|
من اومددددددددم... تو این مدتی که نبودم خیلی مشغولیت داشتم. گفته بودم که نزدیک همایش بود و اوووووووووف....انقده کارا زیاد شده بود که نگو.از جمعه هفته پیش رفتیم کتابخونه مرکزی دانشگاه تهران مستقر شدیم و کارسختا شروع شد. از شنبه تا دوشنبه ۹ تا کارگاه برگزار شد و سه شنبه و چهارشنبه هم از صبح تا بعدازظهر همایش بود. هر روز از ۳۰/۵ صبح بیدار میشدم میرفتم انقلاب و ۱۱-۱۰ شب هم میرسیدم خونه. خسته میشدم زیاد...یه جورایی ترکیدیم همه اما تجربه توپی بود. دوست میدارم به قول دوستم..دیروز عصر اختتامیه بود و ساعت ۱۰ رسیدم خونه. فقط به مامان اینا سلام کردم و خوابیدم. شامم نخولدم. تا ساعت ۲ امروز خواب بودم. تو تمام عمرم اینهمه نخوابیده بودم خلاصه بد یا خوب گذشت..شاید باورنکنین اما دیروز موقع اختتامیه و بعدشم دادن گواهینامه اکثر بچه ها بغض کرده بودن. من یکی که گریم گرفته بود...آخه یه سال بود که باهم بودیم.البته بعضیامون بیشتر.خستگیامون.خندیدنا وشوخی کردنامون داد وبیدادای مدیرعاملامون. قرزدنامون سر اونا. ساعت نهاریا و شوخیایی که داشتیم.یادش به خیر. دیشب یکی دوتا از بچه ها واسه همیشه خدافظی کردن چون دیگه نمیان شرکت. منم یه ماه مرخصی گرفتم برای امتحانا... از امروزم تصمیم گرفتم که درس بخونم. درسته خسته ام و احتیاج به استراحت دارم. اما تابستون جبران میشه. خونه موندن برای من خیلی سخته...اما چاره ای نیست.میگذرونیم دیگه...خب دیگه برم. باشه؟؟؟؟ جوجووو خدافظی میکنه ... + نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387 16:35 توسط مهسايي |
|
| ||||||