تبليغاتX
جـینگولــک

جـینگولــک

الآن که دارم تایپ میکنم، صبح شنبه س. یه روز سرد که تا برسم شرکت حسابی یخیدم...خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
پنج شنبه که شرکت بودم ماریا و مریم گولووو و م.سروش نیومده بودن. منم که تنهایی نمی تونستم شیطونی خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irکنم و شرکتو به هم بریزم! همش خداخدا میکردم که ظهر بشه و برم بیرون!خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
یاد مدرسه افتادم که زنگ آخرا، یه ربع مونده بود به زنگ کیف به دست و آماده بودیم واسه فرار.فک کن معلم بدبخت میخواست درس بده اصلاً انگار نه انگار...
راستی، مریم گولووو خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irداره میره از پیشمون، میگه میخواد برای ارشد بخونه، خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irاما میگه 5 شنبه ها برای استراحت میاد پیش ما، آخه پنج شنبه ها واقعاً بیکاریم و یه جورایی کویته...خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

خسته شدم انقدر تو این دوساله بچه ها اومدن و بهشون عادت کردیم و رفتن....خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir کی نوبت من میشه یعنی؟؟؟

بعد از شرکت رفتم کرج خونه ی عزیز اینا. میت و مت و مون (خاله ها) و دایی اینا و پوریا اینا هم اومده بودن شام اونجا. جمعه هم با میتی و ملی کوچمولو رفتیم خونه شون و تاعصر یه اتفاقایی افتاد که به دلیل مسائل امنیتی فعلاً نمیتونم کامل توضیح بدم. اگه بشه بعداً میام و همه چیو میگم واسه دوست جونیام.
فقط خواهشاً دوباره واسه خودتون نبرین و بدوزینا. خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irدر همین حد بگم که روز خوبی بود ولی پر از استرس!


بالاسری! چرا پنج شنبه اون اتفاقات برای فر.شه.تهخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir افتاد؟ اون طفلک که ... خیلی روز بدی بوده براش میدونم.
منم که فقط دعا میکردم که به خیر بگذره و مشکل بدتر از این پیش نیاد. شکرت که حل شد...
آخه اگه چیزی میشد هیچ کاری از دست من و ... بر نمی اومد. خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
دیشب که اومدم خونه و باهاش حرف زدم گفت کاش این دوروز تنهام نمیذاشتی و پیشم بودی!خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
خداییش منم نمی تونستم مهمونی دعوت بودم دیروز هم که تو کرج قرار بود یکیو ببینم که هیچ رقمه نمیشد پیچوندش...

بهش گفتم که دیگه به هیچی فکر نکنه گفتم که دیگه تنهاش نمیذارم!

میدونم که تازگیا یه سری دشمن پیدا کردم. گرگاییخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir که تو لباس برره خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irبودن و خوب خودشونو نشون دادن.
ولی من که جز خوبی کاری نکرده بودم براشون! اما چشم دیدنمو ندارن دیگه... خدا همه شونو به راه راست هدایت کنهخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir (لال از دنیا نری، بلند بگو آمین)

چرا احساسات بعضیا اینهمه باید له شه و کسی براش ارزش قائل نباشه؟ احساسات! من چه توقعاتی دارما!
شده قضیه ی ( بزرگترین درد دنیا اینه که بفهمی پناه لحظه هات یه پناهگاه دیگه داره)
ولی من به این چیزا اعتقاد ندارم! شایدم تا حالا هیچ کس پناهگاه واقعیم نبوده ... خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irاما من دوست خودمو خوب می شناسم بیدی نیست که با این بادا بلرزه و تب کنه... اما چرا؟؟؟ با ما هم آره ؟؟؟؟؟
همیشه همه میگن که ته همه ی حرفات یه چرا داری! شاید یه کم فلسفی فک می کنم ... دوست دارم علت همه چیو بفهمم حتی چیزایی که میدونم جوابی ندارن!

هفته ی پیش بچه های آموزشگاه کامپیوتر زنگ زدن و بهم گفتن که دوباره بیا و تدریس کن.خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir اما ایندفعه یه آموزشگاه دیگه که دورتره! منم اولش گفتم نه... اما دوروز بعد زنگیدن و گفتن فعلاً چهار تا شاگرد تایپ داریم که از بخت بد شما مدرس ندارن و باید بیای و ... خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irگفتن که سر مبلغ هم با هم کنار میایمخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir (ارواح عمه شون)

من هم سه شنبه رفتم. چه روزی بود جلسه ی اول! دو تا دخترای کلاس که منو کشتونیدن با سوالای تخیلیشون! فرق word و type خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irرو نمی دونستن ادعاشونم که ای بابا نذارین بگم ...خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
یکی از دو تا آقاها هم که انقدر جو تایپ گرفته بودش که از هر کلمه هفت هشت خط تایپ میکرد، انگار مشق شبه! میگفت میخوام خوب یاد بگیرم! تا بعد کلاس هم داشت تایپ میکرد...خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
اون یکی آقاهه خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irهم که نیم ساعت آخر کلاس اومد و چون خبرنگار بود از خاطراتش گفت و منم واسه اینکه دلش نشکنه گوش میدادم...
جالبه که هر چهار تاشون از من بزرگترن. فردا شب هم باید برم خدا بهم رحم کنه فقط!

دیشب مامان تحقیرم کرد؛ گفته بود تا دوباره دانشگاه آزاد شرکت کنی و واحدهای پاسیده تو معادل سازی کنی دیگه به درس خوندنت کاری ندارمخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir اما...
فک کن.... بعد اینهمه اتفاقای این دوروزه و مشغولیت های فکری من بنده خدا، تا رسیدم خونه گفت مهسا اگه یه کم درس بخونی خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irبه هیچ جایی بر نمی خوره ها!!!! خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
راست میگه دی ماه شیش تا امتحان دارم اما سه تا از کتابامو نخریدم. تازشم سر همون دوتا کلاسی هم که تشکیل میشد به خاطر اینکه    تداخل داشتن با هم و عروسی پوریا بود، نرفتم... سعی میکنم شروع کنم اما نمیشه! سر به هوا شدم قبول دارم!خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir


پ.ن: چقدر سخته تا نصفه های یه آپ پیش بری و تایپ کنی و بپره، بعدش که بخوای دوباره آپ کنی از تو مخت هم بپره!

پ.ن: چقدر سخته از ساعت 9 صبح تا نزدیکای ظهر مخصوصاً دم نهار(منم که عشق نهار) یه آپت طول بکشه (اونم به خاطر دستورای مدیر عامل و بیل زدن های مداوم، کنایه از کار فراوان)

پ.ن: چقدر سخته حالی کردن بعضیا... میدونین چرا؟ بابا من که توی 360 ام و profile م دار و ندارمو توضیح دادم.پس چرا هی میاین می پرسین چن سالته؟ بچزکجایی؟ کجا بیل میزنی؟و اینا....اصلاً چه فرقی میکنه؟

پ.ن: چقدر سخته باور مطلب (بهم گفت: انقدر دوستت دارم که اگه بگی بمیر می میرم! خواستم امتحانش کنم؛ الآن یه عمره که تنهام) ! یعنی ممکنه؟؟؟ چی دانم (با لهجه تلفظ کنید)

اینو تقدیم میکنم به اونایی که میگفتن پی نوشتاتو عشقه ! مخل30 م ، یه جوره ناجووووووور....

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387 12:38 توسط مهسايي |


شاید آن روز که سهراب نوشت :

تا شقایق هست، زندگی باید کرد !

خبری از دل پردرد گل یاس نداشت ...


باید اینگونه نوشت:

هر گلی هم باشیم،


چه شقایق، چه گل
پیچک و یاس، زندگی اجبارست ... لاجرم باید زیست



پ.ن: آپ دلی به این میگنا؛ کوتاه اما قابل تأمل.قبول دارم که اجباره اما بیاین لذت ببریم از همین اجبار.
پ.ن: دیدین من برگشتم، حالمم خیلی بهتره به لطف دوست جونام و همه ی شما مهربونا.
پ.ن: تازشم، به جینگولک قول دادم دیگه مث اون شب تکرار نشه...

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387 10:58 توسط مهسايي |


همه ی حرفام با جینگولکمه . کسی دخالت نکنه ... اگه ناراحتین برین !

سلام جینگولکم با توام ... خودم ساختمت اما تو داری بزرگم می کنی ... بهت جون دادم اما یه وقتایی که بی جونم اولین و آخرین نفری که کمکم می کنه تا روپام وایستم، خود تویی ...

بذار بگم دیگه ! میدونم کسایی که نباید بفهمن میان می خونن و ... ای بابا اصلا مهم نیست همش درده . مگه خودشون ندارن ؟؟؟
یادته اون اولا که می ساختمت، می گفتم من از واقعیاش خیر ندیدم پس به این دنیای مجازی اعتمادی نیست؟ جینگولک گه خوردم اعتراف می کنم
من از یه کسایی محبت دیدم که تا عمر دارم یادم نمیره اینایی که وبلاگ می نویسن عین خود من از اون بیرون بریدن و اومدن اینجا تا درد و دل کنن! خیلی مهربونن ... جینگولک تو نه ماهگیت دارم به همشون اعلام می کنم که مرام کشم کردین ناجور .
به داداش مرتضی و بابک که ازم کوچیکترن اما یه دل دارن اندازه ی دریا، به عروس مرده، شهاب،سام و بهنام یا میلاد،فعلا بینام، من، آسیه ی نازم و خیلی های دیگه

جینگولک امشب به مرگ عزیزترین کسم که حاضرم جونمو براش بدم راضی شدم، میدونی چرا؟ چون دارم خرد شدنشو می بینم...
چون می دونم اون دنیاشو خیلی رنگی ساخته ! چون جاش تو بهشته، بالاسری ببرش و راحتش کن...
داغ کرده بود...خیلی حرفا رو که نباید میزد گفت و من شنیدم و فقط گریه کردم ...
اما ............. به خاطر یه خواسته ی کوچیک من که می تونست خیلی راحت گوش کنه و مث همیشه دم نزنه قاطی کرد اونم بد مدل...

من الاغ از صبح دارم میگم امروز سیزدهمه، نحسه ، ساعت 13:13 دقیقه بود دقیقا گوشیمو نیگا کردم به مریم گولو تو شرکت گفتم مریم چه لحظه ی نحسی گفت مهسا جون سخت نگیر یه آرزوی قشنگ بکن..
ولی من تا گوشیمو نیگا کردم ، دیدم شده 13:14 دقیقه ... خندم گرفت ! ولی باید گریه می کردم به شانس گهم... جینگولک دیدی سیزدهم بد پاچمو گرفت؟؟؟

به بالاسری بگو چرا؟ اون پیرمرد عینکی امشب زیر اون بارون شدید ساعت 6:30 ....
چرا درست جلوی اون ماشین وقتیکه داشت از خیابون رد میشد خورد زمین ها؟
جینگولک جیغ زدم ...
اگه جلوی چشام جون دادنشو می دیدم چی؟ اگه فقط بیست سانت سرشو از زیر چرخ ماشین عقب تر نمی کشید چی میشد؟؟؟
خدایا مرسی مرسی که کمکش کردی که بمونه! شاید وقتش نرسیده بود اون جلوی چشای من تو فاصله ی یه متریم...
می خواستی بهم ثابت کنی که تا مرگ بیست سانتی متر فاصله ست؟ به من احمق؟به خیالت حالیمه؟

به خاطر غلط یکی دیگه که ربطی به من نداره من چقدر امشب حرف شنیدم آخه این حقم بود؟
جینگولکم یادته اومدم تو تولدم برات نوشتم که از بیست سالگی می ترسم؟ شاید بهم الهام شده بود که قراره هی بد بیارم...اما بازم شکر!
اگه بخوام باهات حرف بزنم شاید بزرگترین پست دنیا بشه اما یه چیزایی گفتن نداره! تا داغ میکنه میگه واسه همیشه مردی واسم...
نمی دونه تو کل دنیا فقط خودش برام مونده ...اگه میخواد بره ببرتش بالاسری بذار اون دنیاش قشنگ باشه...
این دنیاش که سیاه سیاه بود، اما انگار میخواد این دنیای منم مث خودش کنه (شوخی کردم) مهربون تر از این حرفاست...

یادته تو درد و دلم گفتم که نیگهش دارم یا بذارم بره؟ اونیکه باید بمونه مونده، اما عزیزترین کسم باهام راه نمیاد.
به همین سادگی بره خب مگه چیه؟ اصلا معلوم نبود که واسه همیشه قراره بمونه یانه انگار ناف منو بچه که بودم با تنهاییام گره زدن...

جینگولک می بینی شبایی که خیلی گریم می گیره وقتیکه میرم جلوی آینه چقدر چشام خوشگل میشن؟

یکی تو وبلاگش انقدر از عشقش می نویسه که شاید بهش برسه (دیدی آخرش عشقش پرید؟)یکی دیگه از اونیکه ولش کرده و رفته انقدر می نویسه تا.... (اونم کم میاره و می بنده و میره)یکی دیگه هم انقدر بی خیاله یا شایدم تظاهر به بی خیالی می کنه که همش مطالب عشقولی و جوک و اس ام اس میذاره و ازعشقش میگه!
اما اونیکه بهش نرسی رو عشقه.. اما بی خیال بابا
من هیچ کدومشون نیستم آخه خودمم داغ کردم و نمی دونم چم شده یه روز شاد یه روز دیگه از زور گریه نمی تونم تایپ کنم.......اصلا عشق و دل بستن واسه من معنایی نداره . از اولم نبود اصلا احساس ندارم انگار...شایدم دارم خودمو گول میزنم ؛ بگذریم...

امشب تقاص (شاید گناه) یکی دیگه رو پس دادم...یا شایدم یه زخم کهنه تو دلش بود و من شدم... الکل رو زخمش که منو ریخت تا سوزشش بیشتر شه
منو نمی فهمه جینگولک! من اگه کم بیارم اندازه ی اون توان ندارم نمی تونم ادامه بدما، گفته باشم...

امشب زیر بارون تو خیابون کوهسار جلوی در ساختمونمون به قول عزیزترینم که ماشینا خیلی وحشی می رونن کافی بود یه لحظه بره تو مخم که بووووووووووم...... برم اون ور و تموم شه اما دلم نیومد تنهات بذارم...خاک بر سرم که عقلم میگه نرو و بسوز...

مشاور؟ جینگولک تو دیگه نگو ...تو که شاهدی روزی دست کم 100 تا وبلاگ نا امیدی میرم و میگم امیدتون به بالاسری باشه کم نیارین حالاخودم...

دوست؟ بعد سه سال که از خواهر برام عزیزتر بود دیگه جواب اس ام اس و تل نمیده و دو هفته یه بار میزنگه میگه مهسا جونم خیلی سرم شلوغه انگار من دارم خودمو همش باد میزنم
اون یکی (fresh) هم که ته تهش یکی دوسال... ممکنه ازدواج کنه یا شایدم دیگه نباشه پیشم...
زمونه خرابه دست آدما نیست که ... خندم گرفته ناجووووور!

جینگولک تو دیگه نخند؛ یه نیگا به اونیکه تو دستته بنداز می دونی که من و امثال من تو رو به این روز انداختیم اون وقت تو همش دلداریم میدی؟ بدون قلب هم زنده نیگهت میدارم تا وقتیکه سر پام. وقتی فکرشو میکنم ممکه یه روز دیگه نیام پیشت و بهت سر بزنم یا اینکه فیلتر بشی له میشم

هیچکس، مهیار1، بهراد، حبیب، جی جی ها، گرگ خونخوار، همه شون بریدن و در وبلاگاشونو تخته کردن و رفتن
شاید منم برم...یکی گفت: اصلا آپ میکنی که چی بشه میخواستم بهش بگم به توچه ان...
مسخره میکرد.. پست جیکوی منو میگفت بچه گونه ست اما هیچی نگفتم عزیزترینم همیشه میگه گهو هرچی بیشتر هم بزنی بیشتربوش درمیاد !!!! دارم عق میزنم از بوش...
اما نرو جینگولکم من حالا حالاها بهت نیاز دارم...

خواهشاً بگو رو مخم حرکت نزنن
دلم برات می سوزه ...برو تو آرشیوت و به روزای اولت نیگا کن مهسا جینگول شاد شاد بود..
هنوزم هرکی میاد پیشت میگه انگار اصلاً تو غم نداری ...همه زندگی مهسا بودی حالا هروقت کم میاره میاد و ناراحتت میکنه و میره!
همه حرفام دارن خاک می خورن همه پستام هی میرن پایین تا اینکه از صفحه ی اول محو میشن...

امشب تا صبح فقط گریه چه فازی میده ... میخوام چشام خیلی خوشگل تر بشن...
گناه اون بدبخت چیه ها؟ اونم از زندگیش عین من... دلم میسوزه که چه امیدی داره...

بدم میاد از تظاهر به شادی، از مسخره بازیام تو شرکت و خونه و فامیل؟ مگه ضمانت دادم که همش من بخندونمشون؟

چرا جینگولک؟ چی شد که اینجوری شد؟
بالاسری دیگه از فردای خودمم می ترسم...این شب بارونی رو صبح نکن باشه؟ یه بار تو گوش بده ..
.
( من آن گلبرگ مغرورم که می میرم از بی آبی، ولی با خفت و خاری پی شبنم نمی گردم)

پ.ن: یه مدت میخوام موبایل خاموش و بی دوست و بی همه چی بشم، فقط واسه تجربه ...
پ.ن: گلوم چرک کرده میخوام انقدر سرفه کنم که خون بالا بیارم اما چرک دلم قدیمی تره ...
پ.ن: مطمئن شدم که غم گیراییش بیشتر از شادیه، یادت به خیر میگفتی بچه ای نمی فهمی ها ببین بزرگ شدم ...
دوباره نوشت: تویه دستش یه قلبه؛ تو دست دیگه ش یه خنجره؛ روی سینش یه جای زخم هست،چیکه چیکه های خونم نشون میده که زخمش تازست.ولی اینک هنوز سرپا ایستاده و زانوهاش رو زمین نیست میگه که چقدر قویه و با این بادا نمی لرزه... (این یکی از کامنتای این آپمه، شکرت که یکی جینگولکمو خوب شناخت)

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 21:7 توسط مهسايي |


سلام دوست جونی جونای خودم

آپ کوچمولوی امروز جینگولی من یه کم شنگولیه ... شایدم منگولی یا شاید منگلی ....

آخه بالاخره عروسی داش پوریا برگزار شد و مهسا جینگول از تب و تاب افتاد فک کن 5 ماهه من هی میگم عروسیه عروسیه ... حقم داشتم یه داداش که بیشتر ندارم (یعنی عروسی منم داداشم انقدر ذوق می کنه ؟)



بذارین از دوشنبه بگم که تو شرکت بودم، نمی دونین حالم چقدر بد بود که... سرما خورده بودم اساسی...


تب و لرز و اینا ... !!!!! به زور توی شرکت موندم تا عصر که رفتم خونه و فرشته که از قزوین برگشته بود و خسته بود اومد دنبالم و منو برد دکتر و سه تا آمپول زدم و حاجیتون شده بود یه چیزی تو مایه های آبکش...

سه شنبه هم که حالم زیاد خوب نبود و چون سه روز مرخصی گرفته بودم از صبح خونه تنها بودم تا ظهر که رفتم آرایشگاه مامان اینا واسه ی ... خوشگل که بودم خوشگل تر شدن ...

شبم ساعت 9 بود که رفتیم خونه ی عروسمون اینا و مهسا جینگول تا ساعت یک شب نی نای نای می کرد...

چهارشنبه هم که از صبح فرشته پیشم بود تا عصر با هم بودیم و کلی شیطونی کردیم ...
شبم که زود خوابیدم تا فردا صبح با انرژی زیاد بیدار شم و برم آرایشگاه ...

واییییییییی ...... پنج شنبه شد و روز عروسی ،،،،،،،،،

منم که از صبح با مامان و زن داداشم توی آرایشگاه بودم تا ساعت سه و نیم
بعدشم رفتیم سمت کرج با خاله اینا که برای عقد برسیم ...

ساعت 5 رسیدیم تالار کرج و تا ساعت 10 هم نی نای نای کردیم و ترکوندیم ...

تقریباً همه ی مهمونا اومده بودن ...

وای شب که می خواستیم بریم دنبال ماشین عروس چه بارونی بارید اولش خیلی رمانتیک بود

ولی کم کم انقدر شدید شد که باعث شد بعضی از مهمونا راه رو گم کنن و از همونجا برگردن ...

شب تا ساعت یک و نیم مهمونا بودن بعدش یکی یکی رفتیم سی خودمون و ....

دیروز عصر هم که پوریا و خانومش اومدن خونه ی عزیز اینا برای پاتختی ...

خلاصه خیلی خوب بود جای همه ی شماها خالی ایشالا عروسی تک تکتون مهسا جینگولو رو دعوت کنین که بیاد بترکوووووووووونه ...

دیشب هم رفتیم عروسی دختر شریک پوریا ... اونم بدک نبود تا ساعت یک و نیم بعد عروسی خونه ی عروس اینا بودیم و شب برگشتیم خونه،
پوریا اینا هم رفتن کرج خونه شون ............


خدا کنه همه ی جوونا خوشبخت شن ... !!!!!

+ نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387 23:18 توسط مهسايي |


+ خدایا چرا هنگ کردم؟

+ دیگه داری زیادی میری روی مخم ها !

+ دیوووووووووونه خونه (با مهسام)

+ ردش کنم یا نه بذارم بپره بره ؟

+ کاش مث آدمای ماشین بغلی بودم، دیشب، گیج و مست یا شایدم تو فضا فقط واسه چند ثانیه!

+ واسه چی هستم ؟ بیا نباشیم دیگه لامصب ...

+ جینگولک بگو میشه یا نمیشه، اصلاً بگو مهسا نمیخواد الان بشه...

+ من میخوام بباره، میخوام زیر بارون گریه کنم، بگو اشکامو نمی بینن ...

+ قول میدی امشب باشی ؟

+ ساده (با مهسام) ، چن ساله که دیگه شبا نیست؛ بفههههم...

+ دوست ؟ همکار ؟ هیشکی ! تمام .........

+ جینگولک من از درس و دانشگاه زده شدم، بگو که اگه زیاد کلید کنن قیدشو می زنم ...

+ تو که میدونی وحشی بشم چی میشه؟

+ تهدید میکنی مهسا؟ فک می کنی چیزی میشه ؟ خب فدا سر همه شون ...

+ بالا سری تو هم با ما آره ؟

+ ترکیدم بابا! چم شده ها؟

+ ولم کن ... بالاسری لج نکن ، ببار دیگه خسته ام...



+ یه مدت شاد؛ یه مدت خراب؛ بریدم...

+ تو که خوب بودی !

+ همه توقع دارن مگه من چن سالمه کی منو می فهمه ها؟

+ بالای پل عابر وسط اتوبان ساعت ... شب چشمامو بستم، چن ثانیه مال خودم بودم،

+ چشام که باز شد سرم گیج رفت... آخه نمی خواستم برگردم!

+ زوده؛ بفهمین دیگه !

+ (یه بار دیگه) اگه نمیای نباشیم، خودم میرم !

+ پو.. میره، من و مامان و تنهاییام (اما مهسا دوست داره )

+ کی منو واسه خودم خواسته تا حالا؟؟؟ تو چی؟

+ عاقبت با حیله ی سوداگران، عشق هم کالای هر بازار شد

د
وباره نوشت: اگه دوست داشتین (jing00lak.com) رو توی قسمت شخصی(شماره6)
انتخاب بهترین وبلاگها (بلاگفا) وارد کنید.

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387 0:49 توسط مهسايي |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

بازی روزگار را نمی فهمم؛
من تو را دوست دارم
تو دیگری را
دیگری مرا
و همه در آخر تنهائیم . . .

_________________________

تو یه دستش یه قلبه؛ تو دست دیگه ش یه خنجر؛ روی سینش
یه جای زخم هست،چیکه چیکه های خونم نشون میده که زخمش تازس.ولی اینکه هنوز سرپا ایستاده و زانوهاش رو زمین نیست میگه که چقدر قویه و با این بادا نمی لرزه ...


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

پروفایل مهساجینگول
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

آذر 1388

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387


آرشیو موضوعی

دل نوشته ها
یک تجربه
دوتایی ها
جینگولیات
دیوونه خونه
دخترونه پسرونه
جينگول و تنهايياش


پیوندها

اينجا غسالخانه است
آرامتراز نبض مرده
سكـــوت مُــرداب
mY ViEw
ســگ لرز
LoCo
نئـــو
مه/يار
واليـــوم
من و تنهايي
پسرک عاشق
آدم نمــــ ــ ـ ـا
خورشيد خانوووم
دختر دستفروش مترو
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin