+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 10:10 توسط مهسايي
|
سلام به همه دوست جونای گلم......
قبل از هر چیز می خوام نیمه شعبان و تولد امام مهدی روبه همه تون تبریک بگم ... امیدوارم امشب بهتون خوش بگذره ... منم میخوام برم کرج خونه عزیز اینا فردا هم اونجا می مونم. تازشم الان تو شرکتم... نامردا تعطیلمون نکردن خودشونم نیومدن ... منم که همیشه کمبود مرخصی دارم و مجبور شدم که بیام ...
امروز میخوام برگردم به گذشته به اون موقع ها ... اون روزایی که خوب و بدش در هم بود. اصلا اون موقع هایی که چهارتایی بودیم خیلی خوب بود. یعنی تا سن هفت سالگیم. عاشق بچگیامم. دوست داشتم همیشه تو همون سن می موندم. خیلی شیطون بودم. با پوریا و بچه های همسایه مخصوصا مهرداد و مهدی و مسعود که از هممون کوچولوتر و وحشی تر بود می رفتیم فوتبال، لیله، خاک بازی، و یه بازیای دیگه. اصلا از عروسک بازی خوشم نمی اومد. همیشه بابا برامون کامیون و ماشین می خرید. آخر هفته ها هم میرفتیم خونه مادر اینا و یه عالمه خوش می گذشت و با پسر عمه ها می رفتم دوچرخه سواری........... یادش به خیر
گذشت تا اینکه من شش و نیم ساله شدم. چند ماهی آمادگی رفتم تا اینکه مدیرمون گفت که میتونی مهسا رو جهشی ثبت نام کنی بیاد مدرسه بخاطر اینکه من نیمه دومی بودم. چقدر مامان برای زود بزرگ شدنم عجله داشت مگه دنیای آدم بزرگه چه خبر بود؟ خلاصه سه سال اول ابتدایی رو جهشی خوندم آخه اون موقع ها بچه زرنگ یا همون خرخون خودمون بودم و تا پنجم ابتدایی معدلم بیست میشد.... بگو آفرین ذوق کنم !!!!
یه سال گذشت و روزای آخر شهریور 74 رسید. اون موقع ها که دبستانی بودیم یک دوروز زودتر می رفتیم مدرسه باورکنید خودمم نفهمیدم چرا ؟؟
26 شهریور بود. شب آخر... من و پوریا توی کوچه بازی می کردیم. ساعت حدودای 9:30 شب بود که مامان چن بار صدا زد که بریم شام بخوریم.. ما هم گفتیم منتظریم بابا بیاد بعد... مامان هم قبول کرد. دوستم که از من چن سال بزرگ تر بود (از اولم با گنده ها می پریدم ) اگه بابات بیاد ببینه بیرونی دعوات میکنه ها... منم از سر تقص بازی گفتم، نه . بابای من فقط پوریا رو دعوا میکنه خداییشم یادم نمیاد تو اون هفت سال با من بدرفتاری کرده باشه. ولی یادمه به خاطر شیطونی های پوریا یکی دوبار کتکش زد و منم کلی گریه کردم....
خلاصه ساعت نزدیکای 10 شده بود که بابا اومد و شامم نخورد و فقط تا این حد یادمه که انقدر سرش درد میکرد که مامان می گفت تا صبح نتونسته بخوابه.... صبح شد و بابا رفت سرکار . قرار بود تاظهر هم بیاد و من و پوریا رو ببره مدرسه... یادمه مامان اون روز خیلی دل شوره داشت. ولی ما ها نمی فهمیدیم چرا انگار به دلش افتاده بود که ........ تا ظهر به عمو و عمه ها و مادر و بقیه زنگ زد که اونجا رفته یا نه.... و گفت که نگرانم مجید برنگشته. حول و حوش 12 بود که عموجان بزرگه (حمید) اومد خونه به مامان گفت که داداش تصادف کرده و پاش شکسته . مامان گریه کنان رفت یادمه سه چهار تا پله راهرو رو ندید و خرد زمین. اونا رفتن بیمارستان و ما هم با همسایه رفتیم مدرسه. وقتی از مدرسه برگشتیم، آقا مجید مرد همسایه ما رو سوار ماشین کرد و برد خونه مادر اینا. کاش هیچ وقت نمی رفتیم. کاش اون روز نحس نمی رسید. انقدر گیج بودم که نفهمیدم چرا کل کوجه مادر اینا همه مردای فامیل وایستادن و توی حیاط همه زنای فامیل... انگار منتظر یه چیزی بودن.
ولی پوریا که 9 سالش بود یه چیزایی فهمید. می خواست گریه کنه ولی نمی تونست. انگار باورش نشده بود.اون میگفت: بابا تصادف کرده اما... بابا مرد...
نامردا نذاشتن ما دوتا بریم توی خونه پیش مامان باشیم. نادر دایی که الان تو آلمانه و چندین ساله که ازش خبر نداشتم مارو داد دست علی پسر دایی مامان و بابا (برادرزن پوریا) که ببرتمون تو باغچه پشت خونه مادر...
علی هم منو بغل کرد و دست پوریا رو گرفت و برد یعنی به زور برد. وقتی ازش پرسیدم اون کیه که توی اون جنازه خوابیده گفت نمی دونم. منم تو دلم گفتم خودتی.......شاید باورتون نشه ولی تو اون یه هفته ای که گذشت واقعا نفهمیده بودم چه بلایی ....... حتی یه روز معلمای مدرسه اومدن بهم سر زدن ولی بازم........
تا اینکه یه بار دایی مامان (پدر زن پوریا) با گریه گفت مهسا جون برو با بچه ها بازی کن منم گفتم چشم دایی جان. دست بابکو گرفتم بریم توی کوچه که بابک که از منم کوچیکتر بود گفت: مهسا؛ مگه بابای تو نمرده میخوای بازی کنی؟؟؟ اونجا بود که زدم زیر گریه و حس کردم که له شدم م م م .........

( ما مجبور به زندگی هستیم تا شاهد مرگ آرزوهایمان باشیم )
پ.ن: جوجو رو ببخشین خیلی خیلی پرحرفی کرد اونم این شب عیدی...
پ.ن: شاید یه روز بقیه زندگیمو بنویسم شایدم هیچ وقت ...
پ.ن: اگه مزخرفه ببخشید آخه تو شرایط بدیم توی شرکت، تازشم از اول این مطلب دعا کردم که اشکم نیاد وبرق نره ...
پ.ن: اینم یه مدلشه، به قول مامان یه جور امتحان؛ باید ساخت دیگه ...
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 11:43 توسط مهسايي
|
یه گنجیشکه داشت توی هوای سرد زمستون پرواز می کرد
که یهویی از سرما یخ می زنه و می افته زمین (آخی حیوونی)
آقا گاوه که داشته رد میشده نامردی نمی کنه
و یه تاپاله ی گرم می ندازه روش ...
گنجیشک کوچمولو گرم میشه و شروع به جیک جیک می کنه
اما از بخت بدش یه گربه هه صدای جیکوی مارو میشنوه
و می یاد تمیزش می کنه و می خورتش...

نتیجه: ۱- هرکسی که بهت می رینه دشمنت نیست
۲- هر کسی که ازتوی گه درت می آره دوستت نیست
۳- هر وقت توی گه فرو رفتی بی خودی سر و صدا راه ننداز.... باشه؟ ؟ ؟
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387 23:40 توسط مهسايي
|
ای چرخ فلک خرابی از کینه ی توست
بیداد گری شیوه ی دیرینه ی توست
ای خاک اگر سینه ی تو بشکافند
بس گوهر قیمتی که در سینه ی توست
پ.ن: داشتم گوش می دادم؛آهنگ حبیبه،
این شعر روی سنگ قبر یه عزیز نوشته شده؛ خیلی وقته بهش سر نزدم.... دلم
هواشو کرده ناجور... امشب شب جمعه است ..... اگه براش یه فاتحه بخونین
جوجو رو خوشحال کردین!
پ.ن: امروز 5 شنبه است و شرکت ما کویته! صاحباش نیستن! یوهاااااااااا.......... تازشم ساعت 3 با فرشته میرم جشن نومزدنگ یکی از
دوستای قدیمیم.... خیلی با معرفته از پنجم دبستان باهاش دوستم. فقط تلفنی..از اون موقع ندیدمش؛ یه کم ازش یاد بگیرین، الهی همه جوووونا خوشبخت شن و
به (تا) شون برسن و دوتا شن.
پ.ن: فقط می خواستم آپ کرده
باشم!!!!!
دوست داشتنی هاااا
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 10:30 توسط مهسايي
|
ای پدر؛
اگر آن شب خلوتی پیدا نمی کردی
و تو ای مادر اگر شوخ چشمی ها نمی کردی
و تو ای آتش شهوت اگر شرر برپا نمی کردی .........
تا کنون من هم به دنیا بی نشان بودم ؛
پدر آن شب جنایت کرده ای شاید نمی دانی
به دنیایم خیانت کرده ای شاید نمی دانی
پ.ن: قصد ناراحت کردنتو نداشتم بابایی
پ.ن: خدا بیامرزتت .....!!!!!!!!!
پ.ن: چرا ما آدما به خاطر همین آتیش شهوته دل هر کسی رو میشکنیم؟
چرا بعضی کاکلی ها احساسات یه دخترو له می کنن
وقتی یه همچین پیشنهادی میدن،
با اینکه می دونناون دختره با هوار تا امید باهاش دوست شده
و دنبال یه دوست خوبه و ممکنه
با این پیشنهاد هوسی دل کوچیکش بشکنه؟
البته یه وقتایی هم دخملا باعث
میشنا!
نمیخوام بگم تقصیر کیه ! شاید همه یه جورایی حق دارن،
اما اگه این
یه مورد از روی هوس نباشه و یه نمه عشقم تو این رابطه ها باشه بهتر تره
؛؛؛؛؛؛؛؛
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 10:50 توسط مهسايي
|
نیستیم؛
به دنیا می آییم
عکس یک نفره می گیریم
بزرگ می شویم،
عکس دو نفره می گیریم
پیر می شویم؛
عکس یک نفره می گیریم
و دوباره نیستیم ...

+
نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387 11:9 توسط مهسايي
|