تبليغاتX
جـینگولــک

جـینگولــک

امروز میخوام یه کم مثبت بفکرم! یعنی یه کم واسه خودم نوشابه واکنم .
  بابا خسته شدم این یه هفته ای که گذشت همش گفتم، تنهام م م تنهام م
  خیلی نا امید بودم .. حوصله خودمم نداشتم که نیومدم؛ اما دیدم این زانوی غموهرچی بیشتر بغل کنم پررو تر میشه؛ ببین کارم به کجا رسیده بود که دیشب مامان تو پارک می گفت: تو همه چیز داریا فقط یه دوست خوب کم داری، از همین کاکلی ها که همه دارن ..... فک کن ،،،،،،،،،،،، مامان من .........
  منم گفتم مامان من تو این فازا نیستم و از این حرفا؛ که بعدش مامانا تو دل خودشون میگن آره جون عمه ت
  بگذریم، یه دوستی داشتم که هروقت میخواست قسم بخوره میگفت به جون همه ی دوتایی ها !
  اون می گفت: همه ی تک ها یه تا دارن، یعنی میگردن تا یکیو پیدا کنن و (دوتایی) شن!
  اما جوجو هیچ وقت نفهمید؛
  همیشه به دوستش می گفت: ای بابا گشتم نبود، نگرد نیست
  شایدم خودشو گول میزد و حوصله نداشت تا بگرده ، نمی دونم .........
  اما خدایی چرا ما ها این مدلی ایم؟
  تا وقتیکه تکیم نک و نال می کنیم تا اعصاب خودمون و بقیه چیزی شه
  وقتی هم که دوتایی میشیم،
  یکی از این تکی ها نامردی میکنه و میذاره میره ..... آب از آب تکون نمی خوره . . .
  چی میشد اگه این لوس بازیا و غرغرا و دعواهای دوتایی ها نبود؟ شاید خیلی عشقولانه و بی مزه میشد تا جاییکه حال دوتاییها از خودشون به هم میخورد!
  نمیخوام بگم که بدم میاد ... جوجو هم دوست داره دوتایی شه اما حالا حالا ها نه نه نه
  چون الان فقط حوصله ی خودشو داره، شایدم .......................

راستی؟ شماها دوتایییییییییین یا دوست دارین تکی بپرین ؟ ؟ ؟
 

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 15:44 توسط مهسايي |


(من از آن روز که در بند توام آزادم م م م )
یوهاااااااااااااااااااااااااا
راحت شدم
امروز تنها شدم م م
نه خوشحالم نه ناراحت اما ...
یه مرحله جدیده تو زندگیم
زیاد اتفاق افتاده تا حالا ، اما میخوام این یکی فرق کنه
بابا منم میخوام عوض شم . . . تکراری بودن خوب نیست
ترکیدیم با این تجربیاتمونا
اسم هر اشتباهمونو میذاریم تجربه تجربه تجربه ....................
یکی نیست بگه مگه چن سالته این همه تجربه ها ؟ ؟ ؟ ؟
بی خیال فقط خودتو عشقه بالاااااااااا سری ی . . . . . . همه چیزی ی ی . . .
دوست داشتنی ترین واسه مهسا جوجو خودتی فقط
الان تو شرکتم . . . با مدیر عامل یه پنجره فاصله دارم تو ی اتاق بغلیه ... برم تا ...........
وای نه ............

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 9:52 توسط مهسايي |


 

از کجاش بگم هوووم؟

تا حالا شده همه چیز رو یه جا داشته باشی (کار، درس، خونواده خوب، دوستای ای .... اونا هم خوب) اما فکر کنی که هیچی نداری؟

من امروز به این نتیجه رسیدم، خیلی بده، خیلی سخته، امروز از صبح که بیدار شدم احساس می کنم خودمو گم کردم، یعنی زندگیم بی هدفه، فقط داره میگذره. . . . .

البته از دیشب خل شدما ....... یه جورایی زده به سرم . دلم میخواد فقط داد بزنم !

آهای بالاسری، هرکی درکم نکنه تو خوب می فهمی که چی میگم، پس نذار انقدر تند تند این فکرا بیاد سراغم خو ؟ می دونی که من خیلی مقاومم واین جور وقتا کم نمی آرم و از رو نمی رم و بازم عین قبل ادامه میدم.

اما مگه یه جوجوی فسقلی تا کجا می کشه ها؟ چقدر توان داره؟

احساس می کنم دور و برم یه عده آدم هستن که ادای آدم خوبا رو در می آرن همه تو فکر خودشونن و ...

البته خود منم یکی از اونام

مهسا خستس ، همش اشتباه های گذشته رو تکرار می کنه خودشم گیج شده . . . از هیشکی گله نداره ، فقط یکیو می خوام که منو بفهمه، که همش نگه خب همه این جورین من چیکار کنم، همه یه وقتایی داغ می کنن،

 

خودم همه اینا رو می دونم اماااااااااا .     .    .  

  

آهای بالاسری همه امیدم به تو ست .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 10:20 توسط مهسايي |


وای

 

امروز شنبه است. از صبح با انرژی اومدم شرکت بعد یه هفته مرخصی....

الانم ظهر شده دیگه از صبح که اومدم شرکت این مریم نق نقو داره غر میزنه و هی میگه که خسته شدم حوصلم سر رفته چرا کار نداریم

مهسا تو هم که همش تو نتی... چیکار می کنی اون تو...... بیا مرخصی بگیریم بریم بیرون.. تازه بعد یه هفته مرخصی چه توقعی داره ها.. من که یه چیز باید دستی به مدیرعامل بدم دیگه ... مرخصیم کجا بود... از صبح رفته رو مخم............

بعد کلی فکر کردن گفتیم خب بریم استخر ثبت نام کنیم...... تازه خانوم تلفنی هم راضی نمیشه میگه که باید حضوری پاشی بامن بیای. به زور نیگهش داشتم از صبح همین الانم داره به دوستش میگه که حوصله ندارم و اینا......... ترکونده منو خلاصه. از ساعت دوازده میگه بیا بریم نهار بخوریم بابا خب جوجو گشنش نیست الان به کی بگه هااااااااااااا؟

بترکی مریم غرغرو

تازه همیشه به من میگه که غر میزنی

مدیرعاملامونم نیستن کویته ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

یوهااااااااااااااااااااااااااا............ گفتی کویت و ...... حال کردم نمی دونین چه فازی میده وقتی اینا میرن جلسه ملسه ......انقده خوبه که نگو.....

جوجو خستس احساس میکنه تابستونشم داره میگذره و هیچ کار مفیدی نکرده یکی به من بگه. چیکا کنم که کسل نباشم .... مخصوصاٌ با این همکار غرغروممممممممم.............

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387 12:47 توسط مهسايي |


روی هر پله ای که باشی، خدا یه پله از تو بالاتر میره

می دونی چرا ؟ ؟ ؟ ؟ ؟

نه به خاطر اینکه خداست

به خاطر اینه که از اون بالا دست تو رو بگیره دیووونه . .  .

* * * * *

خدایا؛ مااگر بد کنیم، تو را بنده های خوب بسیار است...

تو اگر مدارا نکنی، ما را خدای دیگر کجاست؟ ؟

* * * * *

خیلی ممنونم ازت خدایی . . . یه جاهایی که اصلاً انتظارشو نداشتم کمکم کردی

معرفت و مرام و همه اینا رو در حق من یکی تموم کردی خیلی خوبی تو .  .  .

یه جورایی دوست داشتنی ترین دوست داشتنی هایی هستی که تو عمرم داشتم !

 

+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387 0:58 توسط مهسايي |


سلام خوبین

 

منم خوبم.. خب از کجا بگم؟ از کار میگم....... چهارشنبه ای که رفتم شرکتمون و چون بعد همایش بیکار بودم و کارا خیلی کم شده بود، یواشکی یه روزنامه همشهری خریدم واسه اینکه دنبال کار بگردم......... چن جا هم زنگیدم البته چون تا 5 بودم نمی تونستم برم سر بزنم واسه همین شماره فکس 5-4 تاییشونو گرفتم و رزومه کاریمو فکس کردم براشون... البته بگم که هیچ امیدی نداشتم چون من خیلی قبلنا گشتم می دونم که یه وقتایی که حضوری میری نمی خوانت چه برسه به یه فکس ساده..........

 

اما در ناامیدی بسی امید است..

 

5 شنبه صبح یکیشون زنگ زد و گفت که تا 2 خودتو برسون شرکت ما تو میدون ونک، مهسا جوجو هم شاد و شنگلول رفت و رفت و رفت ........... تا اینکه رسید در خونه مامان بزی ! نه ببخشید یکی از شرکت های خصوصی وابسته به وزارت نفت.. مدیر عامل اون شرکت (آقا گرگه) ظاهرا شرایط منو خیلی پسندیده بود و گفت که از شنبه می تونی بیای سرکار.. آماااااااااااااااااااااا... ساعت کاریت از 8 صبحه تا 6 بعد از ظهر.. منم که تنبل! تو اون شرکت قبلیم از هشت و نیم بود تا 5 که من همیشه 9 میرسیدم از یه ربع موند به 5 هم کوله بارمو می بستم سی خونمون...

 

خلاصه سرتونو درد نیارم.. گذشت و گذشت (البته همش دو روز) تا اینکه شنبه شد... یعنی امروز

 

مهسا جوجوی فسقلی رفت تو یه شرکتی که همه خانومای اون شرکت تو مایه های 40-30 سالشونه

 

تازه بهشم گفتن فسقلی امروز تو شرکت

 

دیگه چه میشه کرد روحیه اکتیواتوریه دیگه.......... ساعت 6 شنبه شد که مهسا رفت با مدیرعامل (گرگ ناقلا) حرف بزنه و سنگاشو وا بککنه......

 

جوجو گفت: بیمم میکنین دیگه نه؟ ؟ میکنین؟ می دونم  - عمو گرگه : بعد سه ماه بله..... رسیدگی میشه!

 

جوجو: من گفته باشم دانشجو اما... – عمو گرگه: باش تا اموراتت بگذره تو به ما گفتی 5 شنبه پیام گور یعنی غیر حضوری یعنی خبر مرگت نرو این کلاسای چرت و پرت و تو که اول آخر مشروطی دیگه فقط امتحاناتو برو ببینیم چه گلی به سر مملکتت میزنی.............

 

 

 

جوجو گفت من دوروز ونیم مرخصی میخواما بازم گفته باشم حساب کار بیاد دستت گرگ ناقلا!- عمو گرگه که بر افروخته شده بود گفت: بابا تو حالا دوروز بیا سرکار بعد دم از نیومدن بزن تنبل خان م م م م م.......

 

 جوجوی کوچولوی قصه ما که دلش گرفته بود رفت ورفت ورفت نشست وسط میدون ونک و زاااااااار زار گریه کرد با همون دستای کوچولوش اشکاشو پاک کرد و دید که کسی بهش محل نمیده و تازه ممکنه که گشت ارشادم بیاد و گیر بده و بقیشو خودتون می دونین که کار با کرام الکاتبین میشه.......... واسه همین برگشت خونه و الان داره واسه شما تو وبلاگ فسقلیش مطلب می نویسه.

 

حالا شما بگین که چیکار کنه .. بره کار قبلیش یا همین نفتیه رو د ودستی بچسبه در نره ها؟

 

اگه بخواد بره نفت باید فردا صبح بره شرکت قبلیش تسویه کنه

 

خدا یا کمکش کن امشب تصمیم بگیره............

 

با لا رفتیم ماست بود قصه ما راست بود

 

پایین اومدیم دوغ بود غصه ما دروغ بود . البته جوجو به کسی دروغ نمیگه

 

خدافظی تا بعد......

 

 

+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387 19:57 توسط مهسايي |


در بن بست،

راه به سوی آسمان هست

فقط باید طریق پرواز آموخت ...

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387 16:21 توسط مهسايي |


سل لاااا م

خوبین.خوبم... یعنی یه جورایی هماهنگم یعنی شارژم.......

امشب شب روز مادره یعنی شب تولد حضرت فاطمه... خیلی توپه نه؟

واسه من که فردا صبح روز مامان و بابا یکیه

وای.............خیلی دوستش دارم.مامانو میگم. همیشه از بچگی انقدر ذوق میکردم وقتی این روز می اومد. خیلی حال میداد. با همون دستای کوچولو از زحمتای مامان تشکر کردن.. البته اون جوری که باید از آب در نمی اومد اما... مامانا خیلی ماهن یه دل گنده دارن هوار برابر یه دریا.......

عوضش روز پدر که میشد.. یه جورایی له میشدم. داغون و خراب..حس میکردم همه چیز خوبه ها اما یه چیزی کمه. البته بچه بودم دیگه دلم یه چیزایی میخواست که به قول معروف مال از ما بهترونه!

چرند میگم میدونم اون موقع بچه بودم الان مثلاْ یه چیزایی رو می فهمم....

وای گفتم بچگی... همیشه دوست دارم از بچگیام نگم. چون منو یاد چیزایی که ندارم میندازن

دوران توپی داشتم مخصوصاْ تا قبل از ۷سالگی که چهارتایی بودیم........................تکمیل تکمیل.

عند زندگی... اما بعدش

بگذریم حالم بد میشه دوست ندارم بهش فکر کنم..... شاید یه روزی همه چیزو نوشتم تا یه کم دلم سبک شه. اما من فک میکنم همه چیز که نباید درست و سرجاش باشه. اونوقته که ما یه کم زیادی رومونو زیاد میکنیم و هی همه چیز از اوست کریم مهربون میخوایم و شاکیش میکنیم...

راستی می دونم تعجب کردین که مهسا جوجو یهویی برگشته... شایدم شاکی شدین.

امتحانام تموم شدن.. خوب و بدشو خدا میدونه......من که تمام سعیمو کردم. شب امتحان یه کتاب 300 400 صفحه ای رو باز کردن و به قول معروف روزنامه وار خوندن همینه دیگه... خدا کنه پاس کنم همه رو. آخه این ترم یه ماه هم مرخصی گرفتم که خوب بخونم و به قول مامان بهونه شرکت رو نگیرم

آخه ترمای قبل خوب بهونه ای بود واسه نمره های افتضاحم.............

امروزم دوباره برگشتم شرکت... کاری نداشتیم چون همایش تموم شده بود... روز خوبی بود ...

یه کم پرحرفی کردم .. من برم؟؟؟؟؟؟

راستی...

روز مادر رو به همه مامانای گلی که وجودشون هزاربرابر وجود بعضی از باباهاست،

تبریک میگم!

الحق که باید پاتونو بوسید خیلی نازین به خدا

با همتونم

دوستتون دارم دوست داشتنی ها............ مخصوصاٌ مامان گل خودم

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387 0:44 توسط مهسايي |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

بازی روزگار را نمی فهمم؛
من تو را دوست دارم
تو دیگری را
دیگری مرا
و همه در آخر تنهائیم . . .

_________________________

تو یه دستش یه قلبه؛ تو دست دیگه ش یه خنجر؛ روی سینش
یه جای زخم هست،چیکه چیکه های خونم نشون میده که زخمش تازس.ولی اینکه هنوز سرپا ایستاده و زانوهاش رو زمین نیست میگه که چقدر قویه و با این بادا نمی لرزه ...


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

پروفایل مهساجینگول
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

آبان 1388

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387


آرشیو موضوعی

دل نوشته ها
یک تجربه
دوتایی ها
جینگولیات
دیوونه خونه
دخترونه پسرونه
جينگول و تنهايياش


پیوندها

اينجا غسالخانه است
آرامتراز نبض مرده
سكـــوت مُــرداب
mY ViEw
ســگ لرز
LoCo
نئـــو
مه/يار
واليـــوم
من و تنهايي
پسرک عاشق
آدم نمــــ ــ ـ ـا
خورشيد خانوووم
دختر دستفروش مترو
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin