|
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 15:44 توسط مهسايي |
(من از آن روز که در بند توام آزادم م م م ) + نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 9:52 توسط مهسايي |
از کجاش بگم هوووم؟ تا حالا شده همه چیز رو یه جا داشته باشی (کار، درس، خونواده خوب، دوستای ای .... اونا هم خوب) اما فکر کنی که هیچی نداری؟ من امروز به این نتیجه رسیدم، خیلی بده، خیلی سخته، امروز از صبح که بیدار شدم احساس می کنم خودمو گم کردم، یعنی زندگیم بی هدفه، فقط داره میگذره. . . . . البته از دیشب خل شدما آهای بالاسری، هرکی درکم نکنه تو خوب می فهمی که چی میگم، پس نذار انقدر تند تند این فکرا بیاد سراغم خو ؟ می دونی که من خیلی مقاومم واین جور وقتا کم نمی آرم و از رو نمی رم و بازم عین قبل ادامه میدم. اما مگه یه جوجوی فسقلی تا کجا می کشه ها؟ چقدر توان داره؟ احساس می کنم دور و برم یه عده آدم هستن که ادای آدم خوبا رو در می آرن همه تو فکر خودشونن و ... البته خود منم یکی از اونام مهسا خستس ، همش اشتباه های گذشته رو تکرار می کنه خودشم گیج شده . . . از هیشکی گله نداره ، فقط یکیو می خوام که منو بفهمه، که همش نگه خب همه این جورین من چیکار کنم، همه یه وقتایی داغ می کنن، خودم همه اینا رو می دونم اماااااااااا . . . آهای بالاسری همه امیدم به تو ست . + نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 10:20 توسط مهسايي |
وای امروز شنبه است. از صبح با انرژی الانم ظهر شده دیگه از صبح که اومدم شرکت این مریم نق نقو داره غر میزنه و هی میگه که خسته شدم حوصلم سر رفته چرا کار نداریم مهسا تو هم که همش تو نتی... چیکار می کنی اون تو...... بیا مرخصی بگیریم بریم بیرون.. تازه بعد یه هفته مرخصی چه توقعی داره ها.. من که یه چیز باید دستی به مدیرعامل بدم دیگه ... مرخصیم کجا بود... از صبح رفته رو مخم............ بعد کلی فکر کردن گفتیم خب بریم استخر ثبت نام کنیم...... تازه خانوم تلفنی هم راضی نمیشه میگه که باید حضوری پاشی بامن بیای. به زور نیگهش داشتم از صبح همین الانم داره به دوستش میگه که حوصله ندارم و اینا......... ترکونده منو خلاصه. از ساعت دوازده میگه بیا بریم نهار بخوریم بابا خب جوجو گشنش نیست الان به کی بگه هااااااااااااا؟ بترکی مریم غرغرو تازه همیشه به من میگه که غر میزنی مدیرعاملامونم نیستن کویته ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه یوهااااااااااااااااااااااااااا............ گفتی کویت و ...... حال کردم نمی دونین چه فازی میده وقتی اینا میرن جلسه ملسه ...... جوجو خستس احساس میکنه تابستونشم داره میگذره و هیچ کار مفیدی نکرده یکی به من بگه. چیکا کنم که کسل نباشم .... مخصوصاٌ با این همکار غرغروممممممممم............. + نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387 12:47 توسط مهسايي |
روی هر پله ای که باشی، خدا یه پله از تو بالاتر میره می دونی چرا ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ نه به خاطر اینکه خداست به خاطر اینه که از اون بالا دست تو رو بگیره دیووونه . . . * * * * * خدایا؛ تو اگر مدارا نکنی، ما را خدای دیگر کجاست؟ ؟ * * * * * خیلی ممنونم ازت خدایی . . . یه جاهایی که اصلاً انتظارشو نداشتم کمکم کردی معرفت و مرام و همه اینا رو در حق من یکی تموم کردی خیلی خوبی تو . . . یه جورایی دوست داشتنی ترین دوست داشتنی هایی هستی که تو عمرم داشتم ! + نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387 0:58 توسط مهسايي |
سلام خوبین منم خوبم.. خب از کجا بگم؟ از کار میگم....... چهارشنبه ای که رفتم شرکتمون و چون بعد همایش بیکار بودم و کارا خیلی کم شده بود، یواشکی یه روزنامه همشهری خریدم واسه اینکه دنبال کار بگردم......... چن جا هم زنگیدم البته چون تا 5 بودم نمی تونستم برم سر بزنم واسه همین شماره فکس 5-4 تاییشونو گرفتم و رزومه کاریمو فکس کردم براشون... البته بگم که هیچ امیدی نداشتم چون من خیلی قبلنا گشتم می دونم که یه وقتایی که حضوری میری نمی خوانت چه برسه به یه فکس ساده.......... اما در ناامیدی بسی امید است.. 5 شنبه صبح یکیشون زنگ زد و گفت که تا 2 خودتو برسون شرکت ما تو میدون ونک، مهسا جوجو هم شاد و شنگلول رفت و رفت و رفت ........... تا اینکه رسید در خونه مامان بزی ! نه ببخشید یکی از شرکت های خصوصی وابسته به وزارت نفت.. مدیر عامل اون شرکت (آقا گرگه) خلاصه سرتونو درد نیارم.. گذشت و گذشت (البته همش دو روز) تا اینکه شنبه شد... یعنی امروز مهسا جوجوی فسقلی رفت تو یه شرکتی که همه خانومای اون شرکت تو مایه های 40-30 سالشونه تازه بهشم گفتن فسقلی دیگه چه میشه کرد روحیه اکتیواتوریه دیگه.......... ساعت 6 شنبه شد که مهسا رفت با مدیرعامل (گرگ ناقلا) حرف بزنه و سنگاشو وا بککنه...... جوجو گفت: بیمم میکنین دیگه نه؟ ؟ میکنین؟ می دونم - عمو گرگه : بعد سه ماه بله..... رسیدگی میشه! جوجو: من گفته باشم دانشجو اما... – عمو گرگه: باش تا اموراتت بگذره تو به ما گفتی 5 شنبه پیام گور یعنی غیر حضوری یعنی خبر مرگت نرو این کلاسای چرت و پرت و تو که اول آخر مشروطی دیگه فقط امتحاناتو برو ببینیم چه گلی به سر مملکتت میزنی............. جوجو گفت من دوروز ونیم مرخصی میخواما بازم گفته باشم حساب کار بیاد دستت گرگ ناقلا!- عمو گرگه که بر افروخته شده بود گفت: بابا تو حالا دوروز بیا سرکار بعد دم از نیومدن بزن تنبل خان م م م م م....... جوجوی کوچولوی قصه ما که دلش گرفته بود رفت ورفت ورفت نشست وسط میدون ونک و زاااااااار زار گریه کرد با همون دستای کوچولوش اشکاشو پاک کرد و دید که کسی بهش محل نمیده و تازه ممکنه که گشت ارشادم بیاد و گیر بده و بقیشو خودتون می دونین که کار با کرام الکاتبین میشه.......... واسه همین برگشت خونه و الان داره واسه شما تو وبلاگ فسقلیش مطلب می نویسه. حالا شما بگین که چیکار کنه .. بره کار قبلیش یا همین نفتیه رو د ودستی بچسبه در نره ها؟ اگه بخواد بره نفت باید فردا صبح بره شرکت قبلیش تسویه کنه خدا یا کمکش کن امشب تصمیم بگیره............ با لا رفتیم ماست بود قصه ما راست بود پایین اومدیم دوغ بود غصه ما دروغ بود . البته جوجو به کسی دروغ نمیگه خدافظی تا بعد...... + نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387 19:57 توسط مهسايي |
در بن بست، + نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387 16:21 توسط مهسايي |
خوبین.خوبم... یعنی یه جورایی هماهنگم یعنی شارژم....... امشب شب روز مادره یعنی شب تولد حضرت فاطمه... خیلی توپه نه؟ واسه من که فردا صبح روز مامان و بابا یکیه وای.............خیلی دوستش دارم.مامانو میگم. همیشه از بچگی انقدر ذوق میکردم وقتی این روز می اومد. خیلی حال میداد. با همون دستای کوچولو از زحمتای مامان تشکر کردن.. البته اون جوری که باید از آب در نمی اومد اما... مامانا خیلی ماهن یه دل گنده دارن هوار برابر یه دریا....... عوضش روز پدر که میشد.. یه جورایی له میشدم. داغون و خراب..حس میکردم همه چیز خوبه ها اما یه چیزی کمه. البته بچه بودم دیگه دلم یه چیزایی میخواست که به قول معروف مال از ما بهترونه! چرند میگم میدونم اون موقع بچه بودم الان مثلاْ یه چیزایی رو می فهمم.... وای گفتم بچگی... همیشه دوست دارم از بچگیام نگم. چون منو یاد چیزایی که ندارم میندازن دوران توپی داشتم مخصوصاْ تا قبل از ۷سالگی که چهارتایی بودیم........................تکمیل تکمیل. عند زندگی... اما بعدش بگذریم حالم بد میشه دوست ندارم بهش فکر کنم..... شاید یه روزی همه چیزو نوشتم تا یه کم دلم سبک شه. اما من فک میکنم همه چیز که نباید درست و سرجاش باشه. اونوقته که ما یه کم زیادی رومونو زیاد میکنیم و هی همه چیز از اوست کریم مهربون میخوایم و شاکیش میکنیم... راستی می دونم تعجب کردین که مهسا جوجو یهویی برگشته... شایدم شاکی شدین. امتحانام تموم شدن.. خوب و بدشو خدا میدونه......من که تمام سعیمو کردم. شب امتحان یه کتاب 300 400 صفحه ای رو باز کردن و به قول معروف روزنامه وار خوندن همینه دیگه... خدا کنه پاس کنم همه رو. آخه این ترم یه ماه هم مرخصی گرفتم که خوب بخونم و به قول مامان بهونه شرکت رو نگیرم آخه ترمای قبل خوب بهونه ای بود واسه نمره های افتضاحم............. امروزم دوباره برگشتم شرکت... کاری نداشتیم چون همایش تموم شده بود... روز خوبی بود ... یه کم پرحرفی کردم .. من برم؟؟؟؟؟؟ راستی... تبریک میگم! الحق که باید پاتونو بوسید خیلی نازین به خدا با همتونم دوستتون دارم دوست داشتنی ها............ مخصوصاٌ مامان گل خودم + نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387 0:44 توسط مهسايي |
|
| ||||||