تبليغاتX
جـینگولــک

جـینگولــک

سلام دوستام...خوبین..من نه زیاد یعنی خسته ام دیشب جمعه بود .. ما هم مهمون داشتیم. تا ۳ بیدار بودیم همه. امروزم رفتم شرکت...دیگه داریم به همایش نزدیک میشیم..کارا واقعا زیاد شده.....بعد از شرکت هم رفتم کلاس رایانه ...........خسته ام......ساعت ۸ بود که رسیدم خونه .به مامان گفتم شام رو حاضر کن بخولم بعدشم بخوافم. اما من که شام خوردنم شبیه آدمیزادا نیس.به قول مامان.. دوسه قاشق خولدم کشیدم کنار....الانم کانهو خر تو گل گیر کردم.. چه ربطی داشت الان...مامان می خواد بخوابه. همیشه زود می خوابه.آخه سلمونیه دیگه. یه کار خسته کننده.من که هیچ وقت دوست نداشتم و ندارم... همیشه کارای اداری رو ترجیح میدادم به این کارا. واسه همینه که دو ساله گیر کردم تو این شرکت عین...

خیلی خوابم میادا ولی نمی دونم چمه حوصله خوابیدن ندارم. راستی امشب خیلی خوشحال شدم... بعد کلی ناز مامانو کشیدن راضی شد که موهامو سیخولکی کنه عین همیشه...آخه میگفت که تو دیگه داری بزرگ میشی این جنگولک بازیا چیه بچه.. می خوایم شوهرت بدیم.میگه دیگه شما که باورتون نمیشه مهسا جوجو بخواد بره .. خیلی کمدیه...نه.....

یه چی بگم. من با این نیت این وبلاگو ساختوندم که فک می کردم حرفای زیادی دارم یعنی می تونستم بدردم با چن تا دوست.....اما الان حرفیدنم نمیاد. نمی دونم چرا ولی من همیشه تو تنهاییام مخصوصا شبا خیلی خیلی با مهسا کوچولو حرف می زنم... یه دفتر دارم که حرفای من و بالاسریمونه خیلی خیلی خصوصیه همیشه فکر می کردم می تونم یه کم از اونا رو رو نت بیارم واسه شما اما واقعاْ خصوصیه و .....

انقدر عجیب که می ترسم به عقل من شک کنین..حالا من یه چیز میگم شما نگینا.خب؟؟یه کم سرم شلوغه این یکی دوماهه به خاطر همایش و بعدم امتحانای دانشگاه ولی قول میدم تابستون خیلی بهتر از این شم.. باید یه کم رو خودم کار کنم و خجالتارو بذارم کنار و همه چیزو بریزم رو گود و از خیلی از ناگفته های زندگیم بگم...

برم بخوابم دیگه..خسته ام زیاد شب خوش تا بعد..

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387 23:25 توسط مهسايي |


سلام چطورین دوباره.. یه چیزی بگم راجع به خودم و دوستام

من اصولا یه کم رفیق بازم البته الان به خاطر اینکه اخر اردیبهشت  همایش محیط زیست  داریم برگزار می کنیم و حاجیتون مسئول ثبت نام حول و هوش 700، 800 تا مهندسونه، کمتر می رسم با بچز قدیمی بچرخم.....البته من انقدر از دست بعضی دخمل های بی معرفت کشیدم که ..........بماند. اما هر گردالویی که گردو نیست ممکنه گوجه باشه. یکی از این دخملا رضوانه (رفیق فابمه). سال 84 که من پیش دانشگاهی می خوندم، ترم دو پیشم بودم که زد و ما تو دانشگاه علمی- کاربردی ولیعصر رشته مترجمی زبان قبولیدم... خیلی خیلی خیلی زیاد ذوق کردم باورتون نمیشه خوشحال شده بودم که همزمان هم پیش می خونم هم دانشجو شدم هم کلاس زبانمو می تو نم بعد از چهار سال رفتن ادامه بدم. اونجا بود که با رضوان و هدی آشنا شدم خلاصه دوستی ما ادامه داشت و داشت و داره....امیدوارم داشته باشه... البته با رضوان یه کم صمیمی ترم یعنی دیگه شده جای آبجیم. هیچی ما یه ترم خوندیم و تابستون84 بود که برای بار اول کنکور دادم. آزاد مدیریت دولتی ساوه قبول شدم همون سال.سراسری هم پیام نور ساوه رشته علوم اجتماعی. مامان اینا گفتن که چون مترجمی زبانم کاردانیه و کاردانی به کارشناسی کنکورش سخته، از اونجا انصرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااف بده و برو آزاد ساوه. اما من از مدیریت به خاطر ریاضیش بدم می اومد و علوم اجتماعی رو خیلی بیشتر دوست داشتم. البته واسه زبان می مردم که فقط به خاطر کار دانی بودنش خر شدم و انصراف دادم............خر شدم بازم میگم خر شدم.شاید تو این 19 سال بزرگترین اشتباهم این بود که بعد از خوندن یه ترم با معدل خوب اونم تو تهران انصراف دادم بگذریم که اگه خونده بودم ترم پیش کاردانیمو گرفته بودم... خلاصه کار مسخره ای کردم رضوان و چن تا دور و بری دیگه گفتن خریت نکنا.اما....بی خیال.. من که دارم با شرایط فعلیم می سازم. خدا رو شکر...تازه اگه می رفتم اون دانشگاه قبلی دیگه نمیشد برم سر کار .... من الان دوسال سابقه کار دارم الکی که نیس که داداش..........هه ... هنوزم که هنوزه با رضوان دوشتم..دوشش دارم..زیاد.. یکی دوتا دوست خیلی توپم دارم بنفشه تو دانشگامونه و یه کم با هم فامیلیم مریم 29 سالشه اما خوب مونده ها، قصد ازدواجم داره تو شرکت....فرشته تو پیش باهم بودیم بچه محلیم هنوزم پش کنکوریه خیلی گله جون شما........
دیروز قرار بود رضوان بیاد دم شرکت دنبالم اما یه کاری براش پیش اومد که نتونست بیاد. دلم براش تنگ شده امروز قراره بیاد ستارخان دنبالم بعد باهم بریم کلاس و ددر دودورررررررررررررررررر.............
من برم این مریم داره صدام می کنه برای نهار....آخه ساعت نهاری ما محدوده. برم تا آبرومو نبرده و نهارم نخورده.....گشنمه ه ه ه ه ه ه ه زیاد.......... زود میاما خوب .......

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 13:15 توسط مهسايي |


سلام دوستام ، خوبین که،،،

من مهسام. 19 سالمه در حال حاضر دانشجو (ساوه) و شاغل تو یه شرکت........ البته بچه ها بهم میگن مهسا جوجو مخصوصا تو شرکت آخه از هم فسقلی ترم......
دوسالی هست که کار می کنم از خونه موندن متنفرم. زیاد........
الانم تو شرکتم .کار و بار خوبه امروز چون بچه ها رفتن غرفمون تو نمایشگاه بین المللی من و یکی دو تا دیگه موندیم اینجا. تقریباً بیکاریم......... راستی؛ این اولین مطلب منه ببخشین اگه چپ و چوله!!!! قول میدم به همه دوستای گلم که بهتر از این بشم بعداً باشه؟ شماهم باید کمکم کنین . دوستتون دارم دوست داشتنی ها؛ زیاد...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 11:0 توسط مهسايي |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

بازی روزگار را نمی فهمم؛
من تو را دوست دارم
تو دیگری را
دیگری مرا
و همه در آخر تنهائیم . . .

_________________________

تو یه دستش یه قلبه؛ تو دست دیگه ش یه خنجر؛ روی سینش
یه جای زخم هست،چیکه چیکه های خونم نشون میده که زخمش تازس.ولی اینکه هنوز سرپا ایستاده و زانوهاش رو زمین نیست میگه که چقدر قویه و با این بادا نمی لرزه ...


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

پروفایل مهساجینگول
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

آذر 1388

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387


آرشیو موضوعی

دل نوشته ها
یک تجربه
دوتایی ها
جینگولیات
دیوونه خونه
دخترونه پسرونه
جينگول و تنهايياش


پیوندها

اينجا غسالخانه است
آرامتراز نبض مرده
سكـــوت مُــرداب
mY ViEw
ســگ لرز
LoCo
نئـــو
مه/يار
واليـــوم
من و تنهايي
پسرک عاشق
آدم نمــــ ــ ـ ـا
خورشيد خانوووم
دختر دستفروش مترو
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin