو سه نفرو شكوندم بخاطره دله خودم، بخاطره اينكه نميخاستم از روي ترحم .....! خدايا يه كاري كن كه دركم كنن....

+چن ماه فكر مي كني بهترين آدمه دنيا رو شناختي و تو دنياي خياليت با خوبياش زندگي ميكني. اما وقتي خوب فكر مي كني و ميري تو عُمقه رفتارش، مي بيني كه طرف بويي از انسانيت نبرده و يكي مثه بقيه س! حتي مثله خودت

اين خودت بودي كه بزرگ جلوه ميداديش تو ذهنه ت! اما چه فايده ، اونم آخرش خوب ميذاره تو كاسه ت! نوبتش ميرسه بالاخره ، دير و زود داره اما سوخت و سوز نداره! (آيكونه ديگه برام مهم نيس)

+چه حسه قشنگي داشت! بعده 5 سال پيدام كرده بود!

با همون علوي اول شناختمش! شوكه شده بود، توقع داشت قطع كنم اما ...

به قوله خودش مرام كُشش كردم ... ديدمش! بزرگ شده بوديم دو تامون...

باورش نميشد همون آدمه قبلي ام! ميگفت فكر مي كردم خيلي عوضي شده باشي... بهش گفتم رفيق  زود قضاوت نكن شايد منم يكي مث همه ي عوضياي عالمم

جينگولك يه درصد فكر نميكردم كه هنوزم ممكنه كسي بعده اينهمه مدت به يادم باشه ، دلايله قشنگي داشت، اما نه براي من!آخه بهش گفتم ديگه هيچي برام فرقي نميكنه، گفتم قشنگیش به اینه که هیچ وقت سراغی ازم نمیگرفتی و تو خاطراتت محوم می کردی ...

 يه چيزي تو ذهنم آزارم ميده ! كه اگه جاي اون كسه ديگه اي بود هم همينو ميگفتم بهش؟ (شايد اين كسه ديگه اصن تو ذهنم وجود نداشته باشه.)

+ چقدر رفاقتا بوي گُه گرفته خداييش،  كُلي آدم دور وبرت مي پِلكن اما خوب كه نيگا ميكني مي بيني تنهايي،جينگولك با تو از خيلي دوستاي تودليم راحت ترم ! نميدونم چرا، شايد چون مث اون بيرونيا وجود نداري.

شايد چون مطمئنم حرفه دلمو كه بهت بگم از زبونه يكي ديگه نميشنوم، شايد تو يه تيكه از خوده مهسايي ! شايد ........... جينگولك بمون برام ، باشه؟

 

پ.ن: سرعته اینترنته شرکت یه هفته ایه که پایین اومده در حده لاک پشت:( چن تا از سایتایی که میرفتمو برامون فیلتر کردن! یاهو هم برام باز نمیشه! تلفنه خونه هم ترکیده ! چشمم زدن انقدر گفتن کار نداری و همش تو نت می چرخی! نمیدونم چشون شده! سیاستاشون کٌشته منو! حوصله م به شدت سر میره اینجا !

پ.ن: دیگه بعد از ظهرا مستقیم میرم خونه و ارتباطمو با خیلی از دوستام کم کردم! گرمای هوا رو اعصابم تاثیر گذاشته انگار:)

پ.ن: بعده سه ماه رفتم امتحانه شهر دادم و گواهینامه رو گرفتم ! اما دریغ از یه خوش رکاب! خدایا میخوامش خب ! همه ی امیدم به مامانه که به قولش عمل کنه ....

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388 10:24 توسط مهسايي |


یکسال با غم و شادی گذشت !!!  Balloons

 

\

آره دوس جونا درست شنیدین ! بالاخره وقتشه که جینگولک ما هم بزرگ شه !!! هوووووووووورا !!!!!!! من از بچه گی عاشقه تولد بودم ! 2uge4p4.gif

 جینی جونم alt دیگه خانومی شده واسه خودش ! تو این یه سال خیلی چیزا بهم یاد داد و یادش دادم.....f_aeqjgserm_f0281a9.gif

تو این یه سال دوستای خوب  4660.gifو بد Crumbled Heartزیاد داشت! دوستایی که نگفته رفتن! 3352.gifدوستایی که یه ساله دارن پا به پاش میان 4_1_112.gif! دوستایی که وقتی برای اولین بار می اومدن به جینگولک سر بزنن حتی یه خط از نوشته هاشو هم نمیخوندن102.gif و فقط میگفتن که اون دختر بچه هه چرا قلبشو گرفته دستش آخه!   297.gifاز چی شاکیه ؟  دوستايي كه كپي پيست ميكردن يه متنه تكراري رو  gaah.gifو حاله مهسا رو همچين يه كم بد ميكردن 

 اما بچه ها جينگولكم از همتون ممنونه128fs318181.gif كه تو غم و شادي تركش نكردين! ممنونه كه هروقت اومد كه بناله از روزگار و نامردياش    ياده معرفته شماها افتاد و خجالت كشيد از حرفاش! shame.gif

  interview.gifاولين وبلاگم بود ... تا قبل از اون خيلي چيزا رو بلد نبودم از وبلاگ نويسي و اين حرفا ....   type.gifشروع كردم به نوشتن! پارسال اين موقعها بود! ساده مينوشتم!   خيليا هم بخاطر اين سادگي اينجا رو دوست داشتن! به حرفاي تك تكتون گوش ميدادم تا جينگولكمو بهتر از اين كنم! نميدونم موفق بودم يا نه! با خط به خطه نوشته هام بزرگ شدنمو حس مي كردم!

 اما نميدونم چرا! دوست دارم كه تا آخره عمرم يه جينگول   بمونم و به جينگولك بازيام ادامه بدم ...Yah تجربه ثابت كرده ما آدماييم كه باعث ميشيم غمامون زياد شه!

بچه ها ! بياين دست برداريم از اين نك و نالاي بيخودي! اگه مشكلي داريم بيايم اينجا و بنويسيم  و درد و دل كنيم ! نه اينكه شعراي غمگين و قالبه ناله و تيريپه فازه غم تو كامنتامون داشته باشيم! مي فهمين آيا؟

بگذريم! من ماله نصيحت كردن نيستم چن يه وقتايي خودم خيلي بدترم از شماها!Sneaky

جينگولكم تولدتو بهت تبريك ميگم  999.gif ايشالا كه ده بيست سالگيتو اينجا با بچه ها جشن بگيريم!!!!! Roll

پ.ن: از اين به بعد به تمام كامنت هاتون توي وبلاگ جينگولك و جينگول و تنهايياش جواب ميدم!

پ.ن: مرسي از صاحبه بلاگفا كه قسمت وبلاگه دوستانو اضافه كرده، اين طوري هركدوم از شماها كه آپ ميكنين من باخبر ميشم، ميگم شما هم اگه وبلاگه منو بذارين تو ليسته دوستاتون بدك نيستا!

پ.ن: جوابه نامم اومد و واحداي دانشگامو كه قبلاْ پاسيده بودم، قبول كردن! خيلي خوشحالم اما اين ترم به دلايلي 5 واحد بيشتر نتونستم بردارم! باشد كه ترم هاي بعدي جبران كنم!

پ.ن: يكي از دوستام بهم گفت كه جينگولكو توي PeRsIan GiG بسازم! منم كه معتاده نت و اين حرفا، اين كارو كردم... اما هنوز چيزي توش ننوشتم! اگه دعوتنامشو ميخواين ايميلتونو خصوصي بذارين تا بفرستم براتون!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 13:47 توسط مهسايي |


سلام علکم دوست جونیای خودم!!!

چطو مطوری جینی جونم؟؟ میدونم که خوبی! آخه تو بهارو خیلی دوست داری چون آخرای فروردین تولد یه سالگیته ! ای جان الهی فدات شم! یه نیگا  به آرشیو که میندازم بزرگ شدنتو حس میکنم! لحظه لحظه ی این یه سال باهات زندگی کردم! تو هم به من خیلی چیزا یاد دادی! یه جورایی همدیگه رو بزرگ کردیم! این آخریا زیاد خوب نبود اما ... ساختیم دیگه! مرسی که تنهام نذاشتی رفیق

راستی جینگولک...این اولین پسته امسالته ها! یه آپ بهاری!

آخه میگن عیده مثلن و باید شاد باشی و از این حرفا...

دو سه روز اول بدک نبود! حداقل مزیتش این بود که چن ساعت اضافه خوابیدمتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

کل این چن روز اوله عید خونه ی یکی دوتا خاله ماله ها و دایی اینا رفتیم و اونا اومدن خونمون ! همین ...

یه خاله بازیه بی نمک ... از پنجم هم که اومدم شرکت و همش بیکارم !تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com اکثر بچه ها نیستن اما من چون مرخصیامو لازم دارم نتونستم مرخصی بگیرم و مجبور شدم که بیام ....

جینگولک اگه بدونی توی شرکتمون چه اتفاقایی افتاده تو این چن ماهه گذشته که من اصن خبر نداشتم شاخات در میاد! (كنايه از تعجب زياد)

هنوزم که چن روز از شنیدنشون میگذره هنگــــــــم !!!! تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

هی بالاسری یا من خنگم یا ملت خیلی گرگن و چهره ی واقعیشونو بهم نشون نمیدن!

یکی از بچه ها بهم گفت تو همیشه تو شرکت سرت تو لاک خودته واسه همین از هیچی خبر دار نشدی

البته بهتر که نفهمیدم ... چون همین جوریش با ما راه نمیان ! چه برسه بخام حرفی بزنم !

بگذریم! دوست دارم این چن روزه عید هم بگذره چُن عید خوبی نبود اَصن ! دوستش ندارم خب حرفیه؟  تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

به هر حال اميدوارم سال خوبي براي خودم و خودت و همه ي دوستاي مجازيم باشه!

اي جان! مامان ميگفت سال ۸۸ چون كه جفت ۸ داره همه جفت ميشن! تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comاي خدا از دست اين خونواده ها! همه چيو به ازدواج  ربط ميدن!!! خبر نداره كه من جفت خودمو يه ســـــــاله كه پيدا كردم...

آره ديووووووونه با تو ام .... مهسـا جينگول و جينگولكش دوستاي خوبين و از هم جدا نميشن !

از بعد عید میخام یه کم شیطونیامو تعطیل کنم و درس بخونم! (آیکون آره جون عمت)

اما نه به جون جینگولک! ایندفعه تصمیمم جدیه! تازه هنوزم منتظره جوابه نامه ی دانشگامم!

بچه ها خیلی برام دعا کنین! اگه واحدامو قبول نکنن ممکنه کارمو از دست بدم!

پ.ن: دیشب یه نفر تو یاهو بهم گفت که وبلاگت برترین وبلاگه سال شده! میدونم که شوخی میکنه و سر کاریه! ولی باور کنین من فقط برا دل خودم مینویسم و نوشته هامو دوست دارم حتی اگه مزخرف باشن... چُن از دلم میان!

پ.ن: آهنگه جدیدم هم مث قبلیا غمگینه اما تنوع لازمه ... (آیکون بازار گرمیه غیرمستقیم)

پ.ن: بچه ها کمکم کنین برگردم به روزای قبلم و خوب بنویسم! اصن از وضعیت الآنم راضی نیستم!

پ.ن: خيلي سخته دو هفته همه مدله با يكي راه بياي كه ميدوني قراره بره و داره برات سوسه مياد! هي بالاسري، بعضي ازين بنده هاتو آدم كن! ديگه يابويي رو از حد گذروندن (راجبه مخاطبش هيچ وقت ازم نپرسين باشه؟)

+ نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388 11:24 توسط مهسايي |


چطوري جينگولكم؟

از وقتي  جینگول و تنهاییاش رو جدا كردم يه كم ازم دلخور شدي ميدونم! بهت حق ميدم ! اما باور كن همه ي اينا بخاطر خودته نميخام دلت بگيره مث مهسا!

جينگولك شاهد بودي كه اين يكي دوهفته مشكلاي كوچولو اومدن سراغم. شايد به قول خيليا اينا اصن مشكل نيستن! اما ... 

بعد قبوليم تو دانشگاه گفتم همه چي حله ... كارمو دارم سركلاسا هم ميرم! اما ترم يك خيلي بد كلاس دادن 

به مديرعامل گفتم... اونم گفت كه تا قبل عيد خيالي نيست! اما اگه بعد عيدم همين شكلي پيش بره نميشه!

يعني بايد بري از اينجا! 

فك كن! جينگولك موقع قرارداد بهش گفته بودم كه من دانشگاه شركت كردم، اصن بخاطر اين زبان ميخام بخونم كه تو شركتمون لازمه! اما رئيسه ديگه ... هميشه يكي بايد باشه كه به ما .....

تازه! دو هفته س منتظرم كه جواب نامه ي ريز نمراتمو بدن كه ببينم واحدامو قبول كردن بالآخره يا نه؟؟؟ 

اما اونام جواب ندادن... خيلي زور داره ترم يكو دوبار بخوني! زور داره درسايي كه پاس كردي رو از اول ...

همه ي اميدم به بالاسريه! اگه اون كمك كنه و يه كوچولو باهام راه بياد همه چي حله ! بهش بگو تنهام نذاره!

بهش بگو مهسا همونه! يه وقتايي هم اگه كاري ميكنه كه دلتو ميشكونه بذارو حساب بچه گيش!

بهش بگو بخاطر مامان مهسا كمكش كنه ... جينگولك تو كه ميدوني اون چقدر خوبه 

همه ي زندگيش ما دوتاييم ...  جينگولك به دوستايي كه ميان اينجا هم بگو كه دعام كنن 

اگه كارمو از دست بدم بعد عيد باز بايد از صفر شروع كنم! هيچ جام به دانشجو جماعت كار نميدنا

بگذريم! ميگن شب عيده

اصن از عيد خوشم نمياد ... فاميل تو كل سال يادشون نمي افته به هم سر بزنن همين كه عيد ميشه خاله بازيام شروع ميشه! صبح خونه اين عصر خونه اون يكي! 

ما كه خدارو شكر فاميلامون انگشت شمارن ... خونه چن تاشونم بخاطر حرفايي كه لطف داشتن و پشت سر من زدن سعي ميكنم كه نرم! البته اگه دل صاب مرده م بذاره

از پنجه فروردينم كه بايد بيام شركت ....... سخته ولي چاره اي نيس

بهتر از خونه موندن و خاله بازيه

يادش به خير عيداي بچه گيامون! با يه جفت جوراب يا يه تخم مرغ رنگي قانع ميشديم! 

خونه ي تمام فاميل سر ميزديم! از عمه و خاله و دايي و عموي مامان و بابا گرفته تا تك تك بچه هاشون

چقدر دوسمون داشتن ... حالا اگه همونا تو يه مهموني يا عروسي يا ختم ببيننت نميتونن تشخيص بدن كه كي هستي! زمونه ي نكبتي! تــــف ....

آخي! جينگولكم ديدي تو دانشگاه چن تا دوست خوب پيدا كردم؟ بچه هاي باحالين! سه تاشون ازمن دو سه سالي كوچيكترن! تازشم تو جلسه ي اول خودمو تو دل استادا خوب جا كردم...

البته از اين چايي شيرين بازيا اصن خوشم نمياد اما مجبورم! براي آخر ترم به همين استادا احتياج دارم ... آخه كلاسارو بايد يكي درميون برم! البته ميگن سه تا بيشتر غيبت بخوري حذفيا!  راستي! تو كلاسمون پسر نداريم! به قول استادا همه يه دستن! چن رشتمون زبانه خوبه. آخه سر كلاسا همش بايد انگليسي بحرفيم! يا همش بايد تمرينا رو حل كنيم! اگه اين كاكليا باشن و خدايي نكرده يه سوتي بديم كه ديگه هيچي، سوژه خنده ي خاص و عام ميشيم

پ.ن:جينگولك نافرم دلم stop ميخاد! حتي چن ديقه! ميخام نفس بكشم. قول ميدم دوباره شروع كنم!

پ.ن: ميخاستم تا عيد آپ نكنم اما انگار دلم خيلي پر بود. پرحرفي كردم ميدونم!

پ.ن: دعا كنين تو آپ بعدي با خبراي خوب بيام و مهساجينگول بشه مث قديما. شيطون !

پ.ن: امسال سال موش بود. اين شكلي گذشت! خدا رحم كنه به ساله گاو! خدا كنه كسي بهم شاخ نزنه!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 10:1 توسط مهسايي |


+ سلام به اونایی که دل دارن سلام به اونایی که میتونن دلشونو جا بذارن...

 یا اینکه پا بذارن رو دلشون و بگن گور بابای دل...........

 سلام به جینگولک خودم ... چطور مطوری عشقی؟

اشتباه نکن! مهسا جینگولت عاشق نشده و واسه خودش دل و قلوه نمیخواد.

 مهسا از دو نفر خواسته که پا بذارن رو دلشون و بگن بی خیال مهسا .........

بذار رک بگم جینگولک. فک کنم خودتم دیگه خسته شدی تو این دو سه ماه انقدر اومدم و رمزی حرف زدم حالا که دیگه همه چی لو رفته بذار بگم .......

من شوهر نمی خوام م م م م! خاطرخوایی که بدتر باعث شه همه رو مخت حرکت بزنن بهتره بره گمشه... سه ماهه هی به روی خودم نمیارم و میزنم تو فاز بی خیالی شاید بفهمن! اما هی خرم می کنن!

بابا شوهر که لواشک نیس! (نقطه ضعفم چیزای ترشه

+ چی کشیدم هفته ی پیش... دوشنبه شب که از شرکت راه افتادم که برم ساوه مرگو جلوی چشام دیدم. اتوبان ساوه افتضاح بود.... برف و کولاک ....

ترسناک بودا اما یه جورایی خوشگل

+ صبح سه شنبه تو دانشگاه یه ربع مونده به امتحان اسممو تو لیست کسایی که باید امتحان بدن ندیدم... میگن هر چی سنگه مال پای لنگه.... هیچی دیگه با هزار تا قسم که آقا ما ثبت نام کردیم و شهریه مونو واریز کردیم با یه پاسخ نامه ی سفید ما رو راهی جلسه کردن و ازمون تعهد گرفتن که برگه انتخاب واحدو تحویلشون بدم. کاش نمی رفتم چون امتحان اولمو ر ــــــــــ ی ــــــــــــ د ــــــــــــ م

بعد امتحان در به در دنبال برگه انتخاب واحدم گشتم تو دانشگاه تا پیدا کردن. منم خیلی قاطی کرده بودم رفتم آموزش و گفتم که اصلاْ دیگه برای امتحانا نمیام.... آموزش هم گفتن به جهنم اگه نیای واسه همه ی امتحانات صفر میذاریم .... منم با هزار تا خواهش و کوفت و زهر مار و اینا راضیشون کردم که این ترم بهم مرخصی بدن تا گورمو گم کنم و تا ترم بعد نیام این ساوه ی خ ر ا ب شده! خلاصه صبح چارشنبه مرخصی رو گرفتیم و دست از پا دراز تر اومدیم سی ولایت خودمون!

+ جمعه هم که کنکور علمی کاربردی داشتم تو دغغوز آباد سفلی..! کنکور و هم که یه جورایی گند زدم چون اصلاْ نخونده بودم. مگه اینکه معجزه بشه و من قبول شم....

+ دیشب هم که ....... (سگی گذشت) اما قسمت گریه ش خیلی فاز داد بازم با چشام (....) توی پرانتز کاملاْ خصوصیه.....

+ یکی دوهفته س که سر دردای شدید دارم احتمالاْ رفتنی ام

باید برم دکتر شاید جوابم کنن! اون موقع س که قه قهه می زنیم ! خیلی!

+ شب عاشورا یکی گفت که چن ساله که تو خواب هیچ کس تو فامیل نمیای ... راس گفت اما دلم شکست... نمیدونم کجایی؟ اما جات خوبه. یه جای سبز!

+ میگن تو که کار داری چرا درس میخونی؟ خودم میگم درس بخونم کار بعداْ... یا کارو بچسبم درسو بی خیال! یا دوتاشو با هم بچسبم و دلو بی خیال؟

+ اصن این دله چی هس؟ جینگولک عاشقی چه شکلیه؟ عشق چه رنگیه؟ من بدم میاد ازش دارم فرار می کنم ....... چون زندگیم ا    ن     تو     ا    ن شده !

+آپ چرندی از آب دراومد. میتونی نخونی چون حالم بده که دارم مینویسم...

(علی الحساب آهنگ وبلاگو داشته باش... بهتر شم جبران می کنم)

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387 10:55 توسط مهسايي |


محرمه ! از یه هفته قبل اینکه سر برسه همه جا رو سیاه کشیدن و بساط چایی صلواتی و صدای مداحا به راهه!

اما خدا رحم کنه به اونایی که پشت پرده ........ (کاش همه از رو دل پاک عاشق حسین باشن و ریا نکنن)

 نزدیک عاشوراس! اما من الان نمیخوام .نمی تونم. نمیشه....

 دلم میخواد محرم نباشه دلم گرفته دلم خیلی گرفته کاش نبود.

غروبای این چن شب خیلی بد بود بغض دارم یه بغضی که باعث میشه گلوت چرک کنه! ناراحتم از اینکه مثل سه چهار سال پیش نمیتونم شبا برم هیئت! نمیتونم تو تاریکی گریه کنم! نمی تونم حداقل شبا که میام خونه گریه کنم!

دوازده سیزده سالم بود اون خانمه تو هیئت..... نمیتونم بیشتر توضیح بدم اما کاش فقط برای یه دقیقه برگردم به اون موقع... کاش از روی دل پاک تو هیئت گریه کنم نه واسه اینکه گناهام روهم جمع شده و میخوام یه توبه ی الکی کنم و تو این ده شب دلمو خوش کنم که مثلاً پاکم.

فلسفه ی محرم؟؟ از نظر مهسا جینگول: یه چیز میگم فقط :

(حیف تو و اون 72 نفر که به خاطر من و امثال من شهید شدین) همین...

من میخوام داد بزنم میخوام همون امام حسینی که همه واسش ناله میکنن صدامو بشنوه

فک کنم الان دیگه وقتشه که اون به حال ما ناله کنه و از بالاسری بخواد که ماهاروببخشه!

خدایا تو کارت موندم ناجور. چرا یکی عین حسینو بقیه رو انقدر پاک آفریدی و ماهارو گناهکار؟

میدونم میگی تقصیر خودمونه. جون خودت دلم نمیخواد تو این شبای عزیز کفر بگما

 اما تو هم تقصیر داری دیگه...  بگو که پارتی بازی کردی !

مهسا میخواد نباشه اما وجودش داره آزارش میده و هست تا .......!

(باز تو کارت فضولی کردما... شرمنده)

اگه مهسا زمان حسین بود از رفیقای حسین میشد و شبا تا صبح عبادت می کرد و ذکر می گفت؟

 یا از شمریای دو آتیشه که هرشب تو مراسم لهو و لعبشون شرکت می کرد و با یزید میمون بازی می کرد ها؟ تو میدونی بالاسری اما .....

دلم برای عاشوراهای بچه گی تنگ شده ! نیتمون پاک بود اشکامون قشنگ بود دلامون پیش حسین و ابوالفضل و زینب بود (گفتم ابوالفضل...سکوت ..... تمام)

 اما اون دختر سه ساله...  درسته منم 7 سالم بود و یه جورایی اما ....

حال اون بدتر بود! اون میفهمید و من نفهمیدم که چی شده! 

وای...دوباره یادت افتادم دوباره نبودت رو حس کردم ! دوباره احتیاج دارم بهت! دیگه نمیگم کاش بودی! اینجا بده برنگرد! آدما رو نمیشه تو نقاشیا با رنگ سبز کشید؛ همه سیاهن! یه سیاه ترسناک... دست خودمون نیستا زمونه خرابه! می خندیم! خیلی ...

دیگه از مردنم می ترسم. نمیذارن یه مدت تنها باشم. دوباره دارن رو مخم حرکت میزنن خوبیمو میخوانا. من نمیتونم .... اون گمشده آدم نیست. یه چیزیه که ازم کنده شده دیگه باهام نیست بد شدم. همش غر میزنم! میرسم خونه دوست دارم بخوابم فقط. خیلی از خودم ناراضیم. میتونم بهتر باشم اما نمیخوام!

فاز غمو عشق است... ؟

پ.ن: راستی یه چیزی، جینگولک اینو بهت نگفته بودم ترسیدم شوکه شی....فک کن فامیلت که از بچگی از داداشت هم عزیزتر بود و باهاش بازی میکردی و .... تازه بیست سالش شده و ترم یک دانشگاهه بیاد و بهت بگه که من تو زندگیم فقط به یکی فک می کنم اونم تو خوب میشناسیش!

پ.ن: می ترسم! دیگه به خودمم سلام نمیدم می ترسم از رو طمع باشه!

پ.ن: اولین عاشوراییه که جینگولک باهامه؛ میشه دیگه از جینگولک نپرسین...؟ نه بی افمه نه کودک درونم! یه شخصیت خیالی که خودم درستش کردم اما اون داره منو بزرگ میکنه و راه و چاهو نشونم میده همین...

پ.ن: جون عزیزتریناتون این دوروز عاشورا و تاسوعا توی خیابونا فقط به یاد حسین باشین و شیطونی نکنین وقت زیاده واسه خیلی کارا...

جینگولک به اون عوضی ای که میره تو وبلاگ دوستام و فحش میده و میگه مهسا صاحاب داره بگو اگه مردی بیا رک حرفتو بزن داغووووووون ... کاش می شناختمت و حالیت میکردم که صاحاب با چه سه ایه !

تازشم.... آهنگ وبلاگو عوض کردم خیلی دله .... گوش ندی از کفت رفته ها!

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387 15:0 توسط مهسايي |


الآن که دارم تایپ میکنم، صبح شنبه س. یه روز سرد که تا برسم شرکت حسابی یخیدم...خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
پنج شنبه که شرکت بودم ماریا و مریم گولووو و م.سروش نیومده بودن. منم که تنهایی نمی تونستم شیطونی خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irکنم و شرکتو به هم بریزم! همش خداخدا میکردم که ظهر بشه و برم بیرون!خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
یاد مدرسه افتادم که زنگ آخرا، یه ربع مونده بود به زنگ کیف به دست و آماده بودیم واسه فرار.فک کن معلم بدبخت میخواست درس بده اصلاً انگار نه انگار...
راستی، مریم گولووو خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irداره میره از پیشمون، میگه میخواد برای ارشد بخونه، خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irاما میگه 5 شنبه ها برای استراحت میاد پیش ما، آخه پنج شنبه ها واقعاً بیکاریم و یه جورایی کویته...خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

خسته شدم انقدر تو این دوساله بچه ها اومدن و بهشون عادت کردیم و رفتن....خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir کی نوبت من میشه یعنی؟؟؟

بعد از شرکت رفتم کرج خونه ی عزیز اینا. میت و مت و مون (خاله ها) و دایی اینا و پوریا اینا هم اومده بودن شام اونجا. جمعه هم با میتی و ملی کوچمولو رفتیم خونه شون و تاعصر یه اتفاقایی افتاد که به دلیل مسائل امنیتی فعلاً نمیتونم کامل توضیح بدم. اگه بشه بعداً میام و همه چیو میگم واسه دوست جونیام.
فقط خواهشاً دوباره واسه خودتون نبرین و بدوزینا. خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irدر همین حد بگم که روز خوبی بود ولی پر از استرس!


بالاسری! چرا پنج شنبه اون اتفاقات برای فر.شه.تهخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir افتاد؟ اون طفلک که ... خیلی روز بدی بوده براش میدونم.
منم که فقط دعا میکردم که به خیر بگذره و مشکل بدتر از این پیش نیاد. شکرت که حل شد...
آخه اگه چیزی میشد هیچ کاری از دست من و ... بر نمی اومد. خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
دیشب که اومدم خونه و باهاش حرف زدم گفت کاش این دوروز تنهام نمیذاشتی و پیشم بودی!خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
خداییش منم نمی تونستم مهمونی دعوت بودم دیروز هم که تو کرج قرار بود یکیو ببینم که هیچ رقمه نمیشد پیچوندش...

بهش گفتم که دیگه به هیچی فکر نکنه گفتم که دیگه تنهاش نمیذارم!

میدونم که تازگیا یه سری دشمن پیدا کردم. گرگاییخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir که تو لباس برره خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irبودن و خوب خودشونو نشون دادن.
ولی من که جز خوبی کاری نکرده بودم براشون! اما چشم دیدنمو ندارن دیگه... خدا همه شونو به راه راست هدایت کنهخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir (لال از دنیا نری، بلند بگو آمین)

چرا احساسات بعضیا اینهمه باید له شه و کسی براش ارزش قائل نباشه؟ احساسات! من چه توقعاتی دارما!
شده قضیه ی ( بزرگترین درد دنیا اینه که بفهمی پناه لحظه هات یه پناهگاه دیگه داره)
ولی من به این چیزا اعتقاد ندارم! شایدم تا حالا هیچ کس پناهگاه واقعیم نبوده ... خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irاما من دوست خودمو خوب می شناسم بیدی نیست که با این بادا بلرزه و تب کنه... اما چرا؟؟؟ با ما هم آره ؟؟؟؟؟
همیشه همه میگن که ته همه ی حرفات یه چرا داری! شاید یه کم فلسفی فک می کنم ... دوست دارم علت همه چیو بفهمم حتی چیزایی که میدونم جوابی ندارن!

هفته ی پیش بچه های آموزشگاه کامپیوتر زنگ زدن و بهم گفتن که دوباره بیا و تدریس کن.خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir اما ایندفعه یه آموزشگاه دیگه که دورتره! منم اولش گفتم نه... اما دوروز بعد زنگیدن و گفتن فعلاً چهار تا شاگرد تایپ داریم که از بخت بد شما مدرس ندارن و باید بیای و ... خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irگفتن که سر مبلغ هم با هم کنار میایمخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir (ارواح عمه شون)

من هم سه شنبه رفتم. چه روزی بود جلسه ی اول! دو تا دخترای کلاس که منو کشتونیدن با سوالای تخیلیشون! فرق word و type خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irرو نمی دونستن ادعاشونم که ای بابا نذارین بگم ...خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
یکی از دو تا آقاها هم که انقدر جو تایپ گرفته بودش که از هر کلمه هفت هشت خط تایپ میکرد، انگار مشق شبه! میگفت میخوام خوب یاد بگیرم! تا بعد کلاس هم داشت تایپ میکرد...خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
اون یکی آقاهه خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irهم که نیم ساعت آخر کلاس اومد و چون خبرنگار بود از خاطراتش گفت و منم واسه اینکه دلش نشکنه گوش میدادم...
جالبه که هر چهار تاشون از من بزرگترن. فردا شب هم باید برم خدا بهم رحم کنه فقط!

دیشب مامان تحقیرم کرد؛ گفته بود تا دوباره دانشگاه آزاد شرکت کنی و واحدهای پاسیده تو معادل سازی کنی دیگه به درس خوندنت کاری ندارمخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir اما...
فک کن.... بعد اینهمه اتفاقای این دوروزه و مشغولیت های فکری من بنده خدا، تا رسیدم خونه گفت مهسا اگه یه کم درس بخونی خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irبه هیچ جایی بر نمی خوره ها!!!! خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
راست میگه دی ماه شیش تا امتحان دارم اما سه تا از کتابامو نخریدم. تازشم سر همون دوتا کلاسی هم که تشکیل میشد به خاطر اینکه    تداخل داشتن با هم و عروسی پوریا بود، نرفتم... سعی میکنم شروع کنم اما نمیشه! سر به هوا شدم قبول دارم!خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir


پ.ن: چقدر سخته تا نصفه های یه آپ پیش بری و تایپ کنی و بپره، بعدش که بخوای دوباره آپ کنی از تو مخت هم بپره!

پ.ن: چقدر سخته از ساعت 9 صبح تا نزدیکای ظهر مخصوصاً دم نهار(منم که عشق نهار) یه آپت طول بکشه (اونم به خاطر دستورای مدیر عامل و بیل زدن های مداوم، کنایه از کار فراوان)

پ.ن: چقدر سخته حالی کردن بعضیا... میدونین چرا؟ بابا من که توی 360 ام و profile م دار و ندارمو توضیح دادم.پس چرا هی میاین می پرسین چن سالته؟ بچزکجایی؟ کجا بیل میزنی؟و اینا....اصلاً چه فرقی میکنه؟

پ.ن: چقدر سخته باور مطلب (بهم گفت: انقدر دوستت دارم که اگه بگی بمیر می میرم! خواستم امتحانش کنم؛ الآن یه عمره که تنهام) ! یعنی ممکنه؟؟؟ چی دانم (با لهجه تلفظ کنید)

اینو تقدیم میکنم به اونایی که میگفتن پی نوشتاتو عشقه ! مخل30 م ، یه جوره ناجووووووور....

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387 12:38 توسط مهسايي |


سلام دوست جونی جونای خودم

آپ کوچمولوی امروز جینگولی من یه کم شنگولیه ... شایدم منگولی یا شاید منگلی ....

آخه بالاخره عروسی داش پوریا برگزار شد و مهسا جینگول از تب و تاب افتاد فک کن 5 ماهه من هی میگم عروسیه عروسیه ... حقم داشتم یه داداش که بیشتر ندارم (یعنی عروسی منم داداشم انقدر ذوق می کنه ؟)



بذارین از دوشنبه بگم که تو شرکت بودم، نمی دونین حالم چقدر بد بود که... سرما خورده بودم اساسی...


تب و لرز و اینا ... !!!!! به زور توی شرکت موندم تا عصر که رفتم خونه و فرشته که از قزوین برگشته بود و خسته بود اومد دنبالم و منو برد دکتر و سه تا آمپول زدم و حاجیتون شده بود یه چیزی تو مایه های آبکش...

سه شنبه هم که حالم زیاد خوب نبود و چون سه روز مرخصی گرفته بودم از صبح خونه تنها بودم تا ظهر که رفتم آرایشگاه مامان اینا واسه ی ... خوشگل که بودم خوشگل تر شدن ...

شبم ساعت 9 بود که رفتیم خونه ی عروسمون اینا و مهسا جینگول تا ساعت یک شب نی نای نای می کرد...

چهارشنبه هم که از صبح فرشته پیشم بود تا عصر با هم بودیم و کلی شیطونی کردیم ...
شبم که زود خوابیدم تا فردا صبح با انرژی زیاد بیدار شم و برم آرایشگاه ...

واییییییییی ...... پنج شنبه شد و روز عروسی ،،،،،،،،،

منم که از صبح با مامان و زن داداشم توی آرایشگاه بودم تا ساعت سه و نیم
بعدشم رفتیم سمت کرج با خاله اینا که برای عقد برسیم ...

ساعت 5 رسیدیم تالار کرج و تا ساعت 10 هم نی نای نای کردیم و ترکوندیم ...

تقریباً همه ی مهمونا اومده بودن ...

وای شب که می خواستیم بریم دنبال ماشین عروس چه بارونی بارید اولش خیلی رمانتیک بود

ولی کم کم انقدر شدید شد که باعث شد بعضی از مهمونا راه رو گم کنن و از همونجا برگردن ...

شب تا ساعت یک و نیم مهمونا بودن بعدش یکی یکی رفتیم سی خودمون و ....

دیروز عصر هم که پوریا و خانومش اومدن خونه ی عزیز اینا برای پاتختی ...

خلاصه خیلی خوب بود جای همه ی شماها خالی ایشالا عروسی تک تکتون مهسا جینگولو رو دعوت کنین که بیاد بترکوووووووووونه ...

دیشب هم رفتیم عروسی دختر شریک پوریا ... اونم بدک نبود تا ساعت یک و نیم بعد عروسی خونه ی عروس اینا بودیم و شب برگشتیم خونه،
پوریا اینا هم رفتن کرج خونه شون ............


خدا کنه همه ی جوونا خوشبخت شن ... !!!!!

+ نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387 23:18 توسط مهسايي |


سلام دوستای خوشمل خودم

خوبین که نه ؟ منم خوبم ! همه خوبن خو ........خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

آپ امشبم یه خرده همچین متحوله می دونین چیلا ؟

آخه امشب شب تولدمه ................

یوهاااااااااااااااااااااااخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir 

۶۷/۷/۴ یه جوجوی فسقلی به دنیا اومد

طبق روایات مامان و بابای جوجو کوچمولو خیلی ذوقیدن ... نمی دونم شاید هم ذوق نکردن

شاید اصلا من ناخواسته بودم، آخه با پوریا یه سال و نیم فرق دارم همش (شوخی کردما)

تازشم مادر اینا میگن که بابا همیشه دخمل میخواسته

بگذریم نمی خوام برگردم به اون موقع ها .........

خیلی دوست داشتم جشن تولد بگیرم خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

اما نشد... بخاطر ماه رمضون البته یه دلایل دیگه ای هم داشتم که بماند...

ولی دوستای وب لاگی من، شما ها تو جشن تولدم دعوتینااااااااااا............

هووووووووووووررررررراااااا

جوجو تشکر میکنه از همه...

اینم کیک تولد ...

بفرمایین

...نوش جونتون


شیطونی نکنینا... فقط کیکه چیز میز دیگه نداریم...خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

تازشم بعد کیک شما رو به دیدن رقص خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irگروه نی نای نای دعوت می کنم ... دستا شله ها....

 


حالا رسیدیم به کادوهای تولد ببینم چیکار کردین؟؟؟؟

هوووم.... بدک نیستن! بازم مرسی !

راستی، شاید هفته دیگه یه جشن کوچولو با سه چهار تا از بچه ها بگیریم،

بعدشم؛ مهسا یه جورایی ناراحته از اینکه بیست سالش میشه، آخه میگن بیست سالگی رو که رد کنی دیگه تا 30 بدون ترمز رفتی! با سرعته اوووووف خیلی زیاد....

می ترسم!

یعنی چن ساله که می ترسم از وقتی پا گذاشتم تو دنیای آدم بزرگا

هر سال که میگذره از این دنیا متنفرتر میشم خوش به حال بچه ها ...

کاشکی....

ولش کن نمی خوام شادیم خراب شه و ....

خیلی مخلصم مرام کشم کردین اومدین.. ایشالا من و جینگولکم تلافی می کنیم ...

خب دیگه من برم

خدافظی تا ...........

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387 0:59 توسط مهسايي |


سلام مهربونای همیشگیخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
یه مدت می خواستم آپ نکنم، اما نشد... اعتیاده دیگه !خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
آخه این چن روزه یه خرده تحولات تو مهسا ایجاد شده... نمیگم خیلی، اما یه کم از یکی دوماه قبل اوضام بهتره.

صبح ها ساعت کاریم از 8:30 شروع میشه تا 4 (البته به خاطر ماه رمضون یه ساعت زودتر ولمون میکنن خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir) که همیشه من ساعت 9 میرسم شرکت و کلی کسر کار میخولم... تازشم، این ماه مرخصیام سر به فلک کشیده فک کنم یه چیزی باید دستی بهشون بدم که منو نندازن بیرون...
بعد از ظهرامم اکثراً با فرشته میریم بیرون...خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

حالا آریاشهر یا محل خودمون فرقی نمی کنه ! اما تا دم دمای افطار یه وقتایی هم بعد افطار با همیم... البته یه وقتایی مامانش گیر میده و نمیتونه بیاد که من با همکارام میرم تا آریاشهر و بعدش میرم خونه که همیشه مامان میگه چرا امروز زود اومدی خونه ؟خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

راستی فرشته غیرانتفاعی قزوین قبول شده...خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir دیروز رفته بود برای ثبت نام ،رضوان هم همین طور ولی کاردانی به کارشناسیه.......فک کنم دیگه کمتر همو ببینیم..

کم کم داریم به عروسی داش پوریا نزدیک میشیمخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
عروسیش آبانه، منم هنوز هیچ کاری نکردم...


هر شب عزیز و این خاله خان باجیام میزنگن خونه و راجع به خرید و کارای عروسی با مامان حرف میزنن...
الهی بمیرم! مامان که تادم افطار تو سلمونیه؛ خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irشبا هم یا پای تلفنه یا باید غرغرای جوجوی سرتقشو تحمل کنه
یه چیزی! احساس می کنم از وقتی که پوریا خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irرفته قزوین برای کار، خیلی به مامان نزدیک تر شدم. یعنی اگه یه شب باهاش درد و دل نکنم، نمیشه... بهش عادت کردمخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
آخه قبلنا شب که از شرکت می اومدم خونه، اکثر وقتا شام هم نمی خوردم و همش تو اتاقم بودم.
یه خبر دیگه، تازگیا کلاس نی نای نای خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irیا به قول خودشون حرکات موزون ثبت نام کردم (عربی و ایرانی)
میخوام تو عروسی داداشی بترکونم! بوووووووووووووممممم......خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

جمعه هامم که میرم خونه دوست مامان که شوهرش بهم نقاشی رنگ روغن یاد بده... خیلی ماهن یه پیرمرد پیرزن خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irمهربون که دوتاشون نقاشن و مجسمه ساز. وای از درخونشون که میری تو انقدر محو نقاشیا میشی که نمیخوای بیای بیرون عین نمایشگاه میمونه !
وای، بالاسری ... یعنی جوجو هم میتونه یه روزی پیکاسو بشه؟


اما یه خبر بد هم دارم... مریم استعفا داد...............خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
یه کار بهتر تو تهرانپارس پیدا کرده میخواد بره. شاید اگه منم جای اون بودم می رفتم. یه سال و نیم هس که با هم همکاریم...
درد و دلامون، شوخیا و تو سر و کله زدنامون ... خلاصه با هم زندگی کردیم دیگه .
دلم گرفته ... خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irآخه تو اتاق همایش 4 نفر بودیم که تو این یکی دو ماهه 3 تا از بچه ها رفتن و فقط من می مونم..خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
تهنای تهنا تو یه اتاق فک کن.....
بچه های شرکت میگن مهسا خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irبا شرکت سلکو وصلت کرده آخه نمی دونین که تو این دوساله چن نفر اومدن و رفتن .....
من همچنان سر جای خودم هستم و شاخی شدم واسه خودم... حالا خودمو چش میزنما...

البته منم یکی دوباری قهریدم و رفتم دنبال یه کار دیگه اما شرایطمو قبول نکردن و دیدم راحتی ای که تو شرکت خودمن هس هیچ جای دیگه ای نیست و بی خیال شدم البته فعلاً ....
اگه خدا قبول کنه یه عروسی دیگه افتادیم ... خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
مریم یه خواستگار خوب داره که آقا دوماد راضیه یعنی 50% قضیه حله فقط مونده ناز کردنای مریم که امیدوارم خوب فکراشو بکنه و بله بده و ما بریم عروسیشخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir نی نای نای کنیم..
خب دیگه من برم
خدافظی ....

پ.ن: دیشب سر انتخاب واحد خیلی اذیت شدم اما دانشگاه پیام نور ساوه بیشتر از اینا به ما لطف داشته
اینا که چیزی نیست.
پ.ن: دفعه سومیه که دارم می تایپم و می پره خسته شدم از دست نت شرکت.
پ.ن: از همه دوستای گلم که لینکم کردن ممنونم ! مرام کشمون کردینا ......

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 11:58 توسط مهسايي |


دوست جونای مهربون جینگولکم سلام خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
مرسی به خاطر لطفتون و این همه همدردی به خاطر مشکلاتی که گذشته داشتم. تازشم فقط من نیستم که همه مشکل دارن... شاید تک تک شماها دلتون پره درد باشه، اما مث مهسا جوجو تظاهر به شاد بودن می کنیدخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir، یکی از دوستای رضوان همیشه میگفت گیرایی غم بیشتر از شادیه، یعنی فاز بهتری میده... اما مهسا مخالفه. چون باید شاد بود و زندگی کرد. از آدمایی که همش منفی فک می کنن بدم میاد.. شاید تو دلم یه عالمه مشکله اما همیشه سعی کردم بروز ندم.خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irکسایی که منو می شناسن (همکارا، بچه های فامیل، دوستا) همیشه میگن از مهسا شیطون تر وجود نداره؛
بگذریم .
دیروز بعد از دوماه نمره هامو تونستم توی سایت ببینم؛ آره دیدم... اما بازم له شدم. خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
16 تا واحد داشتم فک می کردم ایندفعه دیگه خوب پاس میکنم درسارو. اما نمی دونم چرا نمیشه. من خنگ نیستم.
مرسی بالاسری، خوب مرام کشم کردیا. تو که می دونستی من خرداد 40 روز مرخصی (اونم بدون حقوق) گرفتم برای اینکه درس بخونم، خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخداییش نخوندم ؟؟؟؟؟؟ تو که خودت شاهد بودی خوندم اما.....خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
دیگه خسته شدم. 4 ترمه دارم می خونم اما. همش بی فایده است. خدا لعنت کنه اونی که این پیام نور لعنتی رو بوجود آورد! مزخرفه! ! ! خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

اگه خنگ بودم که ترم یک مترجمی زبان علمی- کاربردی معدلم 17/5 نمیشد، حالا تو این خراب شده باید هی مشروط بشم. تازه همون سالی که علمی- کاربردی می خوندم پیش دانشگاهی بودم و درساهم سخت بود ...
چشمم کور می خواستم انصراف ندم. اسم دانشگاه سراسری و کارشناسی که اومد ذوق مرگ شدم خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irو با کله رفتم دانشگاه و با همین دستای کوچمولوم تو 3 سوت برگه انصرافمو امضا کردم و با هوار تا امید رفتم ساوهخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir...
بزرگترین اشتباه زندگیم تا حالا بوده... خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irدیشب خیلی داغون بودم تازه یه عالمه هم گریه کردمخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir. هر ترم که نمره هام میاد تا یه هفته دپرسم. اما این دفعه فرق داره دیگه نمی کشم. مامان امروز صبح گفت که دیشب اصلا نتونسته بخوابه خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irهمش نگران من و دانشگاه کوفتیم بوده، آخه دیشب می گفت که اون باعث شده من برم ساوه و انصراف بدم... بهم گفت امسال دوباره کنکور آزاد بدم . اما دیگه حسش نیست. نمی دونم شایدم زمستون دوباره علمی- کاربردی شرکت کنم.
توی دبیرستان درسم خیلی خوب بود. از این می سوزم که سال اول دانشگاه آزاد ساوه مدیریت دولتی قبول شدم و شب مامان و پوریا با کلی ذوق اومدن خونه و بهم گفتن که برو خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir... اما من گفتم نه دانشگاه آزاده تازه من این رشته رو دوست ندارم... تازشم دوستای خنگ تر از من بودن که سال اول رفتن دانشگاه و دوسال دیگه مدرک کوفتیشونو می گیرن و من تا ده سال دیگه باید برم ساوه و بیام ..........


پ.ن: همین بالا گفتم که باید شاد بودا، اما انگار به ما نمیاد ...
پ.ن: هفته دیگه 5 روز باید برم ساوه بمونم، امتحانای ترم تابستونیمه، دیگه درس خوندنم نمیاد.
پ.ن: ای خدا دلگیرم ازت ...

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 10:10 توسط مهسايي |


سلام به همه دوست جونای گلم......
قبل از هر چیز می خوام نیمه شعبان و تولد امام مهدی روبه همه تون تبریک بگم ... امیدوارم امشب بهتون خوش بگذره ... منم میخوام برم کرج خونه عزیز اینا فردا هم اونجا می مونم. تازشم الان تو شرکتم... نامردا تعطیلمون نکردن خودشونم نیومدن ... منم که همیشه کمبود مرخصی دارم و مجبور شدم که بیام ...
امروز میخوام برگردم به گذشته به اون موقع ها ... اون روزایی که خوب و بدش در هم بود. اصلا اون موقع هایی که چهارتایی بودیم خیلی خوب بود. یعنی تا سن هفت سالگیم. عاشق بچگیامم. دوست داشتم همیشه تو همون سن می موندم. خیلی شیطون بودم. با پوریا و بچه های همسایه مخصوصا مهرداد و مهدی و مسعود که از هممون کوچولوتر و وحشی تر بود می رفتیم فوتبال، لیله، خاک بازی، و یه بازیای دیگه. اصلا از عروسک بازی خوشم نمی اومد. همیشه بابا برامون کامیون و ماشین می خرید. آخر هفته ها هم میرفتیم خونه مادر اینا و یه عالمه خوش می گذشت و با پسر عمه ها می رفتم دوچرخه سواری........... یادش به خیر
گذشت تا اینکه من شش و نیم ساله شدم. چند ماهی آمادگی رفتم تا اینکه مدیرمون گفت که میتونی مهسا رو جهشی ثبت نام کنی بیاد مدرسه بخاطر اینکه من نیمه دومی بودم. چقدر مامان برای زود بزرگ شدنم عجله داشت مگه دنیای آدم بزرگه چه خبر بود؟ خلاصه سه سال اول ابتدایی رو جهشی خوندم آخه اون موقع ها بچه زرنگ یا همون خرخون خودمون بودم و تا پنجم ابتدایی معدلم بیست میشد.... بگو آفرین ذوق کنم !!!!
یه سال گذشت و روزای آخر شهریور 74 رسید. اون موقع ها که دبستانی بودیم یک دوروز زودتر می رفتیم مدرسه باورکنید خودمم نفهمیدم چرا ؟؟
26 شهریور بود. شب آخر... من و پوریا توی کوچه بازی می کردیم. ساعت حدودای 9:30 شب بود که مامان چن بار صدا زد که بریم شام بخوریم.. ما هم گفتیم منتظریم بابا بیاد بعد... مامان هم قبول کرد. دوستم که از من چن سال بزرگ تر بود (از اولم با گنده ها می پریدم ) اگه بابات بیاد ببینه بیرونی دعوات میکنه ها... منم از سر تقص بازی گفتم، نه . بابای من فقط پوریا رو دعوا میکنه خداییشم یادم نمیاد تو اون هفت سال با من بدرفتاری کرده باشه. ولی یادمه به خاطر شیطونی های پوریا یکی دوبار کتکش زد و منم کلی گریه کردم....
خلاصه ساعت نزدیکای 10 شده بود که بابا اومد و شامم نخورد و فقط تا این حد یادمه که انقدر سرش درد میکرد که مامان می گفت تا صبح نتونسته بخوابه.... صبح شد و بابا رفت سرکار . قرار بود تاظهر هم بیاد و من و پوریا رو ببره مدرسه... یادمه مامان اون روز خیلی دل شوره داشت. ولی ما ها نمی فهمیدیم چرا انگار به دلش افتاده بود که ........ تا ظهر به عمو و عمه ها و مادر و بقیه زنگ زد که اونجا رفته یا نه.... و گفت که نگرانم مجید برنگشته. حول و حوش 12 بود که عموجان بزرگه (حمید) اومد خونه به مامان گفت که داداش تصادف کرده و پاش شکسته . مامان گریه کنان رفت یادمه سه چهار تا پله راهرو رو ندید و خرد زمین. اونا رفتن بیمارستان و ما هم با همسایه رفتیم مدرسه. وقتی از مدرسه برگشتیم، آقا مجید مرد همسایه ما رو سوار ماشین کرد و برد خونه مادر اینا. کاش هیچ وقت نمی رفتیم. کاش اون روز نحس نمی رسید. انقدر گیج بودم که نفهمیدم چرا کل کوجه مادر اینا همه مردای فامیل وایستادن و توی حیاط همه زنای فامیل... انگار منتظر یه چیزی بودن.
ولی پوریا که 9 سالش بود یه چیزایی فهمید. می خواست گریه کنه ولی نمی تونست. انگار باورش نشده بود.اون میگفت: بابا تصادف کرده اما... بابا مرد...
نامردا نذاشتن ما دوتا بریم توی خونه پیش مامان باشیم. نادر دایی که الان تو آلمانه و چندین ساله که ازش خبر نداشتم مارو داد دست علی پسر دایی مامان و بابا (برادرزن پوریا) که ببرتمون تو باغچه پشت خونه مادر...
علی هم منو بغل کرد و دست پوریا رو گرفت و برد یعنی به زور برد. وقتی ازش پرسیدم اون کیه که توی اون جنازه خوابیده گفت نمی دونم. منم تو دلم گفتم خودتی.......شاید باورتون نشه ولی تو اون یه هفته ای که گذشت واقعا نفهمیده بودم چه بلایی ....... حتی یه روز معلمای مدرسه اومدن بهم سر زدن ولی بازم........
تا اینکه یه بار دایی مامان (پدر زن پوریا) با گریه گفت مهسا جون برو با بچه ها بازی کن منم گفتم چشم دایی جان. دست بابکو گرفتم بریم توی کوچه که بابک که از منم کوچیکتر بود گفت: مهسا؛ مگه بابای تو نمرده میخوای بازی کنی؟؟؟ اونجا بود که زدم زیر گریه و حس کردم که له شدم م م م .........



( ما مجبور به زندگی هستیم تا شاهد مرگ آرزوهایمان باشیم )
پ.ن: جوجو رو ببخشین خیلی خیلی پرحرفی کرد اونم این شب عیدی...
پ.ن: شاید یه روز بقیه زندگیمو بنویسم شایدم هیچ وقت ...
پ.ن: اگه مزخرفه ببخشید آخه تو شرایط بدیم توی شرکت، تازشم از اول این مطلب دعا کردم که اشکم نیاد وبرق نره ...
پ.ن: اینم یه مدلشه، به قول مامان یه جور امتحان؛ باید ساخت دیگه ...

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 11:43 توسط مهسايي |


وای

 

امروز شنبه است. از صبح با انرژی اومدم شرکت بعد یه هفته مرخصی....

الانم ظهر شده دیگه از صبح که اومدم شرکت این مریم نق نقو داره غر میزنه و هی میگه که خسته شدم حوصلم سر رفته چرا کار نداریم

مهسا تو هم که همش تو نتی... چیکار می کنی اون تو...... بیا مرخصی بگیریم بریم بیرون.. تازه بعد یه هفته مرخصی چه توقعی داره ها.. من که یه چیز باید دستی به مدیرعامل بدم دیگه ... مرخصیم کجا بود... از صبح رفته رو مخم............

بعد کلی فکر کردن گفتیم خب بریم استخر ثبت نام کنیم...... تازه خانوم تلفنی هم راضی نمیشه میگه که باید حضوری پاشی بامن بیای. به زور نیگهش داشتم از صبح همین الانم داره به دوستش میگه که حوصله ندارم و اینا......... ترکونده منو خلاصه. از ساعت دوازده میگه بیا بریم نهار بخوریم بابا خب جوجو گشنش نیست الان به کی بگه هااااااااااااا؟

بترکی مریم غرغرو

تازه همیشه به من میگه که غر میزنی

مدیرعاملامونم نیستن کویته ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

یوهااااااااااااااااااااااااااا............ گفتی کویت و ...... حال کردم نمی دونین چه فازی میده وقتی اینا میرن جلسه ملسه ......انقده خوبه که نگو.....

جوجو خستس احساس میکنه تابستونشم داره میگذره و هیچ کار مفیدی نکرده یکی به من بگه. چیکا کنم که کسل نباشم .... مخصوصاٌ با این همکار غرغروممممممممم.............

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387 12:47 توسط مهسايي |


سلام خوبین

 

منم خوبم.. خب از کجا بگم؟ از کار میگم....... چهارشنبه ای که رفتم شرکتمون و چون بعد همایش بیکار بودم و کارا خیلی کم شده بود، یواشکی یه روزنامه همشهری خریدم واسه اینکه دنبال کار بگردم......... چن جا هم زنگیدم البته چون تا 5 بودم نمی تونستم برم سر بزنم واسه همین شماره فکس 5-4 تاییشونو گرفتم و رزومه کاریمو فکس کردم براشون... البته بگم که هیچ امیدی نداشتم چون من خیلی قبلنا گشتم می دونم که یه وقتایی که حضوری میری نمی خوانت چه برسه به یه فکس ساده..........

 

اما در ناامیدی بسی امید است..

 

5 شنبه صبح یکیشون زنگ زد و گفت که تا 2 خودتو برسون شرکت ما تو میدون ونک، مهسا جوجو هم شاد و شنگلول رفت و رفت و رفت ........... تا اینکه رسید در خونه مامان بزی ! نه ببخشید یکی از شرکت های خصوصی وابسته به وزارت نفت.. مدیر عامل اون شرکت (آقا گرگه) ظاهرا شرایط منو خیلی پسندیده بود و گفت که از شنبه می تونی بیای سرکار.. آماااااااااااااااااااااا... ساعت کاریت از 8 صبحه تا 6 بعد از ظهر.. منم که تنبل! تو اون شرکت قبلیم از هشت و نیم بود تا 5 که من همیشه 9 میرسیدم از یه ربع موند به 5 هم کوله بارمو می بستم سی خونمون...

 

خلاصه سرتونو درد نیارم.. گذشت و گذشت (البته همش دو روز) تا اینکه شنبه شد... یعنی امروز

 

مهسا جوجوی فسقلی رفت تو یه شرکتی که همه خانومای اون شرکت تو مایه های 40-30 سالشونه

 

تازه بهشم گفتن فسقلی امروز تو شرکت

 

دیگه چه میشه کرد روحیه اکتیواتوریه دیگه.......... ساعت 6 شنبه شد که مهسا رفت با مدیرعامل (گرگ ناقلا) حرف بزنه و سنگاشو وا بککنه......

 

جوجو گفت: بیمم میکنین دیگه نه؟ ؟ میکنین؟ می دونم  - عمو گرگه : بعد سه ماه بله..... رسیدگی میشه!

 

جوجو: من گفته باشم دانشجو اما... – عمو گرگه: باش تا اموراتت بگذره تو به ما گفتی 5 شنبه پیام گور یعنی غیر حضوری یعنی خبر مرگت نرو این کلاسای چرت و پرت و تو که اول آخر مشروطی دیگه فقط امتحاناتو برو ببینیم چه گلی به سر مملکتت میزنی.............

 

 

 

جوجو گفت من دوروز ونیم مرخصی میخواما بازم گفته باشم حساب کار بیاد دستت گرگ ناقلا!- عمو گرگه که بر افروخته شده بود گفت: بابا تو حالا دوروز بیا سرکار بعد دم از نیومدن بزن تنبل خان م م م م م.......

 

 جوجوی کوچولوی قصه ما که دلش گرفته بود رفت ورفت ورفت نشست وسط میدون ونک و زاااااااار زار گریه کرد با همون دستای کوچولوش اشکاشو پاک کرد و دید که کسی بهش محل نمیده و تازه ممکنه که گشت ارشادم بیاد و گیر بده و بقیشو خودتون می دونین که کار با کرام الکاتبین میشه.......... واسه همین برگشت خونه و الان داره واسه شما تو وبلاگ فسقلیش مطلب می نویسه.

 

حالا شما بگین که چیکار کنه .. بره کار قبلیش یا همین نفتیه رو د ودستی بچسبه در نره ها؟

 

اگه بخواد بره نفت باید فردا صبح بره شرکت قبلیش تسویه کنه

 

خدا یا کمکش کن امشب تصمیم بگیره............

 

با لا رفتیم ماست بود قصه ما راست بود

 

پایین اومدیم دوغ بود غصه ما دروغ بود . البته جوجو به کسی دروغ نمیگه

 

خدافظی تا بعد......

 

 

+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387 19:57 توسط مهسايي |


سل لاااا م

خوبین.خوبم... یعنی یه جورایی هماهنگم یعنی شارژم.......

امشب شب روز مادره یعنی شب تولد حضرت فاطمه... خیلی توپه نه؟

واسه من که فردا صبح روز مامان و بابا یکیه

وای.............خیلی دوستش دارم.مامانو میگم. همیشه از بچگی انقدر ذوق میکردم وقتی این روز می اومد. خیلی حال میداد. با همون دستای کوچولو از زحمتای مامان تشکر کردن.. البته اون جوری که باید از آب در نمی اومد اما... مامانا خیلی ماهن یه دل گنده دارن هوار برابر یه دریا.......

عوضش روز پدر که میشد.. یه جورایی له میشدم. داغون و خراب..حس میکردم همه چیز خوبه ها اما یه چیزی کمه. البته بچه بودم دیگه دلم یه چیزایی میخواست که به قول معروف مال از ما بهترونه!

چرند میگم میدونم اون موقع بچه بودم الان مثلاْ یه چیزایی رو می فهمم....

وای گفتم بچگی... همیشه دوست دارم از بچگیام نگم. چون منو یاد چیزایی که ندارم میندازن

دوران توپی داشتم مخصوصاْ تا قبل از ۷سالگی که چهارتایی بودیم........................تکمیل تکمیل.

عند زندگی... اما بعدش

بگذریم حالم بد میشه دوست ندارم بهش فکر کنم..... شاید یه روزی همه چیزو نوشتم تا یه کم دلم سبک شه. اما من فک میکنم همه چیز که نباید درست و سرجاش باشه. اونوقته که ما یه کم زیادی رومونو زیاد میکنیم و هی همه چیز از اوست کریم مهربون میخوایم و شاکیش میکنیم...

راستی می دونم تعجب کردین که مهسا جوجو یهویی برگشته... شایدم شاکی شدین.

امتحانام تموم شدن.. خوب و بدشو خدا میدونه......من که تمام سعیمو کردم. شب امتحان یه کتاب 300 400 صفحه ای رو باز کردن و به قول معروف روزنامه وار خوندن همینه دیگه... خدا کنه پاس کنم همه رو. آخه این ترم یه ماه هم مرخصی گرفتم که خوب بخونم و به قول مامان بهونه شرکت رو نگیرم

آخه ترمای قبل خوب بهونه ای بود واسه نمره های افتضاحم.............

امروزم دوباره برگشتم شرکت... کاری نداشتیم چون همایش تموم شده بود... روز خوبی بود ...

یه کم پرحرفی کردم .. من برم؟؟؟؟؟؟

راستی...

روز مادر رو به همه مامانای گلی که وجودشون هزاربرابر وجود بعضی از باباهاست،

تبریک میگم!

الحق که باید پاتونو بوسید خیلی نازین به خدا

با همتونم

دوستتون دارم دوست داشتنی ها............ مخصوصاٌ مامان گل خودم

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387 0:44 توسط مهسايي |


من اومددددددددم...

تو این مدتی که نبودم خیلی مشغولیت داشتم. گفته بودم که نزدیک همایش بود و اوووووووووف....انقده کارا زیاد شده بود که نگو.از جمعه هفته پیش رفتیم کتابخونه مرکزی دانشگاه تهران مستقر شدیم و کارسختا شروع شد. از شنبه تا دوشنبه ۹ تا کارگاه برگزار شد و سه شنبه و چهارشنبه هم از صبح تا بعدازظهر همایش بود. هر روز از ۳۰/۵ صبح بیدار میشدم میرفتم انقلاب و ۱۱-۱۰ شب هم میرسیدم خونه. خسته میشدم زیاد...یه جورایی ترکیدیم همه اما تجربه توپی بود. دوست میدارم به قول دوستم..دیروز عصر اختتامیه بود و ساعت ۱۰ رسیدم خونه. فقط به مامان اینا سلام کردم و خوابیدم. شامم نخولدم. تا ساعت ۲ امروز خواب بودم. تو تمام عمرم اینهمه نخوابیده بودم. وای همایش با حالی بود فک کن همشون دکتر مهندس بودنا اما یه وقتایی یه چیزایی می پرسیدن که آدم فکرشم نمی کرد که طرف دو تاکلاس سواد داشته باشه. مثلا همشون علاقه داشتن به پرسیدن اینکه خانوم نهار کیه؟ کجا نهار میدن؟گواهینامه هارو کی میدن؟ بگذریم که ۹۰درصدشون فقط به خاطر گرفتن گواهینامه اومده بودن چون دیروز نزدیکای ظهر بود که همه بلیط گرفته بودن و می خواستن برگردن ولایت خودشون.آخه این گواهینامه های دانشگاه تهران خیلی براشون ارزشمنده. هم بار علمی داره هم باعث افزایش حقوق و حق ماموریت و از این چیزا میشه. البته من تواین دوساله فهمیدم که اکثراْ به خاطر مورد دوم میان همایش..این از همایشیا که ترکوندنمون اما مشکلاتمون با نمایشگاهی ها و اسپانسرا صدبرابر بود چون اونا بیشتر پول داده بودن و ماشااله توقع....اما بگذریم که مهربون تر بودنا...چون یه جورایی خودشونو همکار ما می دونستن و باهامون راه می اومدن.

خلاصه بد یا خوب گذشت..شاید باورنکنین اما دیروز موقع اختتامیه و بعدشم دادن گواهینامه اکثر بچه ها بغض کرده بودن. من یکی که گریم گرفته بود...آخه یه سال بود که باهم بودیم.البته بعضیامون بیشتر.خستگیامون.خندیدنا وشوخی کردنامون داد وبیدادای مدیرعاملامون. قرزدنامون سر اونا. ساعت نهاریا و شوخیایی که داشتیم.یادش به خیر.

دیشب یکی دوتا از بچه ها واسه همیشه خدافظی کردن چون دیگه نمیان شرکت. منم یه ماه مرخصی گرفتم برای امتحانا... از امروزم تصمیم گرفتم که درس بخونم. درسته خسته ام و احتیاج به استراحت دارم. اما تابستون جبران میشه. خونه موندن برای من خیلی سخته...اما چاره ای نیست.میگذرونیم دیگه...خب دیگه برم. باشه؟؟؟؟ جوجووو خدافظی میکنه ...

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387 16:35 توسط مهسايي |


سابولی... چیطولین؟ حاجیتون که خوبه... شرمنده کم میاما.. دم دمای همایشه همچین یه کم سرم شلوخه... شبا ساعت ۹ اینا که میلسم خونه خسته فقط می خوافم... یه جورایی تیریپ هتلی شده خونه.. داداشمون که اکثر شبا می مونه مغازه آخه راه دوره دیگه هفته ای یه بار میاد.. من و مامان هم که از سرکار میایم خسته ایم.. کم تر واسه هم وقت میذاریم..زندگیه دیگه.

 

دیشب رفتم کرج خونه مامان بزرگ اینا.ساعت ۶صبح هم زدم بیرون و اومدم شرکت.بعد از شرکت هم رفتم کلاس. آخه یه شاگرد تایپ دارم. خیلی تقصه...ولی یه جورایی هم بامزه س هرکاری می کنم جدی باشم و ادای استادا رو در آرم نمیشه که ...همش منو می خندونه.استادم می گفت تابستون می خواد یه عالمه بهم شاگرد بده واسه تدریس.. فک کن! مهسا جوجووووووو....ولی خوب اسم ....که میاد جیک و جیک یادمون میره دیگه.. نه خدایی شوخی کردم من واسه نفس کار میرم همیشه...

 

یه کم خسته شدم امروز اما نمی دونم چیلا خوابم نمی بره... شاید بی خوابی زده به کللم و خل شدم... نمی دونم فردا هم باید هفت صبح بیدار شم برم پی یه لقمه نون حلال. از روزای دم همایش خوشم میاد. درسته کار زیاد تره. اما یه جورایی منو یاد پارسال میندازه. منم که هیچ تجربه ای نداشتم.یادش به خیر دانشگاه تهران. خیلی خوب بود.وای بعد همایش ۱۴ -۱۵ روز وقت دارم که فقط درس بخونم دقیقاْ یه ماه دیگه امتحانام شروع میشه. منم که لای کتابو وا نمی کنم که...می دونم تنبلم ولی جون شما خسته میشم خو!خدا کنه این ۱۶ تارو بپاسم.شما هم شام به کسی قول ندینا.......مرام کشتون می کنم خو؟

 

کم کم دیگه چشام داره میره یعنی سنگین شده یعنی خوابم میاد بخوابم خو؟؟؟؟!!!

 

مخلص مرام همه بامراما...... زمین خوردتون (مهسا جوجوووووو)

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 1:37 توسط مهسايي |


سلام دوستام...خوبین..من نه زیاد یعنی خسته ام دیشب جمعه بود .. ما هم مهمون داشتیم. تا ۳ بیدار بودیم همه. امروزم رفتم شرکت...دیگه داریم به همایش نزدیک میشیم..کارا واقعا زیاد شده.....بعد از شرکت هم رفتم کلاس رایانه ...........خسته ام......ساعت ۸ بود که رسیدم خونه .به مامان گفتم شام رو حاضر کن بخولم بعدشم بخوافم. اما من که شام خوردنم شبیه آدمیزادا نیس.به قول مامان.. دوسه قاشق خولدم کشیدم کنار....الانم کانهو خر تو گل گیر کردم.. چه ربطی داشت الان...مامان می خواد بخوابه. همیشه زود می خوابه.آخه سلمونیه دیگه. یه کار خسته کننده.من که هیچ وقت دوست نداشتم و ندارم... همیشه کارای اداری رو ترجیح میدادم به این کارا. واسه همینه که دو ساله گیر کردم تو این شرکت عین...

خیلی خوابم میادا ولی نمی دونم چمه حوصله خوابیدن ندارم. راستی امشب خیلی خوشحال شدم... بعد کلی ناز مامانو کشیدن راضی شد که موهامو سیخولکی کنه عین همیشه...آخه میگفت که تو دیگه داری بزرگ میشی این جنگولک بازیا چیه بچه.. می خوایم شوهرت بدیم.میگه دیگه شما که باورتون نمیشه مهسا جوجو بخواد بره .. خیلی کمدیه...نه.....

یه چی بگم. من با این نیت این وبلاگو ساختوندم که فک می کردم حرفای زیادی دارم یعنی می تونستم بدردم با چن تا دوست.....اما الان حرفیدنم نمیاد. نمی دونم چرا ولی من همیشه تو تنهاییام مخصوصا شبا خیلی خیلی با مهسا کوچولو حرف می زنم... یه دفتر دارم که حرفای من و بالاسریمونه خیلی خیلی خصوصیه همیشه فکر می کردم می تونم یه کم از اونا رو رو نت بیارم واسه شما اما واقعاْ خصوصیه و .....

انقدر عجیب که می ترسم به عقل من شک کنین..حالا من یه چیز میگم شما نگینا.خب؟؟یه کم سرم شلوغه این یکی دوماهه به خاطر همایش و بعدم امتحانای دانشگاه ولی قول میدم تابستون خیلی بهتر از این شم.. باید یه کم رو خودم کار کنم و خجالتارو بذارم کنار و همه چیزو بریزم رو گود و از خیلی از ناگفته های زندگیم بگم...

برم بخوابم دیگه..خسته ام زیاد شب خوش تا بعد..

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387 23:25 توسط مهسايي |


سلام چطورین دوباره.. یه چیزی بگم راجع به خودم و دوستام

من اصولا یه کم رفیق بازم البته الان به خاطر اینکه اخر اردیبهشت  همایش محیط زیست  داریم برگزار می کنیم و حاجیتون مسئول ثبت نام حول و هوش 700، 800 تا مهندسونه، کمتر می رسم با بچز قدیمی بچرخم.....البته من انقدر از دست بعضی دخمل های بی معرفت کشیدم که ..........بماند. اما هر گردالویی که گردو نیست ممکنه گوجه باشه. یکی از این دخملا رضوانه (رفیق فابمه). سال 84 که من پیش دانشگاهی می خوندم، ترم دو پیشم بودم که زد و ما تو دانشگاه علمی- کاربردی ولیعصر رشته مترجمی زبان قبولیدم... خیلی خیلی خیلی زیاد ذوق کردم باورتون نمیشه خوشحال شده بودم که همزمان هم پیش می خونم هم دانشجو شدم هم کلاس زبانمو می تو نم بعد از چهار سال رفتن ادامه بدم. اونجا بود که با رضوان و هدی آشنا شدم خلاصه دوستی ما ادامه داشت و داشت و داره....امیدوارم داشته باشه... البته با رضوان یه کم صمیمی ترم یعنی دیگه شده جای آبجیم. هیچی ما یه ترم خوندیم و تابستون84 بود که برای بار اول کنکور دادم. آزاد مدیریت دولتی ساوه قبول شدم همون سال.سراسری هم پیام نور ساوه رشته علوم اجتماعی. مامان اینا گفتن که چون مترجمی زبانم کاردانیه و کاردانی به کارشناسی کنکورش سخته، از اونجا انصرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااف بده و برو آزاد ساوه. اما من از مدیریت به خاطر ریاضیش بدم می اومد و علوم اجتماعی رو خیلی بیشتر دوست داشتم. البته واسه زبان می مردم که فقط به خاطر کار دانی بودنش خر شدم و انصراف دادم............خر شدم بازم میگم خر شدم.شاید تو این 19 سال بزرگترین اشتباهم این بود که بعد از خوندن یه ترم با معدل خوب اونم تو تهران انصراف دادم بگذریم که اگه خونده بودم ترم پیش کاردانیمو گرفته بودم... خلاصه کار مسخره ای کردم رضوان و چن تا دور و بری دیگه گفتن خریت نکنا.اما....بی خیال.. من که دارم با شرایط فعلیم می سازم. خدا رو شکر...تازه اگه می رفتم اون دانشگاه قبلی دیگه نمیشد برم سر کار .... من الان دوسال سابقه کار دارم الکی که نیس که داداش..........هه ... هنوزم که هنوزه با رضوان دوشتم..دوشش دارم..زیاد.. یکی دوتا دوست خیلی توپم دارم بنفشه تو دانشگامونه و یه کم با هم فامیلیم مریم 29 سالشه اما خوب مونده ها، قصد ازدواجم داره تو شرکت....فرشته تو پیش باهم بودیم بچه محلیم هنوزم پش کنکوریه خیلی گله جون شما........
دیروز قرار بود رضوان بیاد دم شرکت دنبالم اما یه کاری براش پیش اومد که نتونست بیاد. دلم براش تنگ شده امروز قراره بیاد ستارخان دنبالم بعد باهم بریم کلاس و ددر دودورررررررررررررررررر.............
من برم این مریم داره صدام می کنه برای نهار....آخه ساعت نهاری ما محدوده. برم تا آبرومو نبرده و نهارم نخورده.....گشنمه ه ه ه ه ه ه ه زیاد.......... زود میاما خوب .......

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 13:15 توسط مهسايي |


سلام دوستام ، خوبین که،،،

من مهسام. 19 سالمه در حال حاضر دانشجو (ساوه) و شاغل تو یه شرکت........ البته بچه ها بهم میگن مهسا جوجو مخصوصا تو شرکت آخه از هم فسقلی ترم......
دوسالی هست که کار می کنم از خونه موندن متنفرم. زیاد........
الانم تو شرکتم .کار و بار خوبه امروز چون بچه ها رفتن غرفمون تو نمایشگاه بین المللی من و یکی دو تا دیگه موندیم اینجا. تقریباً بیکاریم......... راستی؛ این اولین مطلب منه ببخشین اگه چپ و چوله!!!! قول میدم به همه دوستای گلم که بهتر از این بشم بعداً باشه؟ شماهم باید کمکم کنین . دوستتون دارم دوست داشتنی ها؛ زیاد...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 11:0 توسط مهسايي |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

بازی روزگار را نمی فهمم؛
من تو را دوست دارم
تو دیگری را
دیگری مرا
و همه در آخر تنهائیم . . .

_________________________

تو یه دستش یه قلبه؛ تو دست دیگه ش یه خنجر؛ روی سینش
یه جای زخم هست،چیکه چیکه های خونم نشون میده که زخمش تازس.ولی اینکه هنوز سرپا ایستاده و زانوهاش رو زمین نیست میگه که چقدر قویه و با این بادا نمی لرزه ...


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

پروفایل مهساجینگول
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

آبان 1388

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387


آرشیو موضوعی

دل نوشته ها
یک تجربه
دوتایی ها
جینگولیات
دیوونه خونه
دخترونه پسرونه
جينگول و تنهايياش


پیوندها

اينجا غسالخانه است
آرامتراز نبض مرده
سكـــوت مُــرداب
mY ViEw
ســگ لرز
LoCo
نئـــو
مه/يار
واليـــوم
من و تنهايي
پسرک عاشق
آدم نمــــ ــ ـ ـا
خورشيد خانوووم
دختر دستفروش مترو
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin