|
بيداري خدا ؟! دِ اگه نمي رفتم و جواب نميدادم كه همه شاكي ميشدن! تو كه اونو آفريدي چرا باعث شدي كه .......!! چيه بر و بر نيگام ميكني ها ؟ ميخاي بگي تقصيره منه؟ اعتماد به نفسش در حده لاليگاس! چقدر بقيه رو مسخره كرد! فقط كافي بود يه نيم نيگا به خوده ... بندازه ! هه، ميگه هر چي بيشتر تو دستات ..... دارم بالا ميارم از منطِقه كثيفش ،،، آدمش كن به خاطره اون دوتا كه از دست نرن! يه بارم چن سال پيش يه چيزايي شدا! اما اين جينگوله فلك زدت جلوشو گرفت! ميگه من همه ي زندگيم دنباله فرصتم .... خدايا چرا من بايد اينا رو بشنوم؟! + كاش ديروز نمي شد كه بشه !!!!! + عمرا اگه بفهمين منظورم كيه ! كه اگه بفهمين 99% تون با شاخاي دراومده از جينگولك ميرين بيرون:( + نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388 12:42 توسط مهسايي |
روزگارم بدك نيست! ميگذروووووونيم كه فقط بگيم : گذشت! جيني جونم با تمامه بي مراميام ، مي سازه و دم نميزنه! دلمان بسيار براي شما دوست جونيا تنگ شده بود! تازشم هوا خيلي خيلي گرمه و رو اعصابم داره حركت ميزنه اين گرما! خدايا هرچه سريع تر زمستونو برگردون! اين روزا يه كم كارم زياد شده تو شركت ! اميدوارم كه بهونه ي قشنگي باشه براي ننوشتن هام! يه چيزي، گوشام دراز نيستنا ... اما لامصب ما رو خَر فرض كرده با اين دروغه گُنده ش .... جينگولك بذا اونم با خيالاي خامش خوش باشه، بذا عشق دنيا رو كنه ! بعد كه همه تنهاش گذاشتن ياده جينگول بيفته و عينهو سگ پشيمون شه ! نميدونم چرا تازه گيا بعده يه مدت دوري براي همه عزيز ميشم ! اما ديگه چه فايده ؟ نمیدانم چرا با اینکه میدانم ازآن من نخواهی شد ولی با تار و پود جان برایت خانه میسازم كاش آدم ميتونست يه كم به خودش تو زندگي استراحت بده! كاش خدا ميشد مديرعامل و آدما هم ميشدن اعضاي هيئت مديره! كاش همه ي تصميما رو خودش نمي گرفت فقط ، اين روزا با ديدنه يكي دو تا از دوستاي خوبم آرامش پيدا كردم ! وجودشون تو زندگيم لازمه ! اما كافي نيست! جينگول به همه ي شما قول ميده كه ازين پس اكتيو تر بشه مث قبل ! كاش ميتونستين ببينين جينگول تو زندگيه واقعيش، بيرون ازين دنياي مجازي! چه سگ دو اي ميزنه كه يه جينگول باقي بمونه و روزگار، حسه جينگوليزميشو ازش نگيره :) پي نوشت : تاسهايت را دوباره بريز! اين جفت يك ارزشه دو را ندارد! به هم نخواهيم رسيد ... :( + نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 10:18 توسط مهسايي |
قبل از اينكه فرصت كنم بگم كه سرمو نذاشته بودي ... رفت سراغه يه خودكاره ديگه!!!!! چون اون فقط وسوسه ت ميكنه كه اوني رو كه داري از دست بدي!!! فک کنم اسمش خیانت باشه نه ؟؟ آخ که چقدر این عروسکای رنگی حالمو به هم میزنن! از بچه گی از عروسک بازی بدم می اومد! من به معجزه ی عشق ایمان دارم! می کشم آخرین دانه ی کبریت را در باد! هر چه بادا باد! * تف به ذاته پدره بد ذاته عشق! بابا نمیخوام کبریت بکشم زوره؟ نمیخوام عاشق شم عوضی! نمیخوام ! نمیتونم! نمیشه! انقدر حرفشو ننداز. سره یه موضوعه الکی رو مخم اسکیت نکن! یه درصد بفهم ! نمی فهمی نه؟ پس واستا و خوب نیگا کن آب شدنه ذره ذره ی مسا رو باشه؟ یادت باشه خودت خواستیا! (شاید مخاطباي اين * چن نفر باشن، خودمم گيج شدم... ) + نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388 15:40 توسط مهسايي |
|
| ||||||