|
اینقدر بارون می ریزی به تو شک می کنه مهتاب که دیشب بوده تابستون ولیکن امشب بهاره دلتو بزن به دریا تابشی تنهای تنها یا شاید خدا بخواد و بکنه بهت اشاره اگه اون یه کم دوستت داشت بی خدافظی نمی رفت دعا کن خدا تلافی سر قلبش در نیاره اگه بی وفا نبود که واسه تو عزیز نمی شد اونی که بشکنه اما بمونه اون موقع یاره آسمون دیگه تموم کن گریه رو فقط دعا کن که خدای آسمونا هیچ روزی تنهاش نذاره پ.ن: عشق یعنی پاک ماندن در فساد!!!! + نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 9:58 توسط مهسايي |
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387 22:44 توسط مهسايي |
پرچم کمک داور سرنوشت، مدتهاست به علامت در آفساید ماندن شادی هایم بالاست. نتیجه ی سرنوشت من و زمستان با هم به تساوی کشیده شد. در حقیقت بازی به نفع تو تمام شد. تقدیر، قانون گل های نهایی را منحل کرد تا مبادا تو با گل لبخندت دروازه ی سکوت مرا بشکنی... سرنوشت حتی ثانیه ای وقت اضافی قلب من بیشترین گل خورده را از تو دارد. تو، دروازه ی قلبم را با مهارتی عجیب گشودی و ترجیح دادی که دروازه ی سکوتم همچنان بسته بماند. شنیده ام تکل از پشت کارت قرمز دارد، نمی دانم آن زمان که سرنوشت به تنها بخش باقیمانده از آرزوهای من پشت پا زد؛ داورها کجا بودند. هیچ کس حتی کارت زرد هم نشان نداد. چرا هیچ داوری خطاهای سرنوشت پ.ن: قابل توجه بازدید کننده های محترم، این فقط یک آپ می باشد و ارزش دیگری ندارد. (یعنی جوجو شکست عشقی نخورده) .... + نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387 3:51 توسط مهسايي |
سلام دوستای خوشمل خودم خوبین که نه ؟ منم خوبم ! همه خوبن خو ........ آپ امشبم یه خرده همچین متحوله می دونین چیلا ؟ آخه امشب شب تولدمه ................ ۶۷/۷/۴ یه جوجوی فسقلی به دنیا اومد طبق روایات مامان و بابای جوجو کوچمولو خیلی ذوقیدن ... نمی دونم شاید هم ذوق نکردن شاید اصلا من ناخواسته بودم، آخه با پوریا یه سال و نیم فرق دارم همش (شوخی کردما) تازشم مادر اینا میگن که بابا همیشه دخمل میخواسته بگذریم نمی خوام برگردم به اون موقع ها ......... خیلی دوست داشتم جشن تولد بگیرم اما نشد... بخاطر ماه رمضون البته یه دلایل دیگه ای هم داشتم که بماند... ولی دوستای وب لاگی من، شما ها تو جشن تولدم دعوتینااااااااااا............ هووووووووووووررررررراااااا جوجو تشکر میکنه از همه... اینم کیک تولد ... بفرمایین ...نوش جونتون شیطونی نکنینا... فقط کیکه چیز میز دیگه نداریم... تازشم بعد کیک شما رو به دیدن رقص حالا رسیدیم به کادوهای تولد هوووم.... بدک نیستن! بازم مرسی ! راستی، شاید هفته دیگه یه جشن کوچولو با سه چهار تا از بچه ها بگیریم، بعدشم؛ مهسا یه جورایی ناراحته از اینکه بیست سالش میشه، آخه میگن بیست سالگی رو که رد کنی دیگه تا 30 بدون ترمز رفتی! با سرعته اوووووف خیلی زیاد.... می ترسم! یعنی چن ساله که می ترسم از وقتی پا گذاشتم تو دنیای آدم بزرگا هر سال که میگذره از این دنیا متنفرتر میشم خوش به حال بچه ها ... کاشکی.... ولش کن نمی خوام شادیم خراب شه و .... خیلی مخلصم مرام کشم کردین اومدین.. ایشالا من و جینگولکم تلافی می کنیم ... خب دیگه من برم خدافظی تا ........... + نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387 0:59 توسط مهسايي |
|
| ||||||