تبليغاتX
جـینگولــک

جـینگولــک

من اومددددددددم...

تو این مدتی که نبودم خیلی مشغولیت داشتم. گفته بودم که نزدیک همایش بود و اوووووووووف....انقده کارا زیاد شده بود که نگو.از جمعه هفته پیش رفتیم کتابخونه مرکزی دانشگاه تهران مستقر شدیم و کارسختا شروع شد. از شنبه تا دوشنبه ۹ تا کارگاه برگزار شد و سه شنبه و چهارشنبه هم از صبح تا بعدازظهر همایش بود. هر روز از ۳۰/۵ صبح بیدار میشدم میرفتم انقلاب و ۱۱-۱۰ شب هم میرسیدم خونه. خسته میشدم زیاد...یه جورایی ترکیدیم همه اما تجربه توپی بود. دوست میدارم به قول دوستم..دیروز عصر اختتامیه بود و ساعت ۱۰ رسیدم خونه. فقط به مامان اینا سلام کردم و خوابیدم. شامم نخولدم. تا ساعت ۲ امروز خواب بودم. تو تمام عمرم اینهمه نخوابیده بودم. وای همایش با حالی بود فک کن همشون دکتر مهندس بودنا اما یه وقتایی یه چیزایی می پرسیدن که آدم فکرشم نمی کرد که طرف دو تاکلاس سواد داشته باشه. مثلا همشون علاقه داشتن به پرسیدن اینکه خانوم نهار کیه؟ کجا نهار میدن؟گواهینامه هارو کی میدن؟ بگذریم که ۹۰درصدشون فقط به خاطر گرفتن گواهینامه اومده بودن چون دیروز نزدیکای ظهر بود که همه بلیط گرفته بودن و می خواستن برگردن ولایت خودشون.آخه این گواهینامه های دانشگاه تهران خیلی براشون ارزشمنده. هم بار علمی داره هم باعث افزایش حقوق و حق ماموریت و از این چیزا میشه. البته من تواین دوساله فهمیدم که اکثراْ به خاطر مورد دوم میان همایش..این از همایشیا که ترکوندنمون اما مشکلاتمون با نمایشگاهی ها و اسپانسرا صدبرابر بود چون اونا بیشتر پول داده بودن و ماشااله توقع....اما بگذریم که مهربون تر بودنا...چون یه جورایی خودشونو همکار ما می دونستن و باهامون راه می اومدن.

خلاصه بد یا خوب گذشت..شاید باورنکنین اما دیروز موقع اختتامیه و بعدشم دادن گواهینامه اکثر بچه ها بغض کرده بودن. من یکی که گریم گرفته بود...آخه یه سال بود که باهم بودیم.البته بعضیامون بیشتر.خستگیامون.خندیدنا وشوخی کردنامون داد وبیدادای مدیرعاملامون. قرزدنامون سر اونا. ساعت نهاریا و شوخیایی که داشتیم.یادش به خیر.

دیشب یکی دوتا از بچه ها واسه همیشه خدافظی کردن چون دیگه نمیان شرکت. منم یه ماه مرخصی گرفتم برای امتحانا... از امروزم تصمیم گرفتم که درس بخونم. درسته خسته ام و احتیاج به استراحت دارم. اما تابستون جبران میشه. خونه موندن برای من خیلی سخته...اما چاره ای نیست.میگذرونیم دیگه...خب دیگه برم. باشه؟؟؟؟ جوجووو خدافظی میکنه ...

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387 16:35 توسط مهسايي |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

بازی روزگار را نمی فهمم؛
من تو را دوست دارم
تو دیگری را
دیگری مرا
و همه در آخر تنهائیم . . .

_________________________

تو یه دستش یه قلبه؛ تو دست دیگه ش یه خنجر؛ روی سینش
یه جای زخم هست،چیکه چیکه های خونم نشون میده که زخمش تازس.ولی اینکه هنوز سرپا ایستاده و زانوهاش رو زمین نیست میگه که چقدر قویه و با این بادا نمی لرزه ...


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

پروفایل مهساجینگول
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

آبان 1388

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387


آرشیو موضوعی

دل نوشته ها
یک تجربه
دوتایی ها
جینگولیات
دیوونه خونه
دخترونه پسرونه
جينگول و تنهايياش


پیوندها

اينجا غسالخانه است
آرامتراز نبض مرده
سكـــوت مُــرداب
mY ViEw
ســگ لرز
LoCo
نئـــو
مه/يار
واليـــوم
من و تنهايي
پسرک عاشق
آدم نمــــ ــ ـ ـا
خورشيد خانوووم
دختر دستفروش مترو
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin