|
+ديگه دارم كم ميارم عوضي !!! يه مدت عنده اميدواري ... چن روز بعد ...... سگ شدن و خسته شدن از زندگي چن ديقه بعدش، با يه كلمه ي شما رو به خير و مارو به سلامت گند ميزني به همه ي چيزاي خوشگل چرا اول زود قضاوت مي كني بعد پشيمون ميشي و ميگي ببخشيد! من اشتباه كردم ؟ چرا اين شكلي فكر ميكني.. يه وقتايي ، تو سختيا ، دوست دارم يكي كنارم باشه و دركم كنه ! توقعه زياديه آخه ؟!! +50 ديقه مكالمه ي تلفني توي خيابون! شب! بدونه توجه به اطراف! بغضه زياد!اين بار برا دله ساده ي اون ... حرفاي منطقيه جينگول، بي منطقيه طرف، نميخاد بكشه كنار! بهش گفتم من بيشتر دارم عذاب مي كشم ! گفتم تو فقط خودتو مي بيني !!!! ميگه ميخوام بمونم ! با اينكه 99 درصد شد صد تا .... ! آخه لامصب اين عشقه يه طرفه س ... جينگولك خودش عذاب ميكشه ،،، اصن به من چه ... به جهنننننننننم :( دلم مي سوزه براي خودم! كاش جاي اين يه نفر ديگه اي بود.... خدايا، چرا مامان راه نمياد ؟ يه كم درك ... يه كم ... ! همين فقط ! بابا من كه چيزي نخواستم :( + امشب شبه قدره ! يادمه پارسال تا صبح هزار بار گفتم گُه خوردم و آدم ميشم ، هه ! يه نيگا كه ميكنم مي بينم هيچ تغييري نكردم بدتر هم شدم! امشب ميخوام بخوابم كه نگم گُه خوردم و بشم بدتر از ساله قبل ! نميخام شرمنده ت شم بالاسري ! روم سياه ... (التماسه دعا براي يه جينگول ) + داداشم هميشه ميگه ، شهريور ماهه خوبي نيس! آخه چن سال پيش شدن دوتا !!! 27 شهريور نحس ترين روزه زندگيه يه جينگول :( جينگولك منو ياده چيزايي كه ندارم ننداز! هر ثانيه كه از عمرم ميگذره بيشتر نبودشو حس مي كنم ... + از در و ديوار مي باره برا حاجيت ! اين هكر ديگه از كجا پيداش شد آخه ؟ چرا من انقدر ساده ام و به همه اعتماد مي كنم ؟ !! پ.ن : يه نصيحت ! لطفا گوسفند نباشيد !!! ( تازگيا با خيلي از اين گوسفنداي آدم نما طرفم ) + نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 11:46 توسط مهسايي |
با این نوشته حال کردم ! عاشق پیشه نیستم و تا حالا عاشق نشدم ! اما اینو دوست دارم! جانه بچه ت یا نخون ! یا اگه میخونی کامل بخووووون ! شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه : سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم. دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش. یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام .... پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند. پ.ن:يكي به من بگه كي بدبخت شد آخره اين داستان! پ.ن: به بالاسري اين روزا احتياج دارم! دلتنگشم! نميخام با روزه برم سراغش! همين ... + نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 11:46 توسط مهسايي |
اما الان! مهربونياش باعث ميشه بالا بيارم .... مي ترسم ! يه وقتايي كه ندارمش دل تنگم ! اما وقتي هست دلمو ميزنه !!! اون شب كه نبودش داشت هميشگي ميشد ، من ، جينگول ، مهسا ، با اين دله سنگه ش ! گريه كررررد :( + ديشب يه خوابه تكراري ولي قشنگ ديدم ! تا خوده صبح ،،، ميگفت تمامه اين 13 سال اسير بوده ! ميگفت دخملم گريه نكن من برگشتم ! تو خواب بغلش كردم! همه فاميلايي كه يه عمره نديدمشون هم بودن. گريه هامو دوست داشتم ! نميذاشت ادامه بدم ......... ! خوابه قشنگي بود! صبح كه بيدار شدم ، ديدم نيست! ديدم منم و مامان هم تنهاس! اين بار واقعي گريه كردم ... كاش بود ! + جينگولك شيطون شدم ! شيطونيام دوره اي شده، يه مدت زياد ، يه مدت انقدر كم ميشه كه خودم تعجب مي كنم... با مهسا جينگوله دوسال پيش فاصله گرفتم، خيلي ! اما همين مهسا رو هم دوست دارم! + ميخام بنويسم، مخم تو اين يه ماهه پره حرفاي نگفتنيه ! نميشه گفت! نبايد گفت ! اصن به من چه كه كي مياد و جينگولكو مي خونه ، اين شكلي نميشه ، ميخام بگم ...خيلي چيزا رو اگه بشه نوشت ... ! + انگار مداد رنگيهاي خدا گم شده، بي جهت نيست كه روزگارم سياه است! پ.ن: روزه نمي گيرم ، كسي ميدونه چرا ؟!! + نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388 12:3 توسط مهسايي |
|
| ||||||