تبليغاتX
جـینگولــک

جـینگولــک

 به خاطره داشتنه يه چيزي يه جورايي دل خوش شدم به بودن و ادامه دادن

 يكي گفت: مي فهممت كه براي داشتنش خوشحالي. اما بدون هر چيزي جاي خودش!!!

تو دلم گفتم: نميذارين دلمون بخوشه ؟!!

مث بچه ها با خودم قهر كردم و گفتم اصن نميخامش داشته باشمش ديگه ،،،،،

اما پشيمون شدم ،

به اين نتيجه رسيدم كه :

خيلي زوده براي اينكه هيچي نخوايم


ما بايد عادت كنيم كه هي چيزاي بيشتر بخوايم از دنيا

هي زخم بخوريم

هي دنيا به تــــُ ... مِش هم حسابمون نكنه

و ما نااميد نشيم و ............... بازم بخايييييييييييييم !!!!

اين جور وقتاس كه ميگن : رو كه نيس ، سنگ پاي قزوينه :)) 


بالاسري،

چرا آدما همش همه چي ميخوان ؟ چرا وقتي بهش ميرسن، يكي بهترشو ميخوان؟ چرا ميخوان كه داشته باشنش، وقتي كه دارَنِش، ميگن ما اون يكي رو هم ميخوايم ؟؟؟


+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388 13:45 توسط مهسايي |


يكي بود يكي نبود!!! توي اين دنياي پره گُرگ، يه بابا بود با يه خونواده ي خوب!

 اين باباي قصه ي ما سه تا دختر داشت يكي از اون يكي خوشگل تر و خانوم تر.

براي بزرگ كردنه بچه هاش، خيلي خودشو به آب و آتيش زد! به قوله بعضيا، اينا رو به چنگ و دندون گرفت تا به اينجا رسيدن ... آخه محيطه زندگيه اونا خيلي كوچيك بود و حرفه مردم زياد...

گذشت و گذشت تا اينكه سنه ازدواجه دختر بزرگه ميرسه  دختره كه تازه ديپلم گرفته بود، يه خواستگاره سِمِج پيدا ميكنه كه هيچي نداره، تازه، از مرام و معرفت هم بويي نبُرده! مُعتاد بودنش هم كه ....

باباي قصه ي ما كه دخترشو خيلي دوس داشته و نميخواسته خدايي نكرده بدبخت بشه، مخالفت ميكنه و نميذاره اين ازدواج سر بگيره، طوريكه مامانه دختر هم نميتونه بابا رو راضي كنه

جالب اينجاست كه دختر هم هيچ اعتراضي نميكنه ! با اينكه پسر رو خيلي دوست داشته!

خلاصه بعده چند ماه كه اين دوتا مخفيانه با هم در ارتباط بودن به اميد اينكه يه روزي به همديگه برسن، صبره دوتاشون تموم ميشه و يه تصميمه احمقانه مي گيرن!

يه روز بعدازظهر كه دختر از پيش دانشگاهيش برميگرده، جلوي مدرسه، سواره ماشينه پسر ميشه و براي هميشه از شهرش و خونواده ش دل مي كنه!

 اون لحظه به هيچي فكر نميكنه جز پسره.....!!! اونا ازدواج ميكنن و بعده يه سال هم بچه دار ميشن !!!!

اما باباي دختر...

يه تنه با تمامه فاميله پسر در مي افته و دعوا ميكنه، كارش به زندان مي كشه و دادگاه و چندين ميليون ديه و بدهكارشدن و ...

خلاصه بگم !!! باباي قصه ي ما لِه ميشه،‌كمرش مي شكنه، نميتونه سرشو تو اون محيطه كوچيك بلند كنه، حرفه مردمو كه ميشنوه هيچ جوابي نداره....

نميتونه به هيشكي بگه كه چه درده بزرگيه كه همه روت حسابه بي غيرت باز كنن و بگن كه ...

نميتونه، نميكِشه، طاقت نمياره ...

بعد چن ماه ........ دِق مي كنه و مي ميره

 

پ.ن: عجيب، اما واقعي ...

پ.ن: روحش شاد :(

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388 11:29 توسط مهسايي |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

بازی روزگار را نمی فهمم؛
من تو را دوست دارم
تو دیگری را
دیگری مرا
و همه در آخر تنهائیم . . .

_________________________

تو یه دستش یه قلبه؛ تو دست دیگه ش یه خنجر؛ روی سینش
یه جای زخم هست،چیکه چیکه های خونم نشون میده که زخمش تازس.ولی اینکه هنوز سرپا ایستاده و زانوهاش رو زمین نیست میگه که چقدر قویه و با این بادا نمی لرزه ...


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

پروفایل مهساجینگول
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

آذر 1388

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387


آرشیو موضوعی

دل نوشته ها
یک تجربه
دوتایی ها
جینگولیات
دیوونه خونه
دخترونه پسرونه
جينگول و تنهايياش


پیوندها

اينجا غسالخانه است
آرامتراز نبض مرده
سكـــوت مُــرداب
mY ViEw
ســگ لرز
LoCo
نئـــو
مه/يار
واليـــوم
من و تنهايي
پسرک عاشق
آدم نمــــ ــ ـ ـا
خورشيد خانوووم
دختر دستفروش مترو
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin